ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی پوریا کریمی
«روزگار مثل ما آدمها نیست که تا اتفاقی میافتد داد و قال به راه اندازد و همه را خبر کند،روزگار صبر میکند دقیقا زمانی که خیالت از همه چیز راحت شد و آبها از آسیاب افتاد،وقتی که فکر کردی همه چیز تمام شده و سرت را آسوده روی بالشت گذاشتی،ناگهان بالای سرت ظاهر میشود و یقهات را میچسبد؛یقهات را میچسبد و بدون هیچ رحمی کل زندگیات را از هم میدرد.»
«تا وقتی یک نفر به اندازه سیبزمینی سرخ کرده دلبر نباشد،دستت را توی روغن داغ نکن،بادمجان و کدو ارزش سوختن ندارند.»
«آدمها برای پیموندن مسیر زندکی با آدمهای زیادی همراه میشن،باهم خاطرات و احساسات جدیدی را خلق میکنند و اونجایی هم که احساس کردن مسیرشون داره از هم جدا میشه از هم جدا میشن،ولی مسیر که به پایان نمیرسه،میسه؟»
«احساسات آدمها به شرایط آنها بستگی دارد.»
«گاهی تنهایی میتوانی دنیا را فتح کنی. اما تنهاییات را نمیتوانی با کسی قسمت کنی.»
«کسی چه میداند شاید زندگی هم یک فیلم باشد.آخرش که رسید همه از قبر بلند شویم با هم دست بدهیم و به یکدیگر خسته نباشید بگوئیم.»
«میدونی گریهی تنهایی با تموم گریه ها فرق داره اشک همون اشکه ولی بعض همون بغض نیست،غم همون غم نیست…»
«رابطه و عشق واسه آدمهای فراموشکار ساخته شده…»
«این روزها، زندگی به گونه ای پیش می رود که القاب و دارایی ارزش آدم ها را مشخص می کند ولی اعمال هیچگونه اهمیتی ندارند.»
«میدانی جوان، زندگی کردن در این دنیا آنقدر هم که این مردم می گویند بد نیست اما بزرگترین عیبش این است که قسمت زیادی از آن را باید بدون کسانی که دوستش داریم سرکنیم بیشتر لحظه هایش را باید با جای خالی کسانی که می دانیم هیچ وقت قرار نیست آنها را ببینیم پر کنیم و این موضوع گاهی نفس کشیدن را برای آدم سخت می کند»
«قلب آدم ها هم همیشه همین شکلی نیست. گاهی آنقدر درد می کشد و تحممل می کند که از یک جایی به بعد دیگر پیامی به مغز نمی فرستد به همین خاطر کمتر دردش را احساس می کنی. بعضی شب ها بی خودی دلت می گیرد ولی مغزت نمی داند. الان باید چه خاطره ای را مرور کند؟ میپرسد چته؟ میگویی نمی دانم این مرحله هیچ زمان مشخصی ندارد و ممکن است برای هر کسی و در هر سنی و در هر شرایطی پیش بیاد»
«میدانی آدم ها خیلی وقت ها با خودشان می گویند کاش اصلا هیچ خانواده ای نداشتیم اینطور هیچ کس کاری به کارمان نداشت و کسی نبود که در زندگیمان دخالت کند اما وقتی در مشکلی غرق می شوند و هیچ راه نجاتی ندارند قبل از هر کسی به یاد خانواده شان می افتند چون می دانند انها تنها کسانی هستند که واقعا می شود روی کمکشان حساب کرد»
«شاید اگر آدمها میدانستند چقدر رفتنهای بیخداحافظی دردناک است؛بعد از سی سال هم که شده برمیگشتند، خداحافظی میکردند و دوباره میرفتند.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.