ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی فیودور داستایفسکی
«مردم دروغهای شاخ دار اما سرگرم کننده یک شیاد را آسانتر باور میکنند، تا گفتههای متین یک آدم ارجمند و جدی را...»
«من اجتماع بالغین را دوست ندارم. زیرا نمیدانم چه رفتاری پیش گیرم. هر چه به من بگویند و هر قدر به من محبت کنند، احساس میکنم در میان آنان ناراحتم و به محض اینکه از آنها دور میشوم غرق لذت میگردم.»
«”میخواهم اقلا یک نفر باشد، که من با او از همه چیز همانطور حرف بزنم که با خودم حرف میزنم ...“»
«وقتی آدم دروغ می گوید، اگر ماهرانه نکته ی غیرعادی را در گفته خود بگنجاند، خوب می دانید دیگر، آن وقت دروغ باورکردنی تر جلوه می کند.»
«گاهی پنج دقیقه، بیشتر از ثروتی هنگفت میارزد...»
«آن طلوع ها و غروب های خورشید شما، آن آسمان آبی و "چهرههای از همه چیز راضی" شما به چه کار من میخورد..»
«چیزی که برای یک زن ننگ و رسوایی است، برای یک مرد رسوایی نیست. شاید عقیده جامعه اشتباه است که یک جنس را سرزنش میکند و دیگری را تبرئه!»
«اگر اختیار بر زادن خود میداشتم حتما با چنین شرایط مضحکی زیر بار بودن نمی رفتم. ولی خوب، اختیار مردن را کسی از من نگرفته است، گر چه روزهایی معدود را پس میدهم. "قدرت که زیاد نیست سرکشی نیز حقیر است!"»
«به نظر من بهتر است آدم بدبخت باشد ، اما آگاه، تا آنکه سعادتمند باشد و فریب خورده زندگی کند.»
«افراد بشر بر طبق ناموس طبیعت اساساً برای رنج دادن یکدیگر بدنیا آمدهاند.»
«- لابد حالا مرا خیلی تحقیر میکنید نه؟ - برای چه؟ برای اینکه شما بیش از ما رنج کشیدهاید و هنوز هم میکشید؟ مقام رنج به همهکس داده نمیشود، -نه برای اینکه لیاقت این رنجها را ندارم، -کسی که بیشتر رنج کشیده حتما لیاقت شأن شکسته دلی را دارد.»
«بدانید که غمِ آگاهی آدمی از حسِ ناچیزی و ناتوانی خود، حد و مرزی دارد که اگر از آن بگذرد، تبدیل به لذتی فراوان میگردد...»
«من گمان میکنم او دیوانه نبود بلکه فقط بیش از اندازه رنج کشیده بود و بیماریاش همین بود.»
«همه ما نمیتوانیم همهچیز را درک کنیم و کمال هرگز در یک مرحله حاصل نمیگردد. برای نیل به کمال، باید ابتدا از نفهمی شروع کرد. کسی که زود میفهمد بدون شبهه بد میفهمد.»
«ولی دست آخر همه شرمنده بودند. تاب تحمل حقایق خود را نداشتند.»
«افکار و احساساتی کاملا آتشین داشت که به هیچ روی با مقررات اجتماعی و احساسات عادی قابل تطبیق نبود... به هیچ چیز مخصوصاً به خودش هم دلبستگی ندارد، بعید نیست خودش را به آتش بزند.»
«اگر من مایل به پایان دادن زندگی خود هستم، به هیچ وجه دلیل بر آن نیست که توانایی تحمل زندگی را ندارم. اما من نمی توانم بخاطر آگاهی از ظلم و توهینی که به من شده است خود را تسلی دهم. من این تسلی را دوست ندارم. باری یک وسوسه هم در میان است: طبیعت به قدری فعالیت مرا محدود کرده است که شاید خودکشی تنها اقدامی باشد که بتوانم با اراده خود انجام دهم!»
«همیشه چیزی هست که حاضر نیست از جمجمهی شما بیرون آید و تا آخر ناگفته در ذهنتان باقی میماند و شما میمیرید و شاید هم آنچه را در ذهن دارید، با خود به گور ببرید.»
«چرا خجالت میکشید؟ چرا شما از بهترین و عالیترین احساسات خودتان سرخ میشوید چرا؟ آیا جز آینکه خودتان را رنج دهید از این کار نتیجهی دیگری میگیرید؟»
«انسان های بزرگ راجع به ایده ها صحبت می کنند، انسان های متوسط راجع به اتفاقات، و انسان های کوچک در مورد افراد.»
«من با قلبی ناآرام وارد اینجا شدم. هم از شما میترسیدم هم از خودم البته ترس از خودم بیشتر بود.»
«به همان اندازه که انسانیت صنعتیتر و پرصداتر میشود به همان اندازه آرامش روحی خود را از دست میدهد.»
««آنچه با دروغ شروع می شود ناچار عاقبتش درست نخواهد بود این یک قانون طبیعی است »»
««می دانید پرنس هیچ کس هرگز خود را از پنجره بیرون نمی اندازد ،اما اگر خانه آتش گرفته باشد یک اقازاده بسیار متشخص یا بانویی سنگین و رنگین هم از این کار ابایی ندارد .وقتی قافیه تنگ شد کاری نمیشود کرد .همه کار جایز است. »»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.