ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی اما داناهیو
بی وقفه خوندمش.داستانش به قدری برام جذاب و در عین حال دردناک بود که نتونستم کتاب و کنار بذارم.چیزی که بعد کتاب زیاد بهش فکر کردم این بود که امید وعشق حتی تو سخت ترین شرایط و ترسناک ترین موقعیت ها هم میتونه برای زندگی کردن آدم و سرپا نگه داره. مثل عشق بین جک و مادرش
اون میگه: «صبر کن، این آهنگ بیتلهاست، یه آهنگ قدیمیه مال پنج سال پیش، ولی احتمالا تو ازش خوشت میآد، اسمش هست: «تنها چیزی که لازم دارم عشقه.» من گیج شدهام. «یعنی این آدمها غذا و این چیزها لازم ندارن؟» «آره، ولی اگه یکی رو نداشته باشی باشی که عاشقش باشی، هیچ کدومِ اونها فایدهای ندارن.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.