ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی مهدی اخوانثالث
«و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند كسي راز مرا داند كه از اينرو به آنرويم بگرداند و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم و شب شط جليلي بود پر مهتاب ...»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.