ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی میلنا آگوس
«لوازم منزل هم براى اتاق خواهرها در خانهى شوهرانشان زیادى بود و دیگر کسى آنها را نمىخواست؛ آنقدر قدیمى و دستوپاگیر بودند که بهتر بود فراموششان مىکردند. فقط مادربزرگ از اتاقى که دوران تازهعروسىاش را آنجا سر کرده بود لوازمى برداشت تا عین همان اتاق را در خیابان جوزپه مانّو درست کند.»
«مالکان جدید ورودى اصلى قوسىشکل را برداشته و بهجایش دروازهى آهنى نصب کرده بودند. ستوننماهاى چوبى و دیوار کوتاه حایل بین ایوان و حیاط را خراب کرده و ایوان را با پنجرههاى آلومینیومى مسدود کرده بودند. نیمطبقهى کمارتفاع بالایى را، که به سقف ایوان مشرف بود و براى انبار علوفه استفاده مىشد، به اتاق زیرشیروانى تبدیل کرده بودند، شبیه همانهایى که توى کارتپستالهاى آلپ هست»
«با رفتن یکى از خواهرها، اوضاع براى آن دو خواهرى که در روستا زندگى مىکردند راحتتر شد. مادربزرگ خیلى ناراحت شد و حتى نرفت به سان گاوینو براى بدرقهى خواهر و شوهرخواهر و خواهرزادههایش که با قطار به پورتو تورس مىرفتند.»
«به گفتهى پدربزرگ، چون به ابتکار اهالى شبهجزیره و با بودجهى دولتى آغاز شده بود، دردى از اهالى ساردینى دوا نمىکرد؛ در عوض، آیندهى ساردنى در تولید قرار داشت که باید با اتکا به منابع موجود بنا مىشد.»
«خانهى روستا را براى کمک به خواهرها فروخته بودند و پدربزرگ و مادربزرگ هم از سهمشان گذشته بودند، اما باز هم درآمد زراعت در زمینى کمتر از بیست هکتار کفاف سه خانواده را نمىداد.»
«کتاب زندگی زنی که از بیماری جسمی و روان رنج میبرد و از دیدگاه اطرافیان غیر عادی و کم عقل به نظر ماید ولی او عشق را خوب درک میکند با اینکه معشوقه اش خیالی است و رنج را به خاطر تنها فرزندش و زندگی تحمل میکند و نویسنده این ماجرا داستان را زمان بعداز جنگ و مشکلات اقتصادی بسیار شیوا و روان بیان کرده»

«مادربزرگ وقتی فهمید پیر شده به من گفت از مردن می ترسد.نه از خود مرگ که انگار مثل خواب یا سفر است، بلکه چون می دانست خدا را رنجانده، چون موهبت های خیلی زیادی در دنیا به او داده و او احساس خوشبختی نکرده بود، و برای همین خدا نمی توانست از سر تقصیرش بگذرد.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.