ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی خالد حسینی
«وقتی مردی را بکشی،حق زندگی را از او دزدیده ای. حق زنش را به داشتن شوهر و فرزندانش را به داشتن پدر دزدیده ای. وقتی دروغ بگویی، حق دانستن راست را از دیگری دزدیده ای. وقتی کسی را فریب بدهی، حق انصاف و عدالت را دزدیده ای. هیچ چیزی زشت تر از دزدیدن نیست.»
— به انتخابِ طاهره
«حسن حتی نمیتوانست کتاب الفبا را بخواند، اما همیشه افکار مرا میخواند. این موضوع کمی لج آدم را در می آورد،اما یک جور آرامش هم می بخشید که کسی در کنارت باشد و همیشه بداند چه میخواهی.»
— به انتخابِ طاهره
«ناراحت شدن از یک حقیقت،بهترازتسکین یافتن با یک دروغ است.»
— به انتخابِ منیژه
«اما من بیش از همه به خاطر آن دوستش داشتم که همین درختها یخ میزدند و جاده ها را لایه ای از یخ میپوشاند، یخ های بین من و بابا ذوب می شد.دلیل آن هم بادبادک بود.من و بابا در یک خانه، اما در دو حوزه وجودی مختلف به سر میبردیم.بادبادک برش کاغذی نازکی از تقاطع این دو حوزه بود»
— به انتخابِ طاهره
«بابا گفت: «هرگاه مردی را به قتل برسانی زندگی را از او میدزدی حق زنش را برای داشتن شوهر میدزدی همچنین حق بچههایش را برای داشتن پدر میدزدی وقتی که دروغ میگویی حق طرف مقابل خود را برای آگاه شدن از حقیقت میدزدی وقتی کسی را گول میزنی آن وقت انصاف و عدالت را از او میدزدی میفهمی؟»»
— به انتخابِ رویا
«بهتر است از حقیقت صدمه ببینی تا اینکه دروغی تو را تسلی دهد.»
— به انتخابِ سارا
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان