ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی نادر ابراهیمی
«در تمام لحظههایی که تو میدانی، میشناسی و خواهی شناخت، به یاد داشته باش که روزها و لحظهها هیچگاه باز نمیگردند. به زمان بیندیش و شبیخونِ ظالمانهی زمان.»
«به روزهای اندوهباری بیندیش که تسلیمشدگی را نفرین خواهی کرد. و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظهیی را برنمیگرداند. تو امروز بر فرازی ایستادهیی که هزار راه را میتوانی دید. و در دیدگان تو به تو امان میدهند که راهها را تا اعماقشان بپایی.»
«به همه سوی خود بنگر و باز میگویم که مگذار زمان پشیمانی بیافریند. به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.»
«هلیای من! من خوب آگاهم که زندگی، یکسر، صحنهی بازیست؛ من خوب میدانم. اما بدان همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است. مرا به بازی شکست خوردگی مکشان.»

«هلیا میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام میگوییم و یا ایشان به ما. آن ها با ما گرد یک میز مینشینند، چای میخورند، میگویند و میخندند. شما را به تو، تو را به هیچ بدل میکنند. آنها میخواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. مینشینند تا بنای تو فرو بریزد. مینشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرا رسندهی نجاتبخش هستند. آنچه بخواهی برای تو میآورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد،و سوگند میخورند که در راه مهر، مرگ چون نوشیدن یک فنجان چایسرد، کم رنج است. تو را نگین میکنند در میان حلقهی گذشتههایشان. جامه هایشان را میفروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند_ و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت.»
«باری گریختن ، تنها از احساساتِ کودکانه خبر می دهد؛اما تکرار در گریز،ثباتِ در عشق را اثبات می کند. من ایمان دارم که که عشق تنها تعلق است.عشق،وابستگی ست. انحلال کامل فردیت است درجمع. عشق،مجموع تخیلات یک بیمار نیست. انچه هر جدایی را تحمل پذیر میکند اندیشه ی پایان ان جدایی ست. زندگی،تنهایی را نفی می کند،وعشق،بارورترین تمام میوه های زندگی ست.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.