ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی دومنیکو استارنونه
«اشتباهش این بود که نفهمید وقتی دست به کاری زدی که به آدم ها صدمه میزنه و تا عمق وجودشون رو نابود میکنه، یا اونها رو میکشی، یا در هرحال یکجوری نابودشون میکنی، دیگه راه برگشتی نیست. باید مسئولیت جنایتت رو تمام و کمال قبول کنی. نمیتونی نصفه کاره جنایت کنی.»
«از آن دوره یک چیزهایی در عکس های او بهنظرم آشنا آمد: لباس های نازکی که خودش میدوخت، کفش های رنگ و رو رفته با پاشنه های ساییده، چشم های درشت بیآرایش. ولی چیزی که ناآشنا بود جوانیاش بود. پس آن چیزِ غریبه همین بود: جوانیاش.»
«من فکر میکنم تو هنوز نفهمیدهای با من چه کار کردهای. مثل این است که دست بکنی ته حلقم و آنقدر بکشی، بکشی، بکشی تا قلبم از جا دربیاید. یعنی متوجه نیستی؟»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.