ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
«گرگ گفت:((سرعتت رو کم کن،به طراف نگاه کن،نفس بکش،صداها و رنگ ها رو درک کن.تصور کن همین لحظه مقصدت بوده،نه اینکه فقط لحظه ای از طول سفرت باشه.))»
به انتخابِ فاطمه
«((بیشتر زندگی های ما صرف سفر کردن میشه.رسیدن فقط بخش کوچکی از سفره...))»
به انتخابِ فاطمه
«گرگ((فقط به این دلیل که هدفمون جلوی چشممون نیست،نباید تسلیم بشیم.همیشه احتمالش هست که راه جدیدی پیدا بشه.))»
به انتخابِ فاطمه
«گربه گفت:((به لطفِ گذرا بودن همه چیز،هر اتفاقی امکان پذیره.))»
به انتخابِ فاطمه
«گربه گفت:((وقت هایی هست که هر کاری از دستمون برمی اومده،کردهایم.این جور وقت ها باید یادبگیریم به عقب برگردیم و اجازه بدیم جهان با همهی شگفتی های درک ناپذیرش،نقش خودش رو بازی کنه.))»
به انتخابِ فاطمه
«گرگ گفت:((شکوفا شدن گل نیلوفر فقط به این دلیله که به راه خودش ادامه می ده.جوونهی کوچک نمیدونه برکه چقد عمق داره،چقد باید بالا بره یا چه چیزهایی سر راهش قرار داره.اون فقط به راهش ادامه میده.این واقعیت که زندگی اون از جایی بسیار تاریک شروع میشه،متوقفش نمیکنه.))»
به انتخابِ فاطمه
«((نباید فقط مسیر را دنبال کنیم،نباید فقط آن را بپذیریم،بلکه باید بدون توجه به سختی ها آن را در آغوش بگیریم.))»
به انتخابِ فاطمه
«آمایا:((اینجا خیلی تاریکه.)) گرگ گفت:((این مسیر ماست.))»
به انتخابِ فاطمه
«گرگ گفت:((برای اینکه اون ها انتخاب کردهان که برای همدیگه خیر داشته باشن.))»
به انتخابِ فاطمه
«گرگ گفت:((فردایی وجود نداره.فردا وقتی مهم میشه که به امروز تبدیل شده باشه.))»
به انتخابِ فاطمه
«گرگگفت:((هر چیزی که مهمه،امروز اتفاق می افته.))»
به انتخابِ فاطمه
«گرگ گفت:((مسیری که در پیش داریم؛شاید سختترین مسیریه که تا به حال طی کردهام،اما من اون رو در آغوش خواهم گرفت و همهی وجودم رو وقفش خواهم کرد و از هر آزمونی که با خودش داشته باشه،استقبال می کنم،چون می دونم طی کردن این مسیر من رو به جایی میرسونه که باید باشم.))»
به انتخابِ فاطمه
«گرگ گفت:((بدنم داره در هم می شکنه،ولی احساس می کنم چیزی درونم در حال تغییر کردن و قویتر شدنه.))»
به انتخابِ فاطمه
«احساس می کرد زندگی دارد بدنش را ترک می کند.»
به انتخابِ فاطمه
«گرگادامه داد:((تو هیچ وقت نمی دونی ابرها کِی از راه می رسن و اون وقت آرزو میکنی از فرصتی که داشتی استفاده می کردی.))»
به انتخابِ فاطمه
«گرگ گفت:((باید همین الان شروع کنیم؛ماه منتظر ما نمیمونه.))»
به انتخابِ فاطمه
«آمایا گفت:((ولی نمیدونم توی اون مسیر چه چیزهایی وجود داره.این یه سفر به سوی ناشناخته هاست.))»
به انتخابِ فاطمه
«آمایا ادامه داد:((مامانم گفت اگه ماه رو با همهی وجودت دنبال کنی،تو رو به جایی می بره که باید باشی.))»
به انتخابِ فاطمه
«گرگ گفت:((برای رسیدن به هر مقصدی،به مسیر نیاز داریم))»
به انتخابِ فاطمه
«زخمهای یک عمر زندگی بر چهره اش دیده می شد...»
به انتخابِ فاطمه
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.