ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی محمود دولتآبادی
«حتما نباید کسی پدرت را کشته باشد تا تو از او بیزار باشی. آدمهایی یافت میشوند که راه رفتنشان، گفتنشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری میرویاند.»
«تنبل نشده بود. خسته بود. یکجور خستگی یکنواخت. دلش بَر پا نبود...»
«چیزی رنجآور که نمیتوان عزیزش داشت. که ندیده نمیتوانش گرفت. زخمی اگر بر قلب بنشیند؛ تو نه میتوانی زخم را قلبت وا بکنی، و نه میتوانی قلبت را دور بیندازی. زخم تکهای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلب هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی. قلبت را چگونه دور میاندازی؟ زخم و قلبت یکی هستند.»
«همه چیز عجیب بود، برای مرگان همه چیز عجیب مینمود واز همه عجیب تر جای خالی سلوچ بود .»
«معمولا جواب "خوبم" را حتی در هنگام مرگ برای عدم نمایش عجز خود بکار میبریم. معمولا این حرف به مثابه قرص کردن دل شناخته میشود؛ پدیده ای که تنها در گونه ی انسان مشاهده می گردد.»
«بعضی نبودنها فقط جای یک آدم را خالی نمیکنند؛ تمام زندگیِ آدمهای مانده را جابهجا میکنند»
«شب که میشد، مرگان بیشتر از همیشه جای خالی سلوچ را حس میکرد. روز، با کار و بچهها و هزار گرفتاری، فرصت فکر کردن نمیداد؛ اما شب که همهچیز ساکت میشد، نبودن او دوباره خودش را نشان میداد. مرگان میدانست که باید دوام بیاورد، اما گاهی آدم آنقدر خسته است که حتی امید داشتن هم برایش کار دشواری میشود»
«مرگان مانده بود با خانه، بچهها و زندگیای که هیچکس از او نپرسیده بود میتواند از پسش بربیاید یا نه. فقط باید ادامه میداد؛ چون گاهی زندگی حتی برای شکستن هم به آدم فرصت نمیدهد.»
«انگار جای خالی آدمها، از خودشان بزرگتر میشود.»
«مرگان مانده بود و خانهای که دیگر شبیه خانه نبود. جای سلوچ خالی بود، اما این خالیبودن فقط در نبودن او خلاصه نمیشد؛ انگار چیزی از زندگیِ همهشان کنده شده بود. با این حال، زندگی منتظر اندوه کسی نمیماند. باید بلند میشد، باید کار میکرد، باید بچهها را سیر میکرد؛ حتی وقتی خودش دیگر چیزی برای ادامه دادن نداشت.»
«مرگان فرصت ندارد برای نبودن سلوچ عزاداری کند؛ چون زندگی بلافاصله از او میخواهد که ادامه بدهد.»
«زخمی اگر بر قلبت بنشیند، تو نه میتوانی زخم را از قلبت وابِکَنی و نه میتوانی قلبت را دور بیندازید، زخم تکهای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست.»
«دیگرانی همیشه هستند که بار کینه را به کنایه بر زبان میآورند. این دیگران به گمان خود زیرکاند! غافل از اینکه نه زیرک، دو رویهاند. جرأت یکرویگیشان نیست!»
«آدمی درد را از یاد می برد؛اما خطر نزول درد را هرگز…»
«جای خالیِ آدمها، گاهی از خودِ آدمها سنگینتر است»
«آدم وقتی چیزی برای از دست دادن ندارد، به سختیِ عجیبی قوی میشود.»
«فقر فقط سفره را خالی نمیکند؛ آدم را هم کمکم از درون خالی میکند.»
«این بجای خود، اما عباس را یک چیزی نا ارام میکرد: این رفتن ها، آمدن ها! بو می کشید که چیزی باید برهم خورده باشد، که چیزهایی باید جابجا شده باشند. اما چی و چه چیزهایی؟ او نمی توانست بشناسدشان. در عین حال نمی توانست با چشم های بسته از کنار آسیاب کور شوراب بگذرد. نمی توانست چشم هایش را به پایان روزگار شهمیر آسیابان ببندد.»
«دستی که به گرفتن مزد دراز میشود؛ همان دستی نیست که به گرفتن مدد.»
«هم از این بود اگر چشمهای مرگان، چنان زیبا مانده بود. درخششی سمج، از قعر نومیدی.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.