ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی محمود دولتآبادی
جای خالی سلوچ برای من کتابِ آدمهاییه که زندگی بهشون رحم نکرده، ولی بازم صبح میشه و باید بلند شن و ادامه بدن
کتاب خوبی بود ولی نسخه ای که من خوندم سانسور زیاد شده بود و یسری کلماتش برام سخت و سنگین بود. دوست داشتم کتاب یک مقداری از زبان سلوچ هم صحبت کنه، کجا رفت؟ یکم با جزئیات بیشتر بگه چی بهش گذشت که رفت. کلا کتابایی که یکم گنگ باشند رو دوست ندارم.
روایت فقری که به فروپاشی ختم میشه، بیشتر از این که راجعبه رفتن سلوچ باشه راجعبه تنهایی مرگانـه! اما داستان مطلقاً راجعبه این نوع ناکامیها نیست، این کتاب از اون کتابهایی نیست که بخونی و ازش رد بشی یا برای لذت بردن پیشنهاد بشه، از اون روایتهاست که تا سالها با مخاطب همراه میشه روایت زنانی که قهرماناند چون چارهای جز این ندارند و قصه جایی آغاز میشه که زندگی یک خانواده به انتها میرسه و قهرمان زن قصه بعد از یک شکست مجبوره به راهش ادامه بده
داستانی که روایت تنهایی یک زن، یک تنهایی عمیق و پر از درد بود...
جای خالی سلوچ کتابی هست که راجع به ناپدید شدن مرد یک خانواده است اما در واقع کتاب بیشتر از اینکه فقط دربارهی رفتن سلوچ باشه، دربارهی فقر، تنهایی، فروپاشی خانواده، تلاش برای بقا و قدرت یک زن در دل سختیهاست.
تلاش مورگان و رنج و سختی های ک بهش تحمیل شد. من قلبم پیشش جا موند .کتاب فوق العاده ای بود از کینه شتری گرفته تا برگشت همسرش و سبک شدن بار روی دوشش.ارزش خوندن زیادی داره بتونم باز میخونم✨️
خوشخلقی او را باید از چاپلوسی جدا میکردند. روی گشادهی مرگان در کار، نه برای خوشایند صاحب کار، بلکه برای به زانو درآوردن کار بود. مرگان این را یاد گرفته بود که اگر دلمرده و افسرده به کار نزدیک بشود، به زانو در خواهد آمد و کار بر او سوار خواهد گشت. پس با روی گشاده و دل باز به کار میپیچید. طبعا کار چنین است
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.