ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی گلنن دویلملتن
«چیزی که من میخوام باشم،"زیبا"ست دخترا.زیبا یعنی پر از زیبایی. زیبایی در مورد این نیست که ظاهر شما چطور به نظر می رسه.زیبایی چیزیه که شما ازش ساخته شدین.»
«بنابراین اگه میخواین خوشگل باشین، باید مدام خودتون رو تغییر بدین؛درنتیجه روزی میرسه که نمیدونین کی هستین.»
«اِما سرش را کج میکند و میگوید:《او! من فکر میکردم اغوا گر یعنی خوشگل.》》 نه. خوشگلی یه چیز دیگس که اونم میفروشن.»
«اگه میخواین دوست داشتنی باشین کاری که نباید بکنین،مخفی شدنه.شما نمیتونین اغواگری رو بخرین...پس باید جاش رو با چیزای واقعی تر عوض کنین...از راه یادگیریِ همیشگی واسه دوست داشتن؛جوری که خدا شما رو برای اون آفریده ...و یادگیری اینکه خدا هر کسی رو آفریده که خودش باشه،نه کس دیگه.》》»
«من از عشق آمده ام،خود عشقِ ام،و به عشق باز خواهم گشت.عشق ترس را دور میکند.»
«بزرگ شدن نا خوشایند است.»
«به این فکر میکنم که تا به حال چند زن به زندگی زناشوییِ بی ارزش شان برگشته اند؛آن هم فقط به خاطر اینکه بتوانند درپایان روز،کمی تلوزیون ببینند.شرط می بندم خیلی. فکر میکنید چه کسی این کنترل از راه دورها رامی سازد؟مرد ها.کنترل از راه دور یک توطئه است.ابزار هایی برای سرکوب ما. زن ها باید کنترل از راه دوری به نام"آزادی" اختراع کنند.من حاضر بودم این کار را بکنم،ولی حالا دیگر بیش از حد خسته ام.چیزی که مدام به آن فکر میکنم، این است که باید این چیز ها را یاد بگیرم تا اگر زمانی دوباره ازدواج کردم دلیلش این باشد که به یک شریک نیاز دارم،نه به یک کارگردان.»
«همانطور که به نظر می رسد ما مصالح پی سازی رابطه مان را فراموش کرده ایم.در روابط دیگرم،این مصالح حافظه مشترک بود.اما من و کریگ حافظه مشترکی نداریم،چون به نظر می رسد که کریگ آنچه از خودم و گذشته ام برایش آشکار کرده ام را فراموش کرده است.»
«جایی خوانده ام که جواب در قرارشبانه است.خیلی زود میفهمم که قرار های شبانه به سه چیز نیاز دارد:مهارت های مکالمه ای،جادوی جنسی و پول.از آنجایی که هیچ کدام این ها را نداریم،قرار های شبانه به جای رفع مشکلاتمان،آنها را عمیق تر میکند.»
«آنجازنی رامی بینم که دوتابچه توی سبد خریدش نشسته اند.می خواهم به سمتش بروم وبگویم"ببخشیداین بهترین وبدترین لحظه زندگی تونه؟شماازخشم وعشقتون میترسید؟توی حرف زدن باشوهرتون مشکل دارید؟اصلن احساس میکنیدکسی شمارو می شنوه،می بینه یا می شناسه؟شماهم احساس می کنید گم شدید؟"اما نمی توانم هیچ کدام اینها را بگویم،چون همه ما توافق کرده ایم که به نمایشنامه زندگی بچسبیم.چیز های کمی هست که اجازه داریم به هم بگوییم،پس یکی از آنها را انتخاب میکنم.لبخند میزنم و میگویم:《بچه هاتون خیلی نازن.》»
«می گویم"تو مادر و همسری!تو عاقلی و اینا تنها مسئولیتت توی این دنیاست.همه ی چیزایی که میخواستی رو داری،پس شکر گزار باش."واقعیت این است که شکرگزارم اما در عین حال،سردرگمم.ما کاری را انجام دادیم که باید انجام میدادیم. ما یک خانواده شدیم.اما حتی تشکیل خانواده هم مرا از تنهایی بیرون نیاورد.»
«ما به عنوان پیشگویان حقیقت،خیلی هم زیرکانه آغاز کردیم .ما آدم های اطراف مان را میدیدیم که لبخند می زدند و تکرار میکردند:《من خوبم!خوبم!خوبم!》و ما خودمان را_خودِ واقعی مان را_پیدا کردیم که با همهی ظاهر نمایی ما نمیتوانستیم به آنها بپیوندیم.ما باید حقیقت را می گفتیم...و حقیقت این بود:《نه،اصلا حالم خوب نیست.》اما هیچ کس نمی دانست چطور با شنیدن این حقیقت کنار بیاید،»
«《فقط یک قهرمان وجود دارد اگر درون قلبت را ببینی دیگر لازم نیس از آنچه که هستی بترسی!》»
«می توانم بگویم او در تلاش است تا شجاع باشد،اما هیچ کس نمیداند "شجاعت"در این لحظه ی خاص، چه شکلی است.»
«نمیخواهم این جا_بین آدم ها_عین خر تویِ گل گیر کنم.میخواهم تنها باشم،توی خودم.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.