ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی نیلوفر شادمهری
«سوار اتوبوس شدم. از بالای پنجره که باز بود دستم رو بردم بیرون و براشون تکون دادم. لحظات آخر امبروژا بلند گفت:«اگه همدیگه رو ندیدیم...» اتوبوس حرکت کرد. بلندتر داد زد:«اگه دیگه هم رو ندیدیم... روز ظهور همدیگه رو پیدا می کنیم. باشه؟» حتما امبروژا! قول میدم همرزم خوبم. و این بود خداحافظی دو بچه شیعه از هم. هنوز اون لحظه رو یادمه... انگار همین امروز صبح بود.»
— به انتخابِ فائـــزه
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان