ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی تونی موریسون
«من مدتى نسبتاً طولانى آن جا ايستادم و به درخت خيره شدم. جه قدر قوى و جه قدر زيبا بود. درست از وسط آسيب ديده بود اما زنده وسرِ حال بود. سى بهآرامى شانهام را لمس كرد. فرانك؟ بله؟ راه بيفت برادر، بيا به خانه برويم.»
«در قلب کوچک پسرانه ام احساس قهرمان بودن میکردم و میدانستناگر کا را ویدا گنمد یا به او دست بزنن. آن ها را خواهم کشت.»
«بنور زنی بود عمیقا غمگین و با این که برای فرار از تنهایی ازدواج کرده بود تنها مانده بود.»
«مرا بعنوان قهرمانی مشتاق ترسیم نکن باید میرفتم اما هراس داشتم»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.