ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی اتل لیلیان وینیچ
«_ آقای عزیز ، اگر درد بخواهد بازگردد، باز خواهد گشت.»
«اصل نادرست این است که هر مردی بتواند باقدرت دربند کشیدن و آزاد ساختن ، بر دیگری حاکم باشد.برقراری چنین رابطه ای میان یک نفر و هم نوعانش نادرست است.»
«اگر در جهان راهی یافت میشد که آبِ رفته را به جوی بازگرداند، ارزش داشت که به خطاهای گذشته خود بیندیشیم، ولی به راستی گذشته را باید از آنِ گذشتگان دانست؛ گذشته از آن گذشتگان است و آینده از آنِ توست. مادام که از آنِ توست، نگهش دار و افکارت را، نه روی آزاری که در گذشته رسانده ای، بلکه روی کمکی که اکنون میتوانی انجام دهی، متمرکز کن!»
«نگاه کردن به یک گذشته ی وحشتناک از بی ثمر هم بی ثمرتر است؛ اعصاب را تحت تاثیر قرار می دهد و انسان را وا می دارد تا هرگونه تصورات امکان ناپذیری را به مخیله ی خود راه دهد.»
«سوگند چه معنایی دارد؟ سوگند که نمی تواند دست و پای شما را ببندد. اگر درباره امری به یقین رسیده اید، همان یقین شما را متعهد می کند. اگر چنین یقینی ندارید، هیچ چیز و هیچ سوگندی شما را مقید نمی کند...»
«هرجا که روی، آسمان همین رنگ است. زندگی همیشه زشت و نفرتانگیز است. کنار مردم پست و فرومایه پر از اسرار شرمآور و زوایای تاریک است ولی بههرحال، زندگی زندگیست. باید با او ساخت و از آن لذت برد.»
«بدون تردید، هرآنچه را که یک انسان میتوانست، متحمل شده بود؛ قلبش به میان گل و لای کشیده و به زیر پای عابران لگدکوب شده بود. در روحش نقطهای وجود نداشت که در آنجا نشانی از تحقیر کسی نباشد، که در آنجا استهزای کسی داغ خود را به جای ننهاده باشد.»
«_ جیم، عزیزم، اگر خشم و هیجان می توانست ایتالیا را نجات دهد ، مدت ها قبل آزاد شده بود . این نفرت نیست که او نیازمند آن است، این عشق است که مورد نیاز اوست.»
«این شکیبایی نیست که مورد نیاز است ،نیاز به کسانی هست که به پا خیزند و از خود دفاع کنند.»
«_ مسیح می گوید ، کسی که زندگی اش را در راه من از کف دهد ، بازش خواهد یافت.»
«آرتور گفت فایده ی این بحث ها چیست؟ این پیمان ها نیستند که در بین آدمها وابستگی ایجاد می کنند. اگر انسان احساس خاصی به چیزی داشته باشد این احساس، او را وابسته خواهد کرد.ولی اگر چنین احساسی در او نباشد هیچ عاملی قادر به ایجاد وابستگی نخواهد بود.»
«مونتانلی پرسید از نظر شما کدام یک برای یک مسیحی بدبختی بدتری است؟ شنیدن بیاناتی کفر آمیز یا رها کردن یک همنوع در پریشانی»
«زیتا پرسید تو واقعا خوشبختی؟ ابروهای متحرک خرمگس بالا رفت و گفت: چرا که نه؟ شام خوبی خورده ام، در حال تماشای یکی از زیباترین مناظر اروپا هستم، الان میخوام قهوه بخورم و آواز مجاری بشنوم. وجدانم آسوده و دستگاه گوارشم هم منظم است. خوب یک مرد دیگر چه می خواهد؟»
«فکر می کنی وقتی انقلاب شود چه روی می دهد ؟ ان موقع مردم به وحشیگری خو نخواهند کرد؟ جنگ جنگ است»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.