ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی جلال آلاحمد
«صاحبخانه هم که هی میآید و میرود و هی بکننکن. یک «کولر» توی خانهاش دارد، خیال میکند جواهر از هند آورده. عین روشنفکر قرتی تهرانی که چهجور با ماشینش رفتار میکند؟ عین او.»
«آنکه از حقارت زندگی روزمره خود گریخته و به اینجا آمده، میخواهد جلال ابدیت را در زیبایی بارگاهی مجسم ببیند و به چشم سر ببیند. این را تو بتپرستی بدان؛ اما با اساطیر چه میکنی؟ مگر نخواندهای که حتی موسی به میقات رفت تا خدا را لمس کند؟ و به چشم سر ببیند.»
«فلان مازندرانی که گرفتار مناسک سخت حج شده بود؛ یکروز نالهاش درمیآید که «ای امام حسین! قربانت بیا مرا از شر خدا نجات بده!»»
«اینجا را «عرفات» میگویند؛ چون آدم و حوا پس از اخراج از بهشت در آن همدیگر را یافتند و شناختند.»
«پیش از آفتاب که برمیخیزی، انگار پیش از خلقت برخاستهای و هرروز شاهد مجدد این تحول روزانهبودن، از تاریکی به روشنایی. از خواب به بیداری و از سکون به حرکت.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.