ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی رضا طاهری
یادش به خیر آنکه دلم را شکسته بود دیدم کنار دست رقیبم نشسته بود گفتم بگویمش به چه جای نشسته ای دیدم چه حاصلی که زمانش گذشته بود دیوانه بود در نظر مردمان شهر جانی که دل به عالم خاکی نبسته بود گفتم بمان که رحمت این شهر و مردمی گویا که از حکایت این شهر خسته بود پیوندهای محکم دریا و رودها چون عهد من به دست نگارم گسسته بود امسال با بهار دل انگیز به سوی گل پرسیدم از نسیم صبا چون نرفته بود دست اجل به خواب ابد می کشاندش چشم انتظار دیدن جانان نخفته بود آمد بهار و سبزه جهان را فراگرفت با باغبان بگو که چرا گل نرسته بود بیداد رفته وقت تماشا که رفته بود درمانده ترکه حرف دلش را نگفته بود
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.