ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی حسین وحدانی
«عشق زمین نمیزند؛ که برپا میدارد. اسیر نمیکند؛ که قفس میگشاید. گاه جدایی که رسید، او که عاشقتر است، رهاتر بال میگشاید، و بالاتر پرواز میکند. آتش فراق؟ بله، هست. اصلا باید باشد. اما نه در بال؛ که بر دل.»
«یادم بیاور برایت بنویسم عشق را باید بیحساب اندوخت، اما باحساب خرج کرد. و برایت بنویسم که هی بر این طبل پرصدا اما تو خالی "بیحساب دوست داشتن" نکوبی. که دوست داشتن حساب و کتاب دارد. دوست داشتن حد و مرز میشناسد. -حساب و کتابش؟ ظرفیت خودت. که اگر میتوانی ظرفت را بزرگتر، ظرفیتت را بیشتر کن. اگر نمیتوانی اما اندازه نگهدار. -حد و مرزش؟ عزت خودت، کرامت خودت، شخصیت خودت. دوست داشتن که نباید تو را بیعزت، بیکرامت، بیشخصیت کند.»
«اگر روزگار بیپولی و بیپناهی و بیدست و پاییشان به نام توست و زمانهی خوشی و خوشحالیشان به کام دیگران، تویی که باختهای. کاسب خوب کسی نیست که به عالمی بدهکار باشد و از عالمی دیگر طلبکار؛ که دنبال طلبهایش هم نرود. کاسب خوب آنی است که حسابش با دنیای اطرافش، با اطرافیان دنیایش صاف باشد. که ورشکست نشود؛ که ورشکستگیاش، خودش و اطرافیانش را خانه خراب نکند. و بله -خانم! آقا!- خودت را گول نزن؛ دنیا محل کسب است، و هیچکس سرمایه لایتناهی ندارد که بیحساب خرج کند و باکی از دخلش نداشته باشد. تو هم نداری. پس نه بدهکار بمان، نه طلبکار. حسابت را با دنیا، با آدمهای دنیا صاف نگهدار.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.