ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی ساموئل بکت
«در این اوضاع کاملا مغشوش فقط یک چیز مسلم است،اینکه ما منتظر گودو هستیم تا بیاید...»
«یادتان باشد که ممکن بود الان من جای او باشم و او جای من. اگر بخت غیر از این بود، به هر حال حق به حق دار میرسد.»
«دیگر نمیتواند حضور من را تحمل کند. شاید من ادم فوق العاده ای نباشم، ولی کی اهمیت میدهد؟»
«- در مورد من دقیقا برعکس این است + یعنی چی -هرچی جلو تر میروم ،به اشغال عادت میکنم»
«هر چهار نفر انجا بودند ،یا همان حدود و فقط یکی شان از دزدی حرف میزند که نجات پیدا کرد.»
«چطوره که از چهار تا انجیل نویس فقط یکی شان از دزدی حرف میزند که نجات پیدا کرده؟»
«این مردم که فقط یک مشت میمون نفهم اند»
«منتظر میمانیم تا وقتی دقیقا بدانیم چقدر تاب میاریم.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.