ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی میچ آلبوم
«آدم در یک جنگ ِ بزرگ،دنبال چیز کوچکی است که به آن اعتقاد پیدا کند.وقتی آن را پیدا کرد،نگهش می دارد.مثل سربازی که دریک سنگر موقت،صلیبش را موقع دعا محکم می گیرد."برای من آن اعتقاد کوچک،حرفی بودکه هر روز به شما می گفتم:هیچ کس را پشت سر جا نمی گذاریم."»
«"می گویی باید تو به جای من می مردی.ولی در طول زندگی ام روی زمین،انسان هایی هم به جای من مرده اند.هر روز این اتفاق می افتد.وقتی صاعقه یک دقیقه بعد از رفتن تو می زند،یا هواپیمایی سقوط می کند که ممکن بود تو در آن باشی.وقتی همکارت مریض می شود و تو نمی شوی.فکر می کنیم این چیزها تصادفی است.ولی برای همه شان تعادل وجود دارد.یکی می پژمرد؛دیگری رشد و نمو می کند.تولد و مرگ بخشی از یک کل است."»
«ادی مشکوک بود.مشت هایش گره شده بود.گفت:چی؟ "این که هیچ چیز تصادفی نیست.ما همه به هم وصلیم .نمی توانی یک زندگی را از زندگی دیگر جدا کنی،همانطور که نمی توانی نسیمی را از باد جدا کنی."»
«کاپیتان زبانش را با صدا بر دندان هایش کشید.مساله همین است.گاهی وقتی چیز گران بهایی را قربانی می کنی،واقعا آن را از دست نمی دهی.فقط آن را به کس دیگری می بخشی.»
«قدیم ها خیلی به مارگریت فکر میکرد.ولی حالا دیگر نه چندان.مارگریت مثل زخمی زیرِ یک پانسمانِ کهنه بود.به مرور زمان به آن پانسمان عادت کرده بود.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.