ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی لئو تولستوی
«تو تکلیف خود را به جا بیاور ، کار به دیگران نداشته باش . هرکسی مسئول خودش است.خدا بهتر می داند کی را جرا بدهد و کی را عفو کند ! اما ما بلی ما نمی دانیم ، تو ارباب خودت باش تا دیگر در دنیا اربابی پیدا نشود!»
«ان ها مرا استنطاق کرده و می گفتند: نام تو چیست؟ و خیال می کردند که من نام و لقبی برای خود قائل هستم و به آن ها خواهم گفت ، ولی بی نام و نشانی نام و نشان من است . من همه چیز را منکر شده ام . نه خانه ، نه وطن! من همه چیز را ترک کرده ام، چون که من منم و بس ، وقتی گفتند نام تو چیست ؟ جواب دادم : یک آدمی.»
«هرکس خود را شناخت ، خدا را شناخت ، هر که خدا را شناخت همه با او واحد و یگانه می شوند.»
«و در دل او احساس جدیدی پیدا شده بود و ملاحضه کرد که عاقبت نیروی عشق قوی ترین نیرو هاست.»
«_ مسئول کیست؟ هیچ کس آقا!هیچ کس! الان بروید با دادستان صحبت کنید او خواهد گفت ، حاکم مقصر است. از آنجا بروید نزد حاکم با او حرف بزنید خواهد گفت ، دادستان گناه کار است.بنابراین هیچ کس مسئول نیست...»
«از آن نخستین روز که قدم در شهر نهاد ، همه و همه به او تعلیم دادند که باید دروغ بگوید!»
«اری آنها جانی هستند ولی ما معصوم هستیم !من یک نفر آدم عیاش ، یک موجود پر از فسق و فجور ، یک شخص دروغگو و ریاکار ، و با این همه آن ها که مرا می شناسند با وجود این اخلاق و اوصاف پستی که دارم همه به من احترام می گذارند ! وای بر من! آه اگر خلق آگاه شوند از این تزویرم.»
«دلم می خواهد بدانم فایده ی درست کاری چیست ! اینک این مرد این قدر خوشبخت و راحت است و من با همه ی درستی گرفتار هزار رنج و محنت!»
«هر قدر که گیاهان نورس را از ریشه در آوردند و هوا را با نفت و ذغال آلوده سازند و شاخه های درختان را ببرند،جانوران و پرندگان را از پیرامون خود دور سازند ؛با همه ی این ها حتی درون شهر های بزرگ باز بهار همان بهار است که بود.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.