ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی مهدی فرجی
«آسمان برف برف میبارید روسری باد را تکان میداد شب سرد و گرفتهی تهران با تو آغاز داستان می شد»
— به انتخابِ فرزانه
«بعد از این، مرگ نفس های مرا میشمرد فقط از این نگرانم که تو تنها بشنوی»
«گرهی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد تو خودت خواسته بودی که معما بشوی»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان