ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی اریک امانوئل اشمیت
«میدانست کتابها دروغ میگویند، سروصدا راه میاندازند و حرفهای ضدونقیض میزنند؛ کتابها دهان کثیفی دارند، چیزهای زیادی خوردهاند، زیاد بالا آوردهاند، زیاد جویدهاند، زیاد نشخوار کردهاند، زیاد لاف زدهاند و زیاد دستمالی شدهاند. وقتی لای کتابی را باز میکرد، حالا دیگر بوی تهوعآور آن نیز به مشامش میرسید.»
«ما فقط نقشه هایی را به دیگران نسبت می دهیم که خودمان توانایی انجام آن را داریم.»
«دخترکی سادهام که در سرزمین زنان سرگردان شده و ناگزیر است آدای بزرگسالان را دربیاورد، من در فریبکاری زندگی میکنم.»
«به خاطر اینکه هزاران نفر از مردم چیزهای احمقانه تعریف می کنن، من تغییر عقیده نمی دم.»
«وقتی ترس مصداقی نداره، بهش میگن اضطراب.»
«عذاب وجدان... وقتی عذاب وجدان روحی رو آزار می ده، مهربونی خود به خود مثل پماد بیرون می ریزه.»
«برادر برندور، این خدای اون ها به من کمک نمیکنه که زندگی کنم. برعکس، مانع زندگی کردنم میشه.»
«_از خداوند طلب رحمت میکنی؟ +من قرار نیست با داستان های خودم مزاحم خدا بشم. _آیا ازش خواهش می کنی به دادِ دیگران برسه؟ +اگه از دستم بر بیاد، ترجیح میدم خودم این کار رو انجام بدم.»
«پول بیشتر از آب زمزم تطهیر می کند.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.