ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی لئو تولستوی
«قلمش را انداخت و گفت: گفتی چه خیال میکنم ؟چه حرف ها! من فکر میکنم بی تو زندگی برایم ممکن نیست.تو در همه کار،باور کن همه کار،نه فقط کمکم میکنی بلکه همه کار ها را خودت میکنی .این از آن حرف هابود! من از برکت وجود تو زنده آن من خیال میکنم همه کار ها فقط برای این درست است و پیش می رود که تو در کنار منی ! و باید ...»
«کاتیا پرسیده بود : اگر مرد ها عشق شان را اظهار نکنند زن ها از کجا بفهمند که کسی دوستشان دارد؟ _ من خبر ندارم چه طور .هرکسی زبانی خاص خود دارد،از این گذشته زبان احساس از هر زبانی گویا تر است.»
«این تشریفات برای چه؟ لطف روستا سادگی زندگی آن است .»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.