ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی میچ آلبوم
بنظرم کتاب خیلی خوب و قابل تاملی بود. این مفهوم رو داره که هیچ وقت برای کاری دیر نیست. جمله پشت جلد کتاب:ما نباید فقط دیگران را ببخشیم، بلکه ما خودمان را هم باید مورد بخشش قرار دهیم. _ خودمان؟ _ بله، به خاطر همهی کارهایی که باید انجام میدادیم و ندادیم. ما نباید در حسرت کارهایی که باید انجام میدادیم، متوقف شویم. وقتی در شرایط و وضعیت من قرار بگیری، دیگر این افسوسها هیچ سودی ندارند.
برای من بیشتر از اینکه یک کتاب دربارهی مرگ باشه، دربارهی چیزهاییه که وسط زندگی فراموششون میکنیم. موری دربارهی عشق، خانواده، کار، ترس و گذر زمان حرف میزنه موضوعاتی که شاید بارها شنیده باشیم، اما وقتی از زبان کسی میشنویم که فرصت زندگی کردنش محدوده، جور دیگهای بهشون نگاه میکنیم. کتاب سعی نمیکنه راهحل پیچیدهای برای زندگی ارائه بده بیشتر یادآوری میکنه که ممکنه انقدر درگیر رسیدن به چیزهای مختلف بشیم که خودِ زندگی کردن رو فراموش کنیم.
از اون کتابهاییه که سادگیش نقطهقوتشه. قرار نیست فلسفهی پیچیدهای بهت یاد بده؛ بیشتر از طریق گفتوگوهای موری و شاگرد سابقش، دربارهی چیزهایی حرف میزنه که تقریباً همه باهاشون درگیرن.
«فرهنگ ما آنطور نیست که در مردم حس خوشبختی ایجاد کند. باید به اندازهٔ کافی قوی باشی که اگه تشخیص دادی فرهنگ به وظایفش عمل نمیکند، از آن حمایت نکنی و خودت یک فرهنگ ایجاد کنی.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.