ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی مریم(امینی) جعفری
«در ظاهر روی پاهایم ایستاده ام گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم اما حقیقت این است که خسته هستم می خواهم فرار کنم میخواهم برم و ناپدید شوم…»
«آن کلاغی که پرید از فراز سر ما و فرو رفت در اندیشهٔ آشفتهٔ ابری ولگرد و صدایش همچون نیزهٔ کوتاهی، پهنای افق را پیمود خبر ما را با خود خواهد برد به شهر همه میدانند همه میدانند که من و تو از آن روزنهٔ سرد عبوس باغ را دیدیم و از آن شاخهٔ بازیگر دور از دست سیب را چیدیم همه میترسند همه میترسند، اما من و تو به چراغ و آب و آینه پیوستیم و نترسیدیم»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.