ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی اشتفان بریس
«او یک سانتیمتر مربع از پوست ران خودش را بریده بود و سلول های زنده را در محیط های مختلف کشت داده بود.»
«رکس به فکر ماری افتاده بود که شروع به گاز گرفتن دم خودش می کند و تا جایی می بلعد که بالاخره چیزی باقی نمی ماند. از نظر منطقی معنا نداشت اما عملاً غیر ممکن بود. وقتی رکس در یک کلاس ژنتیک درس می داد ، معمولاً برای نشان دادن تفاوت بین مذهب و دانش، مار را مثال می زد.»
«آنچه در آن زمان غیر ممکن بود اکنون صرفاً دشوار است. و آنچه قبلاً دشوار بود، اکنون آسان تر شده است. به نظر خودش این ها عبارت های جالبی بودند.»
«همهٔ دانش دور یک محور دور می زند: یک تصادف خاص، باید به یک واقعیت قابل اثبات مبدل شود.»
«در مذهب، نیازی به اثبات نبود، در دانش، فقط اثبات اهمیت داشت. او همیشه مذهب و دانش را چیزهای جداگانه ای می دانست. بین آن ها شکافی بود که با هیچ جور پلی به هم وصل نمی شدند.»
«تو مجبور نیستی جواب بدی ویکتور،اما... اما تو به خدا اعتقاد داری؟» «به عنوان خالق همهٔ موجودات زنده، بله من بهش معتقدم.» ویکتور طوری این را گفت که انگار مورد کاملاً واضحی بود. « و بعد خدا رو کی آفریده؟» «بشر» کرمر برای لحظهای گیج شده بود، نه فقط به خاطر صراحت ویکتور، بلکه به خاطر پاسخ او. خدا بشر را آفریده بود و بشر خدا را، این واقعیت داشت. یکی به دیگری منتهی می شد و دیگری هم برمی گشت و به اولی می رسید. این بی اندازه ساده بود، به سادگی سایر توضیحات ویکتور.»
«فقط حیوونای سیرک هنرنمایی شون رو تکرار می کنن.»
«منطق او فرق داشت. آن منطق به او میگفت که باید به مرحله بعدی برود. اگر این یکی عملی شده بود، باید بعدی را شروع می کرد. اگر ... پس. منطق او این بود. نه اگر ... اگر.»
«امکان تکرار در علم یک اصل اساسی است.»
«گاهی واقعیت هایی هست که باید خیلی ساده فقط پذیرفته بشن.»
«اگر کسی مانند یک پدر یا مادر به ویکتور توجه نشان داده بود شاید به تدریج یاد می گرفت که هر کسی دارای مجموعه ای از احساسات است. شاید در آن صورت احساس های خودش هم شکوفا می شد، در حقیقت به معنای واقعی کلمه، چون ویکتور هرگز از مرحلهٔ جوانه زدن فراتر نرفته بود.»
«بقیه ی بچهها بعدأ اندازهٔ بدی و خوبی را تشخیص می دهند، آن ها کشف می کنند. در وجود هر کس به اندازهٔ خوبی بدی هم هست که اندازهٔ آن بسته به موقعیت های مختلف مدام فرق میکند.»
«نظم و انضباط با ایجاد ترس برقرار می شود. در مدرسهٔ برادران مسیحی اویپن این طور بود، اما در سایر مدرسه های کاتولیک که روحانیون اداره می کردند هم به همین منوال بود. ایجاد وحشت تنها با تهدید به مجازات بدنی نبود بلکه با معرفی کردن خدا به عنوان قادر متعالی که همهٔ گناهکاران را به مجازات می رساند. خشم. این کلمه ای بود که غالباً مورد استناد قرار می گرفت، خشم پروردگار که بر سر گناهکاران فرود می آمد. شاگردها گناهکاران بودند و بیشتر راهب ها طوری رفتار می کردند گویی خدا بودند، یا نمایندگان خدا روی زمین.»
«می بینی! منظور من هم همین بود. ما تازه یاد می گیریم روی پا بایستیم، اون می خواد شروع به دویدن کنه.»
«او گاهی مرا یاد ژول ورن می انداخت، که قبل از اختراع موتور سوختی دربارهٔ موشک های فضایی نوشته بود.»
«باید از اشتباهاتت یاد بگیری.»
«دکتر هوپپه با همان لحن ادامه داد: « خدا هرگز به چنین کاری دست نمی زد. خدا هرگز سعی نکرده که از دو موجود نر یا دو موجود ماده فرزندی پدید بیاره بنابراین من خدا رو وادار به بازنگری نکرده ام.»»
«شما خدا را به بازنگری واداشته اید.»
«او از زمانی که تحقیقات دکترا را آغاز کرده بود، هدفش همیشه پدید آوردن زندگی بود. چالش در این جا بود. او باید دربارهٔ زندگی تصمیم نهایی را می گرفت نه دربارهٔ مرگ.»
«خدا می ده و خدا می گیره ویکتور. اما نه همیشه. گاهی ما هم باید کاری بکنیم، این همیشه یادت بمونه»
«اعتماد. این کلمه دوباره به ذهنش هجوم آورده بود. مادر روحانی هرگز اعتماد ویکتور را جلب نکرده بود؛ و خودش هم همینطور. وقتی به مادر روحانی خیره شده بود و به حرف های او گوش می داد این نتیجه ای بود که به آن رسیده بود. پس برای همین ویکتور هرگز حرف نزده بود. و چون حرف نزده بود جزو عقب مانده ها به شمار آمده بود. فقط به همین خاطر.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.