ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی سم سوج
«روزی ژوانگ ژو خواب دید پروانه ای است که با خوشحالی این طرف و آن طرف میرود و پروانه نمیدانست ژوانگ ژو است که دارد خواب میبیند. از خواب که برخاست به ظاهر خودش بود، اما حالا نمیدانست، آیا مردی است که خواب میبیند پروانه است یا پروانه ای است که خواب میبیند انسان است. آموزه های ژوانگ ژو»
«هر چقدر هم کوچک و حقیر باشی، دیوانگی تو میتواند اندازهٔ دیوانگی بقیه باشد»
«فکر میکردم تنهایی واقعاً هم بد نیست. و اگر خودت را به دیوانگی بزنی بهتر هم میشود.»
«خیلی وقتها به خودم میآمدم و میدیدم ساعتهاست فقط دارم کتابها را نگاه میکنم. دقیقاً همان لحظه بود که از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم، اما خیلی سریع به این فکر فرو میرفتم که نکند این موهبت خاصی که من دارم بخشی از یک نقشهٔ سری باشد که آخرش قرار است مرا به خاطر داشتن اطلاعات زیاد بکشند؟!»
«اگر دفترچهٔ خاطرات دردهایش را نگه داشته بود، تنها چیزی که در آن مینوشت، یک کلمه بود:خودم.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.