ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی فیودور داستایفسکی
«همهی اينها اکنون مثل خواب و خيالی گذشته است ـ حتی عشق من، گرچه بسيار قوی و صميمی بود، ولی... آخر چه شد؟ راستی اکنون چيزی از آن باقی نمانده است.»
«بهاين پيرزن احمقی که من هستم سخت نگير. من حالا ديگر جوانها را بهخاطر سبکسریهاشان سرزنش نخواهم کرد.»
«در طول اين بازی، اين اولين بار بود که وحشت و ترس سراپايم را گرفت. و درنتيجه دستهايم و پاهايم شروع بهلرزيدن کرد. من حتی اکنون نيز معنايی را که باختن در آن موقع برايم داشت با هول و هراس درک میکنم و در نظر میآورم. تمام زندگی و حياتم را بهقمار گذاشته بودم!»
«گاهی در نگاه بيمارِ آدمی عفيف و پاک دامن، چه چيزهای زيادی را میشود خواند! آدم عفيفی که حاضر است زمين دهان باز کند و او را فرو ببرد و در عوض کوچکترين نشانهای از احساسات او در نگاهش خودنمايی نکند و بهکسی روشن نشود.»
«من پول را برای خودم احتياج دارم و مايل نيستم که فقط برای خدمت بهسرمايه زنده باشم.»
«و اين نمونههای نجابت و درستکاری همهی دنيا را از ديدگاه خودشان قضاوت میکنند و همهی کسانی را که با خودشان شباهتی ندارند تکفير میکنند.»
«ما، وقتی احتياج وادارمان کند با آدمهای منفور نيز ناچاريم روابطی برقرار کنيم.»
«خيال میکردم مرا مانند مسيح انتظار میکشند، ولی اشتباه میکردم.»
«راستی هم، انسان دوست دارد که بهترين دوستان خودش را در مقابل خود، خوار ببيند. دوستی بيشتر اوقات برروی تحقير و شرمساری بنا نهاده میشود. اين حقيقتی است قديمی که همهی مردان بافکر از آن اطلاع داشتهاند.»
«آيا اين يک ايدهآل نيست؟ اين که قربانی خوشحال است از اين که با پای خودش بهقربان گاه میرود؟»
«میگويند که نبايد دو بار سر يک ميز بهدنبال بخت و اقبال رفت.»
«ـ آه! خارجه خارجه برای من هيچ چيز خوبی نداشت. آيا میتوانيم خانممان را زود بهمسکوی خودمان برسانيم؟ در آن جا چه نداريم؟ گلهايی که عطر میپراکنند، و اينجاها مثل آنها پيدا نمیشود. آنجا، حالا وقتی است که سيبها دارند میرسند، آنجا هوا هست، فضا هست... ولی نه، میبايست همهی اينها را برای خارجه ترک میکرديم! آه...»
«چه ناتوان است دل انسان.»
«امروز يک بار ديگر از خود پرسيدم: «آيا او را دوست دارم؟» و باز يک بار ديگر نمیدانستم چه جوابی بدهم»
«تمام زندگی و حياتم را بهقمار گذاشته بودم!»
«آقای ژنرال، يک فرد را برای افتضاحی که هنوز بهبار نياورده است نمیشود بازداشت کرد.»
«من نه تنها از هرگونه ظاهرسازی بهدورم، بلکه از هرگونه شايستگی و لياقت نيز عاریام.»
«کوشش میکردم هرچه بيشتر که ممکن است خودم را بهنفهمی بزنم»
«میپرسيد چرا بهپول احتياج دارم؟ چه سؤالی! برای اين که پول همه چيز است!»
«کسی که از گرگ میترسد نبايد بهجنگل قدم بگذارد»
«رفتار آدمها و انتخابهای آنان درست شبیه قمار است. اینکه زندگی در کل شبیه قمار است و شما هرگز نمیدانید چه چیزی در انتظارتان است. از بین گزینههای مختلف یکی را انتخاب میکنیم چون احساس میکنیم درست است و به موفقیت میانجامد.»
«من شايد سه بار بيشتر از خود او، از غم و غصههايش غمگين میشدم.»
«ولی چيز عجيب اين بود که از ديشب تا بهحال، از وقتی که کنار ميز روپوش سبز قمار ايستاده بودم و بستههای اسکناس را میبردم، عشقم در درجهی دوم اهميت قرار گرفته بود. اين مطلب را حالا میگويم، در صورتی که همان وقت، بهطور دقيق بهآن شعور و تعجبی نداشتم. آيا ممکن است درست يک قمارباز شده باشم؟»
«دقايقی بود - (در پايان هريک از مکالماتمان) - که در آنها من حاضر بودم نيمی از عمرم را بدهم تا بتوانم او را خفه کنم. قسم میخورم که اگر ممکن بود يک دشنه را آهسته در سينهی او فرو کرد من با لذت و خشنودی اين کار را میکردم. و با وجود اين بهشرافتم قسم میخورم که اگر در قلهی شلاگنبرگ بهمن راستی گفته بود: «خودتان را پرت کنيد»، فوراً خودم را، باز هم با خشنودی و لذت، پرت کرده بودم.»
«درحضور شما من همه ی خودخواهی ام را فراموش می کنم و به آن می خندم!»
«احساس عجیبی سراپای مرا فراگرفته بود، چیزی مثل اشتیاق به تحقیرِ سرنوشت و به مبارزه طلبیدن آن.»
«سرشت انسان، جابر و مستبد است، و دوست میدارد که برنجاند؛ و شما اين يکی را بيش از اندازه دوست میداريد.»
«اکنون حسابی تنها هستم . پاییز دارد نزدیک میشود و برگها رو به زردی گذاشته اند . من در این شهر افسرده و کوچک به سر میبرم و به جای اینکه به چیز هایی بیندیشم که باید انجام بدهم در زیر نفوذ و تاثیر احساساتی که به زحمت محو و فراموش شده اند به سر میبرم»
«حالا چه هستم؟ يک صفر. فردا چه میتوانم باشم؟ فردا میتوانم از ميان مردگان برخيزم و زندگانی نوينی را آغاز کنم! میتوانم در خودم همان انسانی را بجويم که تاکنون وجود داشته است! ما، وقتی احتياج وادارمان کند با آدمهای منفور نيز ناچاريم روابطی برقرار کنيم.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.