ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی صمد بهرنگی
«ماهی سیاه گفت: «شما زیادی فکر میکنید. همهاش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم، ترسمان به کلّی میریزد.»»
«نمیخواهم الکی خوش باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده ام...»
«من خودم عقل و هوش دارم و میفهمم، چشم دارم و میبینم.»
«دنیا همین جاست که ما هستیم، زندگی هم همین است که ما داریم...»
«من میخواهم بدانم که، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد؟...»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.