ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی لئو تولستوی
««میپرسید: «ولی آخر اینهمه رنج برای چیست؟» و ندا جواب میداد: «دلیلی نیست! برای هیچ!» و همین»»
«لحظه ای امید درخشان. قطره ای کوچک از آسودگی، اما بلافاصله پس از آن ،دریایی خروشان از نا امیدی که همه ی وجودش را در برمیگرفت.»
«او احساس میکرد که دروغ هایی او را احاطه کرده اند، آنقدر درهم و پیچیده شده اند که دیگر حتی نمی تواند آن ها را درک کند.»
«دقایق یکی پس از دیگری میگذشت.! سپس ساعت ها، اما اوضاع تغییری نمیکرد- همه چیز بی پایان بود، و پایان گریزناپذیر،بیش از پیش وحشتناک به نظر می رسید.»
«ناگهان تمام توجهش به چیزی جلب شد- گویی به صدایی گوش می داد که نه کلمه بود و نه زمزمه.،بلکه چیزی بود که از عمق روحش بر می خاست؛ افکاری که در ذهنش جاری می شدند.»
«گریه میکرد.. از شدت ناتوانی اش، از تنهایی اش، از بی رحمی دیگران،از بی رحمی خدا و از نبودن خدا...!(:»
«ازدواج... یک اتفاق تصادفی.. و چه سرخوردگی بزرگی!»
«انگار تمام این مدت، به جای بالا رفتن، در سراشیبی سقوط می کرده ام. در نگاه دیگران من در مسیر پیشرفت بودم،اما در همان اندازه زندگی از دستم می گریخت... حالا همه چیز تمام شده است. چیزی نمانده جز مرگ!»
«هربار که این فکر در ذهنش شکل میگرفت- و بار ها به سراغش می آمد: که شاید این همه درد و رنج به این دلیل باشد که زندگی را به اشتباه گذارنده است...»
«تصاویر زندگی اش یکی پس از دیگری در ذهنش زنده می شدند. این روند همیشه از نزديکترین خاطرات آغاز می شد و سپس به عقب بر میگشت، تا دور دستترین لحظات، تا کودکی اش؛ و آنجا موفق می شد.(:»
«اما رنج روحی او از این درد جسمانی بسیار هولناک تر بود.! این، بزرگترین عذابش بود.»
«همه ی این ها اشتباه است! هر آنچه بر اساسش زندگی کرده ای و هنوز هم به آن چنگ زده ای، دروغی پیش نیست. یک فریب، که زندگی و مرگ را از تو پنهان کرده است.»
«آنچه مانع عبور او می شد،اصرارش بر این بود که زندگی اش خوب و درست بوده است.»
«او حس میکرد که تمام دردش از این است که به زور به درون آن تاریکی کشیده می شود،و از همه بدتر، اینکه نمیتواند از آن عبور کند...»
«او دیگر نابود شده بود! هیج راه بازگشتی وجود نداشت. پایان رسیده بود... پایان مطلق.»
«وقتی من نباشم چه چیز خواهد بود؟ هیچ چیز نخواهد بود. من کجا خواهم بود یعنی مرگ همین است؟ نه نمیخواهم!»
«وحشت پیشین خود را از مرگ، که به آن عادت کرده بود می جست و آن را نمی یافت. «پس کجاست؟ چه مرگی؟» دیگر وحشتی از مرگ نداشت. زیرا دیگر اثری از مرگ پیدا نبود. به جای مرگ روشنایی بود!»
«و راستی راستی هم چنین بود. به لحاظ افکار عمومی بالا میرفتم، اما به همان نسبت زندگی از من کناره میگرفت. و حالا دیگر کار از کار گذشته است و چیزی جز مرگ وجود ندارد. نکند راستی راستی کل زندگی ام غلط بوده باشد.»
«دیگر خودداری نکرد و مثل طفلی به گریه افتاد. بر درماندگی خود میگریست و بر تنهایی سیاه خود و از سنگدلی آدمها و از بیرحمی خدا که رهایش کرده بود. »
«تنها در دل شهری شلوغ، تنها میان دوستان و خانوادههای فراوان، تنها چنان، که تنهاتر از آن، نه در ته دریا ممکن بود نه روی زمین... »
«"درد" او را مجبور می کرد که به آن خیره شود،هیچ نگوید، تنها بنشیند و رنجی بی پایان و غیر قابل وصف را تحمل کند...!»
«با احساس تازه ای از اندوه و ناامیدی، تمام حواسش را متوجه آن درد کرد.! دردی که دیگر فقط یک ناراحتی گذرا نبود، بلکه نشانه ای از چیزی بسیار جدی تر به نظر میرسید...»
«اینکه عصبانیت و رنجش او فقط بیماری اش را بدتر می کرد، باید کاملا برایش آشکار می بود. پس لازم بود یاد بگیرد که از هرگونه ناراحتی و درگیری دوری کند.»
«درد هرگز کمتر نمیشد،! اما ایوان ایلیچ تمام تلاشش را کرد تا خودش را قانع کند حالش رو به بهبود است.»
«تا زمانی که چیزی او را ناراحت نمیکرد، می توانست خودش را فریب دهد و باور کند که حالش رو به بهبودی است..(:»
«پیش از این میتوانست چنین سختی هایی را تحمل کند،چون همیشه امید داشت که اوضاع به زودی بهتر میشود،دوباره موفق خواهد شد و یک بار دیگر با پیروزی کامل از میدان بیرون می آید.»
«اما اکنون کوچک ترین شکست، زمین را زیر پایش خالی میکرد و او را به ورطه ی ناامیدی می کشاند.»
«"من به آرامش ذهنی نیاز دارم، و برای رسیدن به آن، باید هر چیزی را که این آرامش را بر هم می زند، از بین ببرم."»
«او باید با این آگاهی به رختخواب برود؛ همراه با دردی که جسمش را می سوزاند و وحشتی که لحظه به لحظه او را در برمیگیرید.(:»
«در عمق وجودش می دانست که دارد می میرد،اما نه تنها نمیتوانست به این واقعیت عادت کند، بلکه اصلا قادر به درک آن نبود- نمیتوانست و نمی خواست آن را بپذیرد.»
«شاید تمام زندگیام آنطور که باید، نبوده است؟»
«این زندگی بر پايه ی دروغ- دروغی که اطرافیانش آن را زنده نگه می داشتند و خودش هم درگیر آن شده بود.»
«آنچه بیش از همه او را عذاب می داد این بود که هیچ کس آن طور که او میخواست برایش دلسوزی نمی کرد.»
«اما مهم ترین بخش زندگی اش کارش بود...»
«انسان باید رفتن خود را همان گونه که آمدنش را پذیرفته است، تحمل کند؛ زیرا کمال و پختگی در همین پذیرش نهفته است.»
«یکی بالای سرش گفت:《تمام کرد!》 ایوان ایلیچ گفتهی او را شنید و آن را در روح خود تکرار کرد. در دل گفت:《مرگ هم تمام شد. دیگر از مرگ اثری نیست.》🥲»
«حالش مثل وقتی بود که گاهی در قطار راهآهن برایش پیش میآمد. نشستهای و خیال میکنی که پیش میروی حال آنکه قطار وا پس میرود و ناگهان راستای راستین حرکت را درمییابی.»
«تمام آنچه برایش زندگی کردهای و میکنی دروغ است و فریبی که زندگی و مرگ را از تو پنهان میدارد.»
«...و پیوسته در تنهایی به همان معمای ناگشودنی میاندیشید. 《یعنی چه؟ آیا به راستی باید مرد؟》و ندای درونش جواب میداد:《بله، حقیقت است و باید مرد.》»
«باز دقیقهها در پی هم میگذشتند و ساعتها در پی هم روان بودند و همهچیز مثل گذشته بود و هیچ پایانی نداشت و پیوسته مرگ ناگزیر در پیش بود و مدام خوفانگیزتر میشد.»
«همهاش همان و همان! همهاش همین روزها و شبهای بیانتها! ای کاش زودتر تمام میشد. خوب، وقتی تمام شد بعد چه؟ بعد مرگ است و تاریکی، نه، نه، هرچه باشد بهتر از مرگ است!»
«صبحت فقط بر سر این است که مرگ کی سر میرسد. چند هفته یا چند روز دیگر، و چهبسا همین الان. تا حالا روشنایی بود و یکدفعه تاریکی میآید. تا حالا اینجا بودم اما میروم آنجا. ولی کجا؟»
«صحبت از زندگی... و مرگ است.پیش از این زندگی بود، ولی دارد میرود. میرود و من نمیتوانم نگهش دارم.»
«اما علاوهبراین افکار همان فکر مرگ یک دوست نزدیک در دل دوستانی که این خبر را میشنیدند، طبق معمول، احساس شادی خاصی پدید میآورد. خوشحالی از اینکه او مرد و من نمردم.»
«زندگی زناشویی، گرچه با آسایشی نسبی همراه است در حقیقت مسئلهٔ بغرنج و توانفرسایی است، بهطوری که انسان برای اینکه بتواند تکلیف خود را ادا کند یعنی بتواند زندگی آبرومندانه و در برابر جامعه عزتبخشی داشته باشد باید در قبال آن، چنانکه در قبال کار اداری بهرفتار سنجیده و خاصی برای خود بپردازد.»
«اگر من با یقین به تباه کردن نعمت هایی که به من داده شده بود از دنیا بروم و هیچ راهی برای اصلاح این حال نباشد ، آن وقت چه؟»
«تلخترین رنج ایوان ایلیچ آن بود که هیچکس آنجور که او میخواست غم او را نمیخورد. او گاهی بعد از رنجی طولانی بیش از همهچیز دلش میخواست که (گرچه از اقرار به این معنا شرم داشت) کسی برایش مثل طفل بیماری غمخواری کند. دلش میخواست مثل طفلی که ناز و نوازشش میکنند رویش را ببوسند یا برایش اشک بریزند و دلداریاش بدهند.»
«مبالغه یعنی چه؟ تویی که نمیبینی. او از همین حالا مرده! به چشمانش نگاه کن. بینور بینور. آخر چهاش است؟»
«در آغاز زندگیام یک نقطهٔ روشن وجود داشت و بعد از آن پیوسته رو به ظلمت پایین میروم و پیوسته بر سرعت سقوطم افزوده میشود»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.