ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی مصطفی مستور
«خاطرات, انگار توفانی, پیچ خورد توی کله ی مرد. از امامزاده یحیی، تا نامه ها، تا کاغذهای شعر، تا دیدارهای همه سکوت، تا نگاههای همه حرف، تا کلمات کم اما سخت، اما شیرین، اما بزرگ، تا لبخند، تا دوستت دارم های اول.دوم. سوم. هزارم، تا موج های تلخ، اولین اشک، دومین، چندمین، تا حقیقت سخت نتوانستن، نشدن، گریه های پنهانی، تا چراغانی شدن خانه معشوقه برای غیر، تا کوچکی، تا ناتوانی.»
«زیاد میخندیدم آن روزها، از ته دل، حالا نمیخندم. خوب میشنیدم صدای دیگران را آن روزها، خوب میدیدم دیگران را، حالا نمی شنوم، نمی بینم.»
«مرا به حال خود وا گذاشتند همه همه ، همه ، همه اما ، تو هم ؟! تو هم ؟ ! مریم ؟ !»
«اما من خیلی دوستش دارم. با همه خل بازی هاش ،با همه ی شلختگی هاش، اصلاً به خاطر شلختگی هاش دوستش دارم. و به خاطر شعرهاش، به خاطر خودش، به خاطر خود خود خودش.»
«قسم میخورم به خاطر انگشتانش بود که عاشقش شدم.»
«چه سود اگر آدمی تمام هستی را ببرد اما روح خود را ببازد. (انجیل)»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.