ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی مصطفی مستور
«نشست روی زمین. کاغذ را باز کرد و به هفت کلمه نوشته شده روی آن طوری خیره شد که انگار به هفت نعش پیچیده لای کفنی نگاه می کرد: تو را برای ابد ترک می کنم، مریم. پریناز: تشبیه از این سوزناک تر آخه :(»
«امیر گفت: «اگر گِردی میمِ مریم رو باز کنیم تا بشه الف و بعد اون رو بذاریم آخر مریم و بعد از چپ به راست بخونیم می شه امیر.»»
«خواستید شعر تقدیم کنید مثل امیر بنویسید :) « برای مریم، مَلِک، مالکِ مُلکِ خراب من»»
«مهناز، سمت خودش خوابیده است روی تختخواب. به این فکر می کنم که آدم ها در خواب چقدر معصوم می شوند. لابد چون نمی توانند از خودشان دفاع کنند.»
«گفتم: «تو گوش کن… من یونس را حتی از خودش هم بهتر می شناسم. در این جا من می گویم چه می شود و چه نمی شود و چه باید بشود و چه نباید بشود. حتی یونس هم نمی تونه از فرمان من سرپیچی کنه. من همه چیز رو میدونم. ببینم تو تا حالا چیزی از انواع روایت و زاویه دید و تکنیک های داستان نویسی شنیده ای؟ جهت اطلاعت باید بگم این داستان به روایت دانای کل نوشته شده و در این داستان من دانای کل هستم.»»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.