ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
کتاب «من زندهام» نوشتهی معصومه آباد، انتشارات بروج، ۵۵۲ صفحه است. در ابریشمک ۳ کتابخوان آن را روی قفسهشان گذاشتهاند.
۳ نفرخواندهاند
بگذار توی قفسهات:
با شمارهی موبایل، یک دقیقه؛ بعدش همینجا برمیگردی.
کسی الان این کتاب را نمیفروشد.
بگو دنبالش هستیکتابفروشهای راسته میبینند و اگر داشتند، قیمت میدهند.
«بچه جان! مگر به سرت زده؟ دنیا !....دنیا! دنیا دیگر یعنی چه؟ دنیا همین جاست که ما هستیم. زندگی هم همین است که ما داریم....»
«آخر مادر جان! مگر نه اینست که هر چیزی به آخر می رسد ؟ شب به آخر می رسد، روز به آخر می رسد؛ هفته ، ماه، سال...»
«با نگرانی میپرسیدند: « چرا جواب نمی دهید» می خواستم بگویم «سرمان شلوغ است و سرگرم مردنمان هستیم»....»
«شدت خشم و نفرت سرباز ها به قدری بود که تحمل تن پوش نازک آنها را نداشتند.پیراهن هایشان را می کندند و کابل ها را طوری فرود می آوردند که با هر ضربه ای خون از تن برادران جاری می شد و آنها باید همچنان روی دو پا می نشستند و با چشم های باز به خورشید نگاه میکردند ... شاید اگر خورشید می دانست در آن ظهر های بی رحم شعاع سوزان نورش با اسرا چه می کند، از شرم به غروب پناه می برد.»
«مگر نمی داند زنگ تفریح این برادران مسلمان عراقی، شکستن دست و سر اسراست؟ مگر نمی داند مرگ، بیماری همه گیر اردوگاه اسیران است.مگر نمی داند نسخه پزشکان ، شلاق روزانه به همراه زندان انفرادی است.مگر نمیداند مردن در این آسایشگاه دلیل نمی خواهد.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.