ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی آگاتا کریستی
«ده سرباز کوچک رفتند شام بخورند؛ یکی خود را خفه کرد و سپس نه سرباز بودند. نه سرباز کوچک خیلی دیر بیدار شدند؛ یکی بیشازحد خوابید و سپس هشت سرباز بودند. هشت سرباز کوچک به دِوُن سفر کردند؛ یکی از آنها گفت که همینجا میماند، سپس هفت سرباز بودند. هفت سرباز کوچک هیزمها را خرد کردند؛ یکی از آنها خودش را تکهتکه کرد، سپس شش سرباز بودند. شش سرباز کوچک با کندو بازی کردند؛ زنبورعسل یکی از آنها را نیش زد، سپس پنج سرباز بودند.»
«منم با این قسمت دنیا بیگانهام.»
«او در جزیره تنها بود... تنها، همراه ۹ جنازه... اما آن چه اهمیتی داشت؟ او زنده بود... آنجا نشست ـ بهشدت خوشحال بود ـ بهشدت آرام بود... دیگر نمیترسید...»
«حتماً در کودکی سرکوب شده... این توضیح خیلی چیزهاست...»
«وقتی ببینی دیگه لازم نیست بار مسئولیتت رو به دوش بکشی، به آرامش میرسی.»
«او رفت و خودش را حلقه آویز کرد، و سپس هیچکس نبود.»
«در شغلش تبحر داشت ـ اما این برای موفقیت کافی نبود. برای موفقیت باید شانس هم داشته باشید؛ و او این را داشت!»
«مرگ من نباید یک فرآیند آهسته و طولانی و روال طبیعی، داشته باشد. نه، مرگ من باید با هیجان اتفاق بیفتد. من قبل از مرگ زندگی خواهم کرد.»
««من نمیدونم. من هیچی نمیدونم. این چیزیه که منو از زندگی میترسونه. ندونستن...»»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.