ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی پائولو کوئیلو
«مردم هنگامی بیمارِ روانی میشوند که بخواهند از زندگانیِ عادی فرار کنند.»
«ما میتوانیم هر نوع اشتباهی را در زندگی مرتکب شویم به جز اشتباهی که ما را نابود میسازد.»
«زدکا، لحظهای اندیشید، ماجرا را به او بگوید که بلافاصله نظرش را تغییر داد، زیرا گفتهها به آدمها چیزی نمیآموزند مگر خود به تجربه دریابند.»
«والدین او، به شکل ممکن، علاقه خود را از وی دریغ نمیکردند. ولی او، از ترسِ جریحهدار کردنشان، شهامت پرداختنِ به امیال خود را نداشت.»
«با من مثل یک بچه رفتار نکن، من یک دیوانهیِ رام نیستم که از همه چیز بترسد»
«نخستین سئوالی را که از تو کردم به یاد داری؟ ـ دیوانه کیست؟ ـ دقیقا این بار بی آن که تحریف کنم، جوابت را میدهم: دیوانگی، ناتوانی در ایجاد ارتباط با انگارهها است. همانند، وقتی که خود را در سرزمینی ناآشنا میبینی. میتوانی همه چیز را ببینی، رویدادهای پیرامونت را درک کنی، ولی نمیتوانی خواست خود را بیان کنی و در یاری طلبیدن هم ناتوانی، چون زبان آن سرزمین را نمیدانی. ـ همهیِ ما روزی، چنین پدیدهای را حس کردهایم ـ... همهیِ ما، به نوعی دیوانهایم.»
«چه، خداوند در تمامی بیشهها، جنگلهای جهان، حتی یک برگ مشابه دیگر برگ نیافرید. ولی، شما خیال میکنید متفاوت بودن نوعی بیماری است»
««هیچ رویدادی در این جهان، اتفاقی نیست».»
«هیچ کس نباید به چیزی عادت کند.»
««چگونه میتوانم از کسی متنفر باشم که به من چیزی به جز عشق نداد؟»»
«میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط، و در بهار گل میفروشد و بارها از کنار هم گذشتیم بی آن که حالش را جویا شده باشم، حرف بزنم.»
«اگر زنی با اندک زمانی که از عمرش باقی مانده بخواهد وقت خود را در مقابل یک تخت به نگاه کردن مردی خفته بگذراند، در آن احساسی به جز احساس عشق نمیتوان دید.»
««نمیتوانم فکر کنم، باید چنان عمل کنم که انگار همه چیز به خوبی پیش میرود و... پیش خواهد رفت.»»
«ـ چه انگیزهای سبب میشود انسان از خود متنفر شود. ـ شاید بزدلی، یا ترس جانکاه از فریبکاری، از ناتوانی در انجام عملی که دیگران انتظار دارند، دقایقی پیش، بی غم بودم و مرگ خود را از یاد برده بودم و هنگامی که به خود آمدم، ترسیدم.»
«آه! اگر، هر کس توان آن داشت، دیوانگیِ درون خویش را باز شناسد و با آن زندگی کند. آیا دنیا بدتر از این میشد؟ نه! انسانها بیش از پیش منصف و شاد میشدند.»
«چنین قضاوتی را که ملتی، به خاطر اراجیف تعدادی هذیانگو، جنایتکار شمرده شود، بی عدالتی میدانست»
«ذهن خود را تهی ساخت، «اندیشیدن» را بس کرد و از «زیستن» خوشنود شد.»
«دیوانه باشید ولی رفتار عاقلان پیش گیرید. به استقبال خطر روید تا متفاوت جلوه کنید ولی، شیوهی آن را چنان بیاموزید که جلبِ توجه نکنید»
«مفهوم «نهایت دیوانگی» برای زنان و مردانی که قادرند به آن برسند دقیقا «عشق» است.»
«به همین علت گریستم، هنگامی که قرصها را بلعیدم، در واقع، میخواستم کسی را بکشم که از او متنفر بودم. غافل از این که در درونِ من، ورونیکاهای دیگری وجود داشتند که میتوانستم دوستشان بدارم.»
«در مقابل یک روانپزشک، افراد آشکارتر از خود سخن میگویند تا در برابر یک کشیش، زیرا پزشک نمیتواند با حربهیِ دوزخ [بیماررا] تهدید کند.»
«نخستین دلیل وی، یکنواختی زندگی بود. میدید جوانیاش بیتب و تاب میگذرد و راهی به جز افول در پیش روی نخواهد داشت و پیری هم نشانههایِ حتمیِ غیرقابل برگشت خود را دارد، بیماری آغاز میشود، دوستان از دست میروند و با ادامهیِ زندگی سرانجام چیزی، به جز تحملِ دردِ افزونتر، عایدش نمیشود.»
««از جان من چه میخواهید؟ با وجودی که میدانید مردنی هستم، چرا [کمی] زهر به من تزریق نمیکنید؟ رحم و مروّت شما کجاست؟»»
«ـ این شیوهیِ درمان، یک جنایت است. سهامدار پاسخ داد: ـ امّا، ارزان و سریع است... وانگهی چه کسی، به حقوق دیوانگان اهمیت میدهد؟ هیچ کس شکایت نخواهد کرد! با وجود این، تعدادی از پزشکان هنوز چنین روشی را، وسیلهای مؤثر برای درمان افسردگی میشناسند.»
«روشن است که ورونیکا، میتوانست از بالای یکی از معدود بناهای مرتفع لوبلیانا خود را به پایین اندازد. در این صورت، چه رنجِ دردآوری پدر و مادر وی را در خود میتنید؟ میبایست نه تنها سنگینیِ دردِ مرگ دختر خود را تحمل کنند که ناگزیر بودند جسدی به هم ریخته را نیز شناسایی و هویت آن را معلوم سازند.»
«صورت تو تصویری بود که به وقتِ مردن میل داشتم تماشا کنم»
«همهیِ ما، به نوعی دیوانهایم.»
«اگر قرار است هماکنون بمیری، پس با قلبی سرشار از عشق بمیر.»»
«خود حقیقی چیست؟ ………….: همان که هستی، نه آنی که دیگران از تو میسازند.»
«دیوانه بمانید، اما عاقلانه عمل کنید. خطر متفاوت بودن را قبول کنید، اما بدون جلب توجه این کار را انجام دهید. ۸۸»
«اکنون این را به من بگو: فکر نمیکنی تلاش برای درک زندگی مشکل واقعی است؟🤔۸۶»
«این فکر را که همیشه مزاحم کسی هستی از فکرت بیرون کن. اگر مردم چیزی را نخواهند، آن را بیان میکنند؛ و اگر شجاعت بیانش را نداشته باشند، تقصیر خودشان است. ۸۵»
«همه آدمها دیوانه هستند، اما کسانی دیوانهتر هستند که خودشان نمیدانند دیوانهاند؛ آنها فقط چیزهایی را که دیگران به آنها میگویند تکرار میکنند. ۸۳»
«همه چیز به یک مسئله وابسته است؛ «محیط». ۷۶»
«هیچ چیز در زندگی، اتفاقی نیست.۶»
«هیچ کس نمیتواند قضاوت کند. هر شخص میزان دردهای خود یا کمبود معنی در زندگی خود را میفهمد. ۱۶»
«انسان های دیگر وقتی با کسی روبرو میشدند که بیشتر به زندگی امیدوار بود ، یا ردش می کردند یا باعث میشدند در زندگی اجتماعی دچار مشکل شود.»
«او بیشتر انرژی اش را صرف تلاش برای تغییر دادن رفتارهایش و تبدیل آن ها به رفتارهای تصویری که از خودش در ذهنش داشت ، می کرد.»
«چه چیزی باعث میشود یک نفر از خودش متنفر شود؟ «احتمالا به دلیل کمبود اعتماد به نفس یا ترس همیشگی از اشتباه کردن و انجام ندادن چیزی که دیگران انتظارش را دارند انجام بدهیم.»»
««دیوانگی ،ناتوانی در به اشتراک گراشتن افکارت است. مثل این است که در یک کشور بیگانه باشی ، بتوانی همه چیز را ببینی و درک کنی اما در شرح دادن نیازهایت و چیزهایی که برای انجام ان ها به کمک نیاز داری، ناتوان باشی، چون تو زبان آن ها را بلد نیستی.» -«همه ما ان را تجربه کرده ایم.» -«همه ما به نوعی دیوانه هستیم.»»
«انسان ها هیچ وقت با شنیدن،چیزی یاد نمی گیرند؛ باید خودشان تجربه کنند و یاد بگیرند»
«زدکا این عقیده را داشت که زدن برچسب به تتم ملت بخاطر مشتی دیوانه ، ناعادلانه است»
«او فقط برای اینکه والدینش او را همانند کودکی اش دوست داشته باشند ، از بسیاری از خواسته های خودش دست برداشته است، حتی با اینکه میدانست عشق واقعی طی زمان تغییر میکند و افزایش می یابد و راه های جدیدی برای ادامه زندگی یافت می شود.»
«تا به امروز نیروی خود را برای چه چیزی صرف کرده بود؟ در تلاش برای حفظ زندگی در شرایطی که همیشه بوده است.»
«من می خواهم به دیوانگی ادامه دهم و طوری که خودم دوست دارم زندگی کنم ، نه آن گونه که دیگران میخواهند.»
«در طول زندگی اش ورونیکا متوجه شده بود که بسیاری از مردم طوری در مورد فجایع موجود در زندگی سایرین حرف میزنند که انگار دوست دارند به آنها کمک کنند،اما واقعیت این است که آن ها از عذاب کشیدن دیگران لذت میبرند،زیرا این باعث میشد تا باور کنند که خوشبخت هستند و زندگی با انها خوب رفتار کرده است»
«دیگران همواره در زمانی میمیرند که انتظارش را ندارند. «چگونه میتوانم از کسی متنفر باشم که به من چیزی به جز عشق نداد؟» هیچ کس نباید به چیزی عادت کند. «هیچ رویدادی در این جهان، اتفاقی نیست».»
«سرانجام در یک روز شاد و روشن، نتیجه میگیرم که زندگی لایهی دیگری ندارد، همین است که هست. چرا نگران آن باشم؟ و آن را میپذیرم»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.