ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی جیمز نوربری
«اژدهای کوچک گفت:« امشب هوا سرد و تاریکه!» پاندای بزرگ گفت:« نگران نباش کوچولو ، دوباره صبح میشه و خورشید طلوع میکنه.»»
«پاندای بزرگ گفت:«هرکدوم از فصل ها کاملا باهم فرق دارن و با این حال، هرکدوم قشنگی های خودش رو داره.» اژدهای کوچک با خنده گفت:«درست مثل ما.»»
«گاهی اوقات،تنها کاری که از دستت برمی آید اینه که برای کسی یک فنجون چای دم کنی،همینم کافیه..»
«اژدهای کوچک گفت :《این شمع خیلی کوچیکه.》پاندای بزرگ گفت :《هرچقدر نور کم باشه ،باز از تاریکی بهتره.》»
«اژدهای کوچک گفت:« برگ ها دارن میریزن.» پاندای بزرگ گفت:«ناراحت نباش، پاییز یه راهه که طبیعت بهمون نشون میده چقدر رها کردن میتونه قشنگ باشه.»»
«پاندای بزرگ با آرامش گفت:« اشتباه کردن یعنی داری تلاش میکنی. پس تسلیم نشو!»»
«اژدهای کوچک با ناراحتی گفت :« بعضی وقتا فکر میکنم به اندازه کافی خوب نیستم» پاندای بزرگ لبخندی زد و گفت:«درخت گیلاس خودش رو با بقیه درخت ها مقایسه نمیکنه . فقط شکوفه میده»»
«اژدهای کوچک گفت:《چه حیف که خیلی وقت پیش این درخت رو نکاشتیم .تصورکن الان چقدر بزرگ شده بود.》 پاندای بزرگ گفت.《الان که داریم می کاریمش.همین مهمه.》»
«اژدهای کوچک پرسید اگه بعضیا از من یا کارهام خوششون نیاد چی ؟ پاندای بزرگ گفت :تو باید راه خودت و بری .بهتره اون ها را از دست بدی تا خودت رو .»
«عشق به توضیح نیاز نداره»
«پاندای بزرگ گفت : بهترین چیزی که با چای میچسبه یه دوست خوبه»
«پاندای بزرگ گفت : اشتباهات تو تلاشت و نشون میده پس تسلیم نشو.»
«پاندای بزرگ گفت : از همه چی مهمتر توجه کردنه»
«اژدهای کوچک گفت :الان اصلا وقت ندارم گل ها را ببینم پاندای بزرگ گفت : درست به همین دلیل باید اون ها رو ببینی شاید فردا دیگه نباشن»
«پاندای بزرگ پرسید :کدومش مهمتره سفر یا مقصد ؟ اژدهای کوچک گفت :همسفر»
««شجاع باش . هیچ وقت نمیدانی اولین دیدار به چه منجر می شود .»»
«اژدهای کوچک گفت :《اون درخت دوران سختی رو پشت سر گذاشته.》 پاندای بزرگ گفت:《آره ولی هنوز اینجاست و به قدرت و زیبایی رسیده》»
«پاندای بزرگ گفت:بعضی روزها بلندشدن خودش یه پیروزی....»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.