ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی بزرگ علوی
«میدانید آتشی که زیر خاکستر میماند چه دوام و ثباتی دارد؟ عشق پنهانی، عشقی که انسان جرات نمیکند درباره آن گفتگو کند، به زبان بیاورد درون آدم را میخورد و میسوزاند و آخرش مانند نقره گداخته شفاف و صیقلی میشود.»
«در شهر کوران، یک چشمی شاه است.»
«به من میگفت چشمهای تو مرا به این روز انداخت! این نگاه تو کار مرا به اینجا کشانده تاب و تحمل نگاههای تو را نداشتم. نمیدیدی که چشم بر زمین میدوختم؟ به او گفتم در چشمهای من دقیقتر نگاه کن! جز تو هیچ چیزی در آن نیست…»
«به من گفت: "دختر اینطور به من نگاه نکن! این چشمهای تو بالاخره مرا وادار به یک خبط بزرگی در زندگی خواهد کرد." گفتم: "این خبط شما آرزوی من است."»
«من هیچوقت در زندگی نفهمیدهام که چه میخواهم. همیشه قوای متضادی مرا از یکسو به سوی دیگر کشانده و من نتوانستهام دل و جان فدای یک طرف بکنم و طرف دیگر را از خود برانم. بدبختی من در همین است. همیشه دودل بودهام، همیشه با یک پا به طرف سراشیبی و با پای دیگر رو به بلندی رفتهام و در نتیجه وجود من معلق بوده است.»
«هر لذتی وقتی دوام پیدا کرد، زجر و مصیبت است.»
«روزهایی که امید دیدار او را نداشتم، دلم خالی بود، هرآن منتظرش بودم در خیابان هایی که هرگز در آن آمد و شد نداشت، در ساعاتی که صریحا میدانستم مشغول کار است، در خانه هایی که اصلا صاحبان آنها را نمیشناخت، همیشه منتظرش بودم و معجزه ها پهلوی خود تصور میکردم تا به این نتیجه منتهی شود که من به دیدار او نائل میگردم.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.