ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی بزرگ علوی
«گاهی آدم نادانسته دنبال چیزی می رود،وقتی آن را پیدا نمی کند، اصلا خود را گم شده احساس می کند.»
«تابلوتان را ببرید،دیگر من به این پرده هیچ علاقه ای ندارم. استاد شما اشتباه کرده است این چشمها مال من نیست.»
«با گردن کشیده در لباس آراسته و اتو خورده به اتفاق یک صاحب منصب و دو مامور اداره ی سیاسی از پله های شهربانی پایین میرفت.پاسبانها به اوسلام می دادند و راه باز می کردند.استاد آرام سر تکان میداد.وقتی از پله ها پایین رفت کمی مکث کرد.نگاهی به آسمان انداخت سینه اش را فراخ کرد. گویی دارد نفس عمیق میکشد.این آخرین باری بود که اورا دیدم و همین منظره در خاطره ی من نقش بسته است.»
«ماکان:اگر میفهمیدم توی این چشمها چیست آنوقت امشب هم دیشب می شد،آنوقت تصویر تورا میساختم.فرنگیس:کمکم کن تا خودم را به تو بشناسانم ماکان:آنوقت بدبخت میشوی فرنگیس:الانشم هستم.»
«گفت:دختر اینطور به من نگاه نکن این چشمهای تو بالاخره مرا وادار به یک خبط بزرگی در زندگی خواهد کرد.گفتم:این خبط شما آرزوی من است.»
«ممکن نیست بتوانی هنرمند قابلی بشوی.آخر این یک سنگلاخ و پرخطری است.تو هرگز زجر ناکامی را نچشیده ای،در محیطی که در تهران پرورش یافته ای،در حلقه ای که اینجا دور خود کشیده ای،نمیتوانی هنرمند بشوی،کسی که در عمرش گرسنگی نکشیده،کسی که از سرما نلرزیده،کسی که شب تا سحر بی خواب نمانده،چگونه از سیری از گرما از پرتو آفتاب لذت ببرد.»
«برای اینکه هنرمند بشوی حتمن باید انسان باشی»
«قصد نداشت مرا فریب بدهد هربار که به من دستوری میداد مرا به خطری که در زندگی ممکن بود رخ دهد متوجه می کرد.اما او هم نمی توانست در یک شیشه ی شیشه گرخانه بیش از حد استقامتش مایع گداخته بریزد.»
«زندگی همین است گاهی باید خورد،حالانوبت کتک خوردن توست.دعوا اشکنک داره سر شکستنک داره.»
«اگر بخواهی چیزی از آب دربیایی، نباید از میدان دربروی.ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل!»
«استاد ماکان نقاش بزرگی بود،فقط برای اینکه به کار خود ایمان داشت و مطمئن بود که بوسیله ی هنر نقاشی دارد با ظلم و آزادی کشی مبارزه میکند.»
«بدبخت مملکتی که من استاد آن هستم.در شهر کوران یک چشمی شاه است.»
«در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.»
«فرنگیس برایم فقط زنی نبود که در یک تابلو دیده میشد. هر بار به چشمهایش نگاه میکردم، حس میکردم پشت آن نگاه چیزی پنهان است؛ چیزی از عشق، ترس و گذشتهای که نمیخواست به این آسانی خودش را آشکار کند. انگار تمام داستان زندگیاش در همان چشمها مانده بود و من باید راهی پیدا میکردم تا آن را بخوانم»
«عوام میگفتند که عشق زنی او را از پا درآورد. فهمیدهها معتقد بودند که عشق به زندگی او را تا پای مرگ کشاند.»
«گاهی از یک زن فهمیده کارهای دشواری به آسانی ساخته است که از عهده هیچ مرد فهمیده و استخوانداری برنمیآید.»
«چه شیرین است، چه شیرین میتواند باشد. افسوس که ما تلخی آنرا میچشیم»
«آقای ناظم، بعضی چیزها را نمیشود گفت. بعضی چیزها را احساس میکنید. رگ و پی شما را میتراشد، دل شما را آب میکند، اما وقتی میخواهید بیان کنید میبینید که بیرنگ و جلاست. مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عینا همان تابلوست. اما آن روح، آن چیزی که دل شما را میفشارد، در آن نیست.»
«اما هر آدم مشهوری دلش میخواهد گاهی میان جمعیت گم شود. میخواهد میان مردم بلولد. لذت های آنها را بچشد، دلهره آنها به سرش بیاید. آنوقت رفاه وآسایش برایش لذتبخشتر است. اما وقتی همه کس او را میشناسند و همه مردم او را با انگشت نشان میدهند، دیگر آزاد نیست. آن وقت دیگر شهرت دردسر آدم میشود.»
«هر هنرمندی از کار خودش حتی اگر شاهکار هم باشد ناراضی است. همیشه میخواهد بهتر وزیباتر از آنچه که خلق کرده بسازد. همیشه میتواند عیوب آن را ببیند. هنرمند بهترین منتقد آثارش است، اما تماشاچی غرق لذت میشود. اغلب مردم نواقص را آسان ادراک نمیکنند، فقط زیباییهای آن را میبینند.»
«مصیبتهای جگرخراش هم همینطور بروز میکند. انسان اول تمام عمق آنها را درک نمیکند.گاهی خودی نشان میدهند ودر نیستی فرو میروند.»
«هنرمند واقعی آن کسی است که شخصیت خود را در هنرش کوفته و آمیخته باشد. بنابراین هنرمند در وهله اول باید انسان باشد»
«هیچ وقت کاری را که دیگران می توانند برای تو انجام بدهند، خودت دنبال نکن. می گفت کارهای بزرگ تری هست که از دست ما برمیآید.»
«کسی که در عمرش گرسنگی نکشیده، کسی که از سرما نلرزیده، کسی که شب تا سحر بی خواب نمانده، چگونه ممکن است از سیری، از گرما، از پرتو آفتاب صبح لذت ببرد.»
«با دیپلم، با پول، با شوهر، با این چیزها آدم خوشبخت نمیشود. باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور خوشبختی به آدم چشمک بزند.»
«تو از هزار راه میتوانی سودمند باشی. شاید همین دردی که امروز تحمل میکنی، راه نجات تو باشد.»
«اما زجری ک اوتحمل میکرد مرا بیشتر شکنجه می داد»
«نگاهی در تاریکی به چشم های من دوخت آن وقت گفت چه اصراریست دختر؟خنده کرد آنقدر از این خطاب او خوشم آمدگفتم دلم میخواهد شما را بیشتر ببینم!»
«اوهم یکی از کسانی است که فریفته ی چشم های تو شده؟»
«ایمان داشت که هرکس در این دنیای آشفته چه در ایران وچه در اروپا باید مراقب کار وآتیه ی خودش باشد.»
«وقتی چشم به چشمهایش دوختم، تمام شور و آتشی را که او را میگداخت و مرا داشت خاکستر میکرد، چشیدم.»
««در چشمهای من دقیقتر نگاه کن! جز تو هیچ چیزی در آن نیست.»»
«شاید همین دردی که امروز تحمل میکنی، راه نجات تو باشد. برای اینکه هنرمند بشوی، باید حتما انسان باشی.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.