ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی عاطفه میرزایی
«به آسمان که نگاه میکنم قطرههای باران از همیشه بیرحمانهتر بر صورتم میکوبند... تو پشت چشمانم پنهانی مبادا همراه اشکهایم تنهایم بگذاری!»
«باز هم باران مرا به یادت انداخته باز هم پنجره/باران/من/یاد تو... عطرت... چهره افروختهات جلو چشمانم است لبخندهایی همراه با اخم تو تنها کسی هستی که لبخندش در ذهنم نقش بسته شاید واقعا دوستت داشتم...»
«پنجره را باز میکنم باد بیرحمانه سیلیهای محکمی به صورتم میزند... هوای سرد بینیام را میسوزاند با این حال نفس عمیقی میکشم دوباره در هوای تو غرقم هوای تو هم سرد بود...»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.