ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی بزرگ علوی
«من در بحبوحه جوانی باید بمیرم. برای چه؟ فقط برای آنکه از دیگران بهترم. فقط برای آنکه من بیشتر چیز میبینم و میفهمم. از آنچه دیگران لذت میبرند، من زجر میکشم.»
«تو را دوست خواهم داشت و با دوستی تو زندگی خواهم کرد.»
«من محکوم به مرگی را میشناسم که در موقع مردن «زنده باد ایران» بر زبان داشت.»
«من هم ترا دوست میدارم، من آن قدر ترا دوست دارم، که نمیتوانم ترا بخرم. بهتر این است که همین وهم برای ما بماند. این وهم بد نیست، به آدم دلداری میدهد، به آدم جرأت و امیدواری میدهد.»
«این مصیبت را کسی نتوانسته است تصور کند که ممکن است اشخاصی باشند که نتوانند اصلاً دوست داشته باشند.»
«زنها همه خود را میفروشند، بعضی در مقابل یک پول جزیی برای ساعت و روز، بعضی دیگر برای یک عمر در مقابل تأمین زندگی.»
«پدر خدای خانه است❤️»
«همهی ماها وقتی زیر یوغ شکنجهی زندگی افتادیم، مجبور هستیم دست و پا بزنیم، فریاد کنیم و همین، وسیلهی بروز احساسات ماست. همین لختههای خونیست که از جگر ما ریخته میشود، همین پارههایی از روح ماست که به این شکل تجلی میکند. موضوع این است که دردها و شادمانیهای خودمان را به هر راهی که هست بیان کنیم اما درد کشیده، بهتر پی به درد دیگران میبرد.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.