ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
«دایی علی همه چیز را از پنجره دیده بود، دلش به حال بز ها نسوخت . پیش خود گفت: خوب شد. جزای عملشان را دیدند.»
«- کلاغ سیاهه شاید زمانی آزاری به آنها رسانده ای، ها؟ - البته که نه. ذات انسان ها بداست. همه شان از من متنفرند. مو طلایی دلش به حال او سوخت، او در این دنیای بزرگ کسی را نداشت که دوستش داشته باشد. او زندگی سختی داشت.»
«- توی قفس چه کار میکردی؟ -آواز میخواندم من صدای خوبی دارم. - کمی برای من بخوان تا ببینم!»
«ـ ترسو ها به من گوش کنید! به من نگاه کنید! می خواهم به شما چیزی نشان دهم که تاکنون ندیده اید. من...من....من.... نتوانست حرف دیگری بزند. انگار لاف زن کوچولو زبانش را بلعیده بود. گرگ خاکستری را دیده بود که به روی او زل زده.»
«هیچ وقت خرگوشی به دنیا نیامده بود که از چیزی نترسد. یکی پرسید: نگاه کن ببینم درازگوش، تو ازگرگ هم نمیترسی؟»
«چه حیوان بی حیایی! جایی که مال تو نیست بیایی و صدها موجود معصوم را بکشی و بعد شیرین بخوابی!»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.