ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی علی شریعتی
«آنچه از او میگرفتم اگر او نمیبود و یا من با او نمیبودم از چه کسانی میتوانستم بگیرم؟ از چه کتابهایی میتوانستم بیاموزم؟»
«ما پرندهی موهومی هستیم که در عدم پرواز میکنیم.»
«اما روح همیشه مسافر من چگونه میتوانست جایی منزل کند و از رفتن و رفتن و باز هم رفتن باز ایستد؟ من ساحل نیستم؛ موجم. هستم اگر میروم ، گر نروم نیستم.»
«چه بسیارند کسانی که همیشه حرف میزنند، بیآنکه چیزی بگویند و چه کمند کسانی که حرف نمیزنند، اما بسیار میگویند.»
«اما روزگار وقتی دست به یک بازی نغز میزند که ناگهان در برابر روحی مینشاندت که احساس میکنی یک حادثه است . حادثهای که میتوانست اتفاق نیافتد. ممکن بود هرگز پیش نیاید و تا آخر عمر هم متوجه نشویکه چنین چیزهایی، چنین اوجهاو رنگها و گرماها و جلوهها و پروازها و تکانهایی هم در دنیا هست. در همان راهی که در آن متولد شدهای ، همین جور بروی و بروی تا پیر شوی و بعد هم همچون گاو مثنوی در بغداد، فوت کنی!»
«آدم خوب! به چه کسانی میگوییم ؟ به آدمهایی که فقط به درد دامادی میخورند و تشکیل خانواده و سر و سامانی شسته رفته و راحت و نقلی ؛ کسی که هم به حرف طبیعت میکند و هم به حرف همهی آدمها. آدم خوب، یعنی کسی که هیچکس از او بدش نمیآید . یعنی چه !»
«خوب بودن! کلمهی هیجان آوری نیست. خوبی، در فارسی ، شکوه و عظمت خارقالعاده ندارد. با متوسط بودن و بیبو و خاصیت بودن هم صفت است. خوب بودن در نظر ما ، یعنی بد نبودن ! و این معنی مبتذلی است!»
«و آسمان فریبی آبی رنگ شد !»
«کویر؛ این هیچستان پراسراری که در آن ، دنیا و آخرت روی در رویِ همند.»
«خیال این تنها پرندهی نامرئی که آزاد و رها ، همه جا در کویر جولان دارد..»
«کویر، زادگاه خیال و افسون و افسانه! سرزمین نه آب ، سراب. ساکت ، نه از آرامی ، از هراس.»
«چه بسیارند کسانی که همیشه حرف میزنند»
«شب کویر این موجود زیبا و آسمانی که مردم شهر نمی شناسند. آن چه می شناسند شب دیگری است، شبی است که از بامداد آغاز می شود.»
«عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال»
«من تنها صفتی را که برای خودم میپسندم صمیمیت و صداقت است و اگر هم کم داشته باشم، لااقل آن را سخت دوست میدارم زیرا که عزیزترین حالتی است که یک انسان میتواند داشته باشد.»
«عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق میآفریند و دوست داشتن زیباییهای دلخواه را در دوست میبیند و مییابد.. عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستی و صمیمی، بی انتها و مطلق.. عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.. عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار اطمینان.. عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر..»
«حرفهای اصیل، حرفهایی نیستند که برای «شنیدن» زده میشوند؛ حرفهایی هستند که برای «زدن» زده میشوند. نوشتههای اصیل، نوشتههایی نیستند که برای خواندن نوشته میشوند؛ نوشتههاییاند که برای «نوشتن» نوشته میشوند.»
«اما من احساس میکنم زمین متروک شده است.»
«انسان عبارت است از یک «تردید» یک «نوسان» دائمی. هرکسی یک سراسیمگی بلاتکلیف است.»
«آدمها غالباً پیش از مرگشان میمیرند و کماند آنها که هر دو مرگشان یکی است.»
«تنها آدمی ست که وجودش مقدم بر ماهیت است، اوست که ماهیتش را خود میسازد.»
«هر موجودی در طبیعت «آنچنان است که باید باشد» و تنها انسان است که هرگز آنچنان که باید باشد نیست.»
«اگر کسی به آدم «پی بَرد»، آن «من صمیمی و ناب و پنهانی» مارا بفهمد، احساس خویشاوندی و آشنایی کتمانناپذیر در ما پدید میآورد که وصفناپذیر است. تنها دراین حالت است که یک روح میبیند که در این دنیا دو نفر است، چند نفراست، تنها نیست.»
«حکایت برخیست: دریایی وسیع اما به اندازهی یک بند انگشت عمق!»
«عشق در اوج اخلاصش به ایثار رسیده است و در اوج ایثارش، به قساوت!»
«چشمان زلال او، تنهایی دریا را شناخت. و جز چشمان رود چه کسی میتوانست دید و دیده بود و میدید که دریا تنهاست؟»
«در اینجا که منم، کسی چه میداند که «بودن» نیز همچون زیستن طاقتفرساست؟!»
«پی کن این مرکب راههای بیسویی را ای معبد؛ قطع کن این بند پیوند بی تویی را ای عشق! تا پیاده نمانم، سوارم نخواهی کرد. تا بی پناه نگردم، پناهم نخواهی داد. تا نیفتم، دستم را نخواهی گرفت… و میدانم.»
«فرود آمدن برای صعود..»
«تاکنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنجآورتر شده است. میبینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟! من از مدتها پیش متوجه شده بودم که یکی نیستم.»
«چه بگویم که علم عشق در دفتر نباشد.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.