ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«در تمام لحظههایی که تو میدانی، میشناسی و خواهی شناخت، به یاد داشته باش که روزها و لحظهها هیچگاه باز نمیگردند. به زمان بیندیش و شبیخونِ ظالمانهی زمان.»
«به روزهای اندوهباری بیندیش که تسلیمشدگی را نفرین خواهی کرد. و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظهیی را برنمیگرداند. تو امروز بر فرازی ایستادهیی که هزار راه را میتوانی دید. و در دیدگان تو به تو امان میدهند که راهها را تا اعماقشان بپایی.»
«به همه سوی خود بنگر و باز میگویم که مگذار زمان پشیمانی بیافریند. به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.»
«هلیای من! من خوب آگاهم که زندگی، یکسر، صحنهی بازیست؛ من خوب میدانم. اما بدان همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است. مرا به بازی شکست خوردگی مکشان.»
«هرچه خودآگاهی و انعطاف پذیریمان را بیشتر کنیم.، راحت تر می توانیم با چالش های زندگی روبرو شویم.»
«هر مهارتی برای موثر واقع شدن نیاز به زمان دارد.»
«اختراع ساعت هم عجیب بودعقربه هایی که با کوچکترین تکان به جلو میروند و در این فواصل زمانی کوچک،وقفه های بسیار سریع را نشان میدهد.»
«مینویسم:نشانه روی ثانیه ها.پرش لا پای لنگ.پیشروی.و زندگی آدمها. شناختی ساده از زمان،که زمان از آن آگاه نیست»
«گویا به یک نفر در این دنیا حسابی تعلق پیدا کرده ام، آنقدر که لبخندش قلبم را گرم میکند، حتی از دور و محو»
«درد حسرت از بدترین دردهاست.»
«فقط خودت باش و اگه نصف چیزی که اون ها میگن خوب باشی، عالیه .»
«همه ما هنرمندیم؟ حقیقت دارد، ما باید هنرهای مخصوص به خودمان را کشف کنیم. هنر شما، چرایی شما است .»
«تو دنیا از هر چیزی فرار کنی بیشتر به سمتت میاد.»
«طبیعت سرشار از عجایب است اما انسان شاهکار این طبیعت است.»
«پول! انسان چیزي شوم تر از این نیافریده است. اوست که شهرها را تباه می کند، اوست که خانواده ها را می پراکند، اوست که شرافت قضات و تقواي زنان را بر باد می دهد. دروغ و بی شرمی زادگان اویند و هم اوست که نفرت پنهان به ایزدان را در قلب ها جاي می دهد.»
«مها نگاهم کرد و با لبخند گفت:" ترس هم بخشی از مسیر یک نبرده. زندگی پر از این ترس هاست. بهت میگم نترس، اما میگم نگران نباش و ترست گذر کن، چون هیچ جنگجویی با ترسیدن موفق نمیشه."»
«مها به حوضچه چشم دوخت و گفت:" راستش من از روزی که پذیرفتم زندگی سخته و کسی جز من قرار نیست به دادم برسه، هر روز معجزه های کوچک دیدم . انگار وقتی توقعت رو از دنیا و اطرافیان صد در صد و تمام کمال میذاری کنار، دنیا هم طور دیگه باهات رفتار میکنه."»
«مردد سر تکون دادم وپرسیدم " اما خیلی سخته. تو بعد از آزاد شدن گرگت چطور به این آرامش رسیدی؟" مها خندید و گفت:" راستش من خیلی قبل از آزاد شدن گرگم بهش رسیده بودم . من از همون زمان که تو پرورشگاه بودم و پذیرفتم که دنیا همینه، قرار نیست معجزه بشه و قرار نیست سختی ها از بین بره، از همون موقع به این آرامش رسیدم."»
«مها هوا را از ریه هایش بیرون داد و گفت: نمیدونم حرف و تجربه من به کارت میاد یا نه، اما آرامش ما از درون ما به دست میاد. اگر درونت آروم باشه وسط تمام طوفان های زندگی، و بازار آشفته دنیا هم می تونی آروم باشی.»
«در اصل یک انسان هرگز شاد نیست بلکه همه ی عمرش را به پیکار برای دستیابی به چیزی میگذراند که می اندیشد شادی می آورد ؛ به ندرت به هدفش میرسد و وقتی هم می رسد، نتیجه اش فقط یأس و ناامیدی است .»
«●هدف تمدن، لذت بخش ساختن همه ی چیزهاست. ■در این صورت چنانچه هدف تمدن این چنین است من ترجیح می دادم که در جرگه وحشیان درآیم.»
«کیتی با وجود خود همه چیز را نورانی می ساخت.وی لبخندی بود که به اطرافش درخشندگی می دمید.»

«واقعیت انکارنا پذیر است :زندگی قرار است تمام شود قرار است یکسری آدم ها را از دست بدهیم قرار است هم گریه داشته باشیم و هم خنده قرار است آدم هایی ضربه بزنند و آدم هایی مرهم شوند قرار است تولد ها و مرگ ها کنار هم باشند قرار است اطمینان کنیم و لذت ببریم و بعضی وقت ها پیش بینی هایمان برای پایداری《لذت و اعتماد》درست از آب درنیاید خلاصه قرار است که زندگی دقیقا طبق برنامه ریزی ما جلو نرود سوال مهم این است《حالا شما قرار است با این همه احتمالات که ممکن است خوشایندتان نباشد چه کار کنید ؟》»
««ازدواج عجولانه...» دوستانش به او هشدار داده بودند؛ اینکه از آشنایی آندو و پیشنهاد ازدواج دیوید به او، فقط سه ماه و پانزده روز گذشته و این زمان کوتاهی است برای اینکه آنها یکدیگر را خوب بشناسند.»
«و بعد طوری به هم خیره شده بودند که انگار به صورت کسی نگاه میکنند که پیش از این، هرگز او را ندیدهاند.»
«کی بود که میگفت هربار که عاشق میشم، یک خونه از دست میدم؟»
«من متأسفم دیوید، من حتی تو را برای این موضوع سرزنش هم نمیکنم. این اشتباه خودِ من بود. من اونقدر شیفتهی تو بودم که نمیتونستم خیلی چیزها رو ببینم.»
«من هیچوقت جگرغاز دوست نداشتم؛ چرا که میدانستم به غازها بهزور غذا میدهند تا اندامشان ورم کند و چاق شوند. رنجی که به خاطر زیادهخواهی لذت ایجاد میشود.»
««من یک دوستدختر زشت، بداخلاق و محتاج عشق و توجه تو هستم.» «همسر!» لبخندی با بیمیلی روی صورت لیو نقش میبندد و میگوید: «درسته، من همسرِ بداخلاق و محتاج عشق و توجه تو هستم.»»
««و در واقع، همیشه به این فکر میکردم که باید یه روزی توی زندگیمون ما هم ناخوشاحوال باشیم؛ ماهعسلمون که نمیتونه تا ابد ادامه پیدا کنه.» او گفت: «چرا، میتونه.» او همانطور ماند تا پابرهنه به سمتش بروم. سرش روی بالش بود و با لبخند غمناکی که بر لب داشت، به من خیره شده بود. بعد از ثانیهای گفت: «هر چقدر که ما بخواهیم ادامه پیدا میکنه، و من، بهعنوان مرد این خونه، دستور میدم که هر روز از ازدواجمون، ماهعسل باشه.» آهی کشیدم و گفتم: «پس من هم فرمان همسرم رو بهجا خواهم آورد. ما تلاشمون رو کردیم و دیدیم ناخوشاحوال بودن و مخالف هم بودن به ما نمیآد. من هم موافقم که باید هر روز از ازدواجمون فقط ماهعسل باشه.»»
«وقتی نیمهشب برای قدمزدن به خیابانهای اطراف میدانِ لاتین رفتم، باران ریزی باریدن گرفته بود. بعد از گذشت چند ساعت، کلاه پشمیام خیس شده بود و قطرات آب از یقهی لباسم به پایین میغلتیدند؛ اما من احساسشان نمیکردم و کاملاً غرق در فکرهای آشفتهام بودم.»
«و قهوهاش را تکانی میدهد و میگوید: «واقعاً دور از تمدنه که اینجور چیزها پیش بیاد، اما من دو زن طلاقداده دارم که هر دوشون زیبا و فوقالعاده بودند؛ فقط شرمآوره که من این موضوع رو وقتی باهاشون زندگی میکردم، نفهمیدم.»»
«ازدواج یعنی هنر مهم سازش.»
«باید هر روز از ازدواجمون فقط ماهعسل باشه.»
«بعد از چند دقیقه دیوید میگوید: «متنفرم، متنفرم از اینکه تو خوشحال نباشی.»»
«گاهی احساسات آنقدر قوی میشوند که تو ناخواسته تسلیمشان میشوی.»
«وسط رویا به خودم می آیم می بینم من هنوز همان آدمم قراراست رابطه ام تمام شود اما در ذهنم با کسی که دوستش داشتم ازدواج کردم و دوتا بچه هم دارم نمی توانم جلوب رویاهایم را بگیرم»
«در کنار آن کس که دوست ش دارم می آرمم، زیرا زمانی که باید تا خوش آیند مردگان بود بس ي درازتر از زمانی است که باید محبوب زندگان بود.»
«من برادري دارم که باید به خاك بسپارم. پس از این جنایت زیبا، مرگ برایم دلپذیر است.»
«تو از عشق شعله وري، آنتیگونه اما از عشق به مردگان.»
«این زندگی بر پايه ی دروغ- دروغی که اطرافیانش آن را زنده نگه می داشتند و خودش هم درگیر آن شده بود.»
«آنچه بیش از همه او را عذاب می داد این بود که هیچ کس آن طور که او میخواست برایش دلسوزی نمی کرد.»
«این خود شما هستید که به هر اندازه که فکر یا احساس پیری به شما دست بدهد، پیر می شوید.»
«به جای همرنگ جماعت شدن، خلاقیت به خرج دهید.»
«هیچ چیز در دنیا به این نمی ارزد که انسان از آنچه دوست دارد روگردان شود.»
«انسان به همون اندازه که فکر می کنه قویه و به همون اندازه ای هم که فکر می کنه ارزشمنده.»
«آنچه که مردم اسمش را مرگ میگذارند، سفزی به دنیایی جدید در بعد دیگری از زندگی است.»
«چیزی که ما آن را فرایند پیری می نامیم، در واقع یزی جز تغییر نیست.»
«زندگی بی پایان است، گذر سن و پیری پیام چیزی نیست و در واقع آغاز خرد و دانایی است.»
«درد و رنج همیشه با هوش و قلب بزرگ همراه است.»
«ضمیر ناخودآگاه هرگز پیر نمی شود، این بخشی از ذهن کیهانی خداوند است که هرگز نه زاده شده و نه می میرد.»
«آدمی به هر چیزی عادت میکند، و این بزرگترین نعمت یا بزرگترین بدبختی اوست.»
«انسان به چیزی که خودش ساخته، وابسته میشود؛ حتی اگر آن چیز رنج و عذاب باشد.»
«چه اعتمادی می توانست او به وزیر داشته باشد، در صورتی که او بهتر از دیگران می دید که وزراء را به جرم دزدی و کلاهبرداری و کشیدن چک بی محل به زندان می آورند و اگر حاضر نشوند که مقداری از آن ها را به مقامات صالح بپردازند ، به دست او و به دست آژان های دیگر مسموم می شوند.»
«فائده ندارد! در این مملکت هیچ کاری نمی شود کرد.»
«چه خبط بزرگی مرتکب شدم که به ایران برگشتم. من حاضر بودم در فرنگستان حمالی بکنم و در این مملکت نباشم.»
«وقتی بیگانهای آنقدر به ما نزدیک میشود که قلبمان را تا ابد تحت تاثیرقرار میدهد، مُهر خود را بر آن میزند و ردی فراموشناشدنی به جا میگذارد.»
«به نظرم میرسید که این رویا روزی تحقق خواهد یافت، تنها به ایتالیا خواهم رفت، به جنوا، به رم... برای چه کار؟ برای دیدن آنچه هرگز ندیده بودم.»
«چهکار بدی از من سر زده بود؟ چرا، بدون آنکه جرمی مرتکب شده باشم، نه سال از زندگیام را سرپا، اتو در دست، جلوی میز اتوکشی گذراندم؟ روزهای اول، وقتی به خانه بازمیگشتم از ناتوانی در درک سرنوشتم اشک میریختم. اما سرانجام روزی از گریستن دست برداشتم، به این نتیجه رسیدم که دیگران حق دارند: کاری داشتم تمیز و پابرجا، مدارک قانونی و حقوقی که زندگی مناسبی را برایم تامین میکرد. با در نظر گرفتن این که نه سواد داشتم، نه زیبایی و نه استعداد، چیز بیشتری میتوانستم انتظار داشته باشم؟»
«ممکن است با تله زندگیتان کنار بیایید و همچنان برای تغییر آن عجله نکنید.در آخر این رفتار به ضرر خودتان تمام میشود.و اگر آهسته و پایدار اقدام کنید در نهایت موفق تر میشوید.اگر به صورت پراکنده دست به این کار بزنید نیمی از قلب و احساس خودتان را فدای خباثت های تلهزندگیتان خواهید کرد.و اگر به صورت سیستماتیک این کار انجام نشود هیچ وقت به موفقیت های کارآمد تر و موثر دست نخواهید یافت.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.