ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«از کار کردن اندیشه و قدرت می زاید ، از بی کاری نادانی و ضعف ص ۱۵۶»
«سعادت جز در این سه عنصر در چیزی نیست کار و محبت و امید. ص ۱۵۶»
«آن نهالی که با زحمتِ خودِ انسان به زمین نشانیده شود ، با آبِ عشق یا محبت آبیاری گردد و در گرمای متعادل امید بپرورد ، هرگز نخواهد خشکید ص۱۵۶»
«آدم وقتی تنش گرم عشق است ، حال خود را نمی فهمد در بند آبرو نیست مانند مست ها خود را به آب و آتش میزند خطر ها را با طیب خاطر به جان میخرد ص۱۴۶»
«شهرت و آبرو یکی از آن کالاهایی است که اگر یک بار زیان ببیند ، برای همیشه بازارش تخته میگردد ص۱۴۵»
«حرکت و جنبش اگر همه جا همدم موفقیت نیست ، سکون و تسلیم همسر مادام العمر ناکامی است ص۱۴۳»
«اما آرزو پرتوی است که راه عمل را روشن میکند ص ۱۲۵»
«هنرمند برای خود عالمی دارد که خارج از آن هر حقیقت و مفهومی پوچ و رنگ باخته است ص ۱۲۵»
«در بازی عشق ، مانند شیر به یک شکار قناعت کن. ص ۱۰۸»
«زندگی بی تفاوت ترین جریانی است که در حالِ تجربه اش هستیم.»
«این را هم بدان که اصولا طبیعت ما فرزندان آدم است که از خطا دور نباشیم اما اگر در خطای خود لِجاج بورزیم ، آن وقت است که ابلیس وار مستوجب لعنت ابدی خدا هستیم. ص۹۹»
«واقعا چه موهبت خدایی بزرگی است این محبت که مثل عطر گل در هرجا و از هرکس باشد دلپذیر است. ص ۸۳»
«زیبایی و پول دوچیزند که همیشه انسان را خوشبخت نمی کنند! ص ۳۸»
«آن کلاغی که پرید از فراز سر ما و فرو رفت در اندیشهٔ آشفتهٔ ابری ولگرد و صدایش همچون نیزهٔ کوتاهی، پهنای افق را پیمود خبر ما را با خود خواهد برد به شهر همه میدانند همه میدانند که من و تو از آن روزنهٔ سرد عبوس باغ را دیدیم و از آن شاخهٔ بازیگر دور از دست سیب را چیدیم همه میترسند همه میترسند، اما من و تو به چراغ و آب و آینه پیوستیم و نترسیدیم»
«بسیاری از مردم در تمامِ عمرشان منتظرند تا شرایط به شکلِ معجزهآسایی تغییر کند. اما رازِ رسیدن به خواستهها، در انتظار کشیدن نیست؛ در این است که بفهمی قدرتِ تغییرِ واقعیت، نه در دستانِ تقدیر، که در دستانِ خودِ توست.تو باید پیش از آنکه به هدفت برسی، در ذهنت آن را زندگی کرده باشی.»
«و عدالت اجرا شد؛ و رئیسِ جاودانگان، به تعبیرِ آشیل، بازیِ خود را با تِس به پایان رساند. اما در آن سکوتِ نهایی، چیزی بود که از چنگِ قضاوتهایِ بشری و حکمِ قانون فرار کرد: طهارتِ بیچونوچرایِ یک روح که علیرغمِ تمامِ ضرباتِ سرنوشت، هرگز اجازه نداد سیاهیِ دنیایِ بیرون، سفیدیِ درونش را به زانو درآورد. تِس رفت، اما آن حقیقتِ سادهای که او در وجودش حمل میکرد، همچنان بر فرازِ آن دشتِ خاموش، ایستاده باقی ماند.»
«گاهی، یک تماسِ تلفنی، فقط یک ارتباط نیست؛ پلی است میانِ کسی که «بود» و کسی که هنوز «میخواهد بماند». در میانِ اینهمه شک و تردید، تنها چیزی که اهمیت دارد، همین میلِ به باور داشتن است، حتی اگر تمامِ شواهدِ عقلانی علیه آن باشند. ما حقیقت را نمیخواهیم، ما فقط میخواهیم بدانیم که عشق، با مرگ تمام نشده است.»
«عشق، آنطور که من تجربهاش کردم، یک بیماریِ مسری نبود؛ بلکه یک تقدیرِ ایستا در قلبِ بیقراری بود که مدام از سایهیِ خودش میگریخت. میتوانی از همه چیز فرار کنی؛ از کشورها ازچهرهها و ازخاطراتی میخواهی فراموش کنی،اما نمیتوانی ازآن نگاهی که تمام این نقابها را میشناسد، بگریزی. ما درنهایت، نه برایِ آن چیزی که هستیم،برایِ آن چیزی که درچشمِ کسی که عاشقمان است، دیده میشویم، محکوم به ماندن یا رفتنیم. گاهی عشق،نه یک پیوند،یک زندانِ اختیاری است که دیوارهایش را خودمان آجر به آجر با رویاهایمان چیده ایم»
«فکر می کنم هیچ چیز کریه تر از این نیست که به زور زندگی را توی حلق آدم هایی بچاپانند که نمی توانند از خودشان دفاع کنند و نمی خواهند به زندگی کردن ادامه بدهند.»
«خوب می دانستم تمام زندگی را پیش رویم دارم، ولی خیال نداشتم به خاطر این موضوع خودم را بکشم.»
«همیشه چشمان مردم، غمگین تر از بقیه جاهایشان است.»
«مردم فکر میکنند زندگی یک خطِ مستقیم است که به مرگ ختم میشود، اما حقیقت این است که زندگی، مجموعهای از انحرافهایِ غیرمنتظره است؛ پیچوکمهایی که اگر به آنها اجازه بدهی، تو را به جاهایِ غیرقابلِتصوری میبرند. خودکشی، نهاییترین شکلِ تسلیم است، چون یعنی تو دست از بازی کشیدهای قبل از اینکه بدانی کارتهایِ بعدیِ دستت چیست. خندیدن در دنیایی که سعی دارد تو را به گریه وادارد، نه یک حماقت، که یک عملِ شورشی است؛ یک مبارزهیِ تمامعیار علیه پوچی.»
«البته او هرگز نمی تونست کاملاً آسوده خاطر باشد چون برای آسودگی کامل باید می مرد.»
«تنهایی وغم غربت در جانش چنگ انداخت، غربتی که درمیان شهر آشنا گریبانش را گرفته بود. چقدر انسان تنهاست. مثل پر کاه در هوای طوفانی آن شب بیش از همیشه دلتنگ بود . برای مادر ،آیدا وحتی برای پدر دلتنگی میکرد. اما نیرویی او را وا میداشت بگریزد؛ به گوشه ای، کنجی، جایی، دور از شهر، جایی دور از آدم ها...»
«"حق اشتباه" ترکیب بسیار کوچکی از واژهها، بخش کوچکی از یک جمله، اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد؟ چه کسی جز خودت؟»
«چقدر باید بگذر تا ادمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟»
«اگر رُزا خانم ماده سگ بود، تا حالا خلاصش کرده بودند، اما آدم ها با سگ ها مهربان ترند تا با آدم ها، و نباید گذاشت بدون زجر کشیدن بمیرند.»
«اینکه معشوق را تمام و کمال بدانیم، تنها نشان میدهد که نتوانسته ایم او را بشناسیم.»
«تفکرات رمانتیک، دستورالعمل ایجاد فاجعهاند.»
«سرانجام در یک روز شاد و روشن، نتیجه میگیرم که زندگی لایهی دیگری ندارد، همین است که هست. چرا نگران آن باشم؟ و آن را میپذیرم»
«من یک نویسنده هستم و مامان خواندن هم نمیداند. با وجود این برای معنی بخشیدن به تمام کارهایی که در زندگی کرده ام، به او رجوع میکنم.»
«« ما موجوداتی در جست و جوی معنا هستیم که باید با دردسر پرتاب شدن به درون دنیایی که خود ذاتا بی معناست کنار بیاییم.»»
«دلهای انسانها مدام به شیوههای فراوانی از جانب "واقعیت" شکسته میشود، چنان که گویی جهان بر دل شکستگی بنا شده است.»
«مِیخورم چرا تا فراموش کنم چه چیزی را فراموش کنی که شرمندهام شرمنده از چی شرمنده از اینکه مِی میخورم»
«زندگی از جهات مختلف سرشار از خسران است؛ این تجربهی فراگیر همهی نسل بشر است - اگر این واقعیت را به خاطر داشته باشیم میتوانیم اندوهی را که در تنهایی تجربه میکنیم با مصیبت های بشر به طور کلی پیوند بزنیم.»
«تلاش برای رسیدن به مقصد، دلپذیرتر از خود مقصد است، وقتی پیروز میشوی یا به مقصد میرسی تمام چیزی که حس میکنی نوعی خلاء و پوچی است، و برای غلبه بر این خلاء و پوچی باید دوباره شروع کنی و هدف های حدید خلق کنی.»
«اگر سخن دم است و دم زندگی است برای دم زدن درباره آنچه تو گفته ای زندگی در من نیست.»
«Present fears are less than horrible imaginings. بیمهای مشهود کمتر از دهشتهای خیالی هراسانگیز است.»
«هنر به انسان بال میدهد و اورا تا دور دست ها به پرواز در میآورد، هرکسی که از رذیلتهای این دنیا حالش بهم میخورد، هرکسی که از علایق بی ارزش خسته شده، هرکسی که مکرد بی عدالتی یا توهین واقع شده و خاطرش رنجیده، تنها راه یافتن آرامش و رضایت برایش ورود به این عرصه زیباست .»
«هیچ چیز نمیگذرد" من معتقدم هیچ چیز بدون اینکه اثری از خود برجای بگذارد، نمیگذرد و هر قدم کوچکی که بر میداریم بر حال و آینده ما بسیار اثر گذار است.»
«آدم ها هم مثل درخت ها بودند، یک برف سنگین همیشه بر شانههای آدم وجود داشت و سنگینیاش تا بهار دیگر حسمیشد»
«سرنوشت در برابر بسیاری از آدم ها سر تسلیم فرود میآورد، این خود انسان است که خودش را به خطر میاندازد»
«وقتی فهمید که محدودیتها فقط در ذهنِ اوست، آسمان دیگر برایش سقفی نداشت؛ بلکه افقی بیپایان بود برایِ بودن.»
«تنها قانون واقعی آن است که به " آزادی" منجر شود، قانون دیگری وجود ندارد.»
«مرا چون مهری بر قلبت بزن، عشق همان اندازه نیرومند است که مرگ.»
«رنج، هنگامی که معنایی برایش یافته شود، دیگر به معنایِ رنج کشیدن نیست. ما میتوانیم با رنجمان، با فداکاریهایمان و با تحملِ سختیها، به زندگی معنا ببخشیم. کسی که چراییِ زندگی را یافته باشد، با هر «چگونهای» خواهد ساخت. قدرتِ انسان برایِ تحملِ رنج، مستقیم با قدرتِ او برایِ دیدنِ معنا در همان رنج، رابطه دارد.»
«زندگی، هر روز و هر ساعت، سوالاتی را پیشِ پایِ ما میگذارد و این مسئولیتِ ماست که پاسخِ این سوالات را بدهیم؛ نه با کلام، بلکه با عمل و با شیوهیِ زندگیمان. زندگی، در نهایت، به معنایِ پذیرفتنِ مسئولیتِ یافتنِ پاسخِ درست برایِ مشکلاتِ پیشِ رو و انجام دادنِ وظایفی است که برایِ هر فرد در لحظه، تعیین شده است.»
««همه چیز را میتوان از یک انسان گرفت، جز آخرین آزادیِ بشر را: اینکه در هر شرایطی، نگرشِ خود را انتخاب کند، اینکه راهِ خودش را برگزیند. همیشه فرصتهایی برایِ انتخاب وجود دارد؛ حتی در تاریکترین شرایط، حتی وقتی تمامِ درها به رویِ آدم بسته شده است، آن «منطقهیِ خالی» میانِ محرک و پاسخ باقی میماند. این همانجاست که قدرتِ ما برایِ تغییرِ سرنوشتمان نهفته است؛ در نحوهیِ پاسخ دادن به آنچه بر ما میگذرد.»»
«من آنجا هستم، اما بخشی از من، هنوز در آن لحظه گیر کرده است. در شکافی میانِ چیزی که به یاد میآورم و چیزی که واقعاً اتفاق افتاده. ما همگی تماشاگرانِ زندگیِ خودمان هستیم، اما گاهی، از پشتِ پنجرهای که بخار گرفته، به تماشایِ خودمان مینشینیم؛ میبینیم که چطور اشتباه میکنیم، چطور خودمان را فریب میدهیم، و چطور آرزو میکنیم که کاش میتوانستیم از آن قطارِ در حالِ حرکت، پیاده شویم و حقیقت را، همانطور که هست، لمس کنیم. اما قطار ایستگاه ندارد؛ قطار فقط میگذرد.»»
«دیگر اصلاً نمیخواستم آنجا باشم. چشمهایم را بستم. اما باید کاری بیشتر از آن میکردم، چون هنوز آنجا بودم. یک وقتی، چه بخواهی چه نخواهی میبینی همانجایی که هستی، هستی»
«هیچچیز سفیدِ سفید یا سیاهِ سیاه نیست و سفید گاهی همان سیاه است که خودش را جور دیگری نشان میدهد و سیاه هم گاهی سفید است که سرش کلاه رفته»
«در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق میافتد. اگر اتفاق در بیرون بیفتد، مثل وقتی که اردنگی میخوریم، میشود زد به چاک. اما از درون غیر ممکن است. وقتی به این حالت دچار میشوم، میخواهم بروم بیرون و دیگر به هیچکجا برنگردم.»
«در دنیایی که تاریکی بر چشمها چیره شده، حقیقت نه در نور، که در لرزشِ دستها و در صدایِ نفسهایِ مضطربِ آدمهایی است که حالا برایِ یافتنِ معنا، باید میانِ ویرانههایِ خودشان، راهی به سویِ انسانیت پیدا کنند. ما اکنون در میانهیِ یک تاریکیِ مطلق نیستیم، بلکه در میانهیِ یک تاریکیِ خودساختهایم، جایی که تنها چیزی که از ما باقی میماند، همین است که در تاریکی، به دنبالِ لمسِ گرمایِ دستِ دیگری باشیم، حتی اگر بدانیم آن دست، دیگر هرگز راهِ خروج را نخواهد یافت.»
«آن چه را می توانید انجام دهید و آن چه را نمی توانید، بپذیرید... بپذیرید که گذشته هر چه بوده گذشته، گذشته را انکار نکنید. بیاموزید تا خود و دیگران را ببخشید هرگز خیال نکنید فرصتی از دست رفته است»
«روزهایی که امید دیدار او را نداشتم، دلم خالی بود، هرآن منتظرش بودم در خیابان هایی که هرگز در آن آمد و شد نداشت، در ساعاتی که صریحا میدانستم مشغول کار است، در خانه هایی که اصلا صاحبان آنها را نمیشناخت، همیشه منتظرش بودم و معجزه ها پهلوی خود تصور میکردم تا به این نتیجه منتهی شود که من به دیدار او نائل میگردم.»
«احساس میکردم آدم وقتی تنها میشود ، تمامی غم دنیا در وجودش خیمه میزند. احساس میکند آن قدر از دیگران دور شده که دیگر هیچ وقت نمیتواند به آنها نزدیک شود.»»
«حضورش برایم هیچ اهمیتی نداشت اما غیبتش خیلی آزار دهنده بود.»
«کیفیت زندگی است که ارزش دارد نه کمیت آن . دستیابی به خواسته هایمان می تواند دشوار نباشد بشرط آنکه آن ها را بشناسیم.»
«احساس میکردم آدم وقتی تنها میشود ، تمامی غم دنیا در وجودش خیمه میزند. احساس میکند آن قدر از دیگران دور شده که دیگر هیچ وقت نمیتواند به آنها نزدیک شود.»
«قلبم باز شروع کرد، لرزشی شیرین همهی وجودم را گرفت ، و دنیا و آدم ها پشت سرم دور شدند. احساس کردم در برهوتی ایستاده ام که هواش غبار آلود است...»