ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«چرا آدم نباید گاهی هم بینزاکت و پست باشد، آن هم در کشوری که به این آسانی و راحتی با آدم رفتار میکنند و این امر خیلی هم طبیعی تلقی میشود!»
«_ جیم، عزیزم، اگر خشم و هیجان می توانست ایتالیا را نجات دهد ، مدت ها قبل آزاد شده بود . این نفرت نیست که او نیازمند آن است، این عشق است که مورد نیاز اوست.»
«این شکیبایی نیست که مورد نیاز است ،نیاز به کسانی هست که به پا خیزند و از خود دفاع کنند.»
«شعر کهن میخواند و شعر نو هم میگفت و دورادور به نیما یوشیج ارادت داشت»
«واقعیت این است که تاریخ بسیار سرعتر از آدمهایی که آن را می سازند،به تصویر می کشند،یا می نویسند، حرکت میکند،»
«لحطه هایی هست که سر فرازانه برقله کوه یگانه ای ایستاده ای، بایک نگاه سرتاسر زمینی یکدست و بی پستی و بلندی را مینگری، زمین همواری که همه خطها و رنگهای یک منظره واحد را تشکیل میدهد. ولحظه های دیگری هست که در پایین کوهی، و در می یابی که هر تکه زمین، با نشیبها و فراز ها و چشم انداز هایش وجودی مستقل دارد .»
«بدخلقی به ما تنگیزه می دهد دست به کارهایی بزنیم که این بدخلقی را تقویت می کنند.به این می گویند چرخه معیوب.»
«همه کارهای کرده و نکرده مان روی روحیه ما تاثیر می گذارند.»
«درست است که افکار ما روی احساسات ما تاثیر می گذارند.اما نباید فراموش کنیم که احساساتمان نیز می توانند بر افکار تاثیر بگذارند.»
«وقتی صحبت به تغییر خلق و خو می رسد باید به ورودی ها توحه کنیم زیرا ورودی ها هستند که خلق و خوی خروجی ما را تعیین میکنند.»
«دلیل بدخلقی های ما همیشه مشکلات ذهنی مان نیستند، گاعی دلیل آن در شرایط جسمی ما، روابط ما، حال و گذشته ما وشرایط و سبک زندگی ما نهفته است.»
«ما قدرت تاثیرگذاری روی احساساتمان را داریم، آن هم خیلی یشتر از حد تصورمان.»
«دمای بدن ما تحت تاثیر محیط ما، چه بیروکی چه درونی قرار میگیرید و هم خودمان قدرت تاثیر گذاری روی آن را داریم.خلق و خو هم درست مثل همین است.»
«به زخمی که روی مچ دستم مانده بود نگاه کردم. درست است که ظاهر آدم ها زود خوب می شود،اما درون ما بعد از هر جنک دیگر مثل قبل نمی شود، قوی تر می شویم، اما شکننده تر. نترس تر می شویم، اما محتاط تر.»
«گاهی می شود ، حتی اگر همه معادلات دنیا به نشدن باشد.»
«تو این دنیا هیچ چیز به اندازه دروغ و دروغگو خطرناک نیست.»
«دنیا همیشه به ما بدهکار می شود، بدهکار دل خوش و حال خوب، اما ما بالاخره حقمان را از او می گیریم، شک ندارم»
«پرسیدم :"اما این همه قدرت برای چی؟ این ابر انسان بودن برای چی؟ چی میخوان از زندگی که سیر نمیشن ؟ نگاه البرز در چشمهایم چرخید لبخند کم رنگی زد و گفت : " بیخود نیست بهش میگن جنون قدرت، چون واقعا یک جنون و بیماریه."»
«فواد :اگه دستگاه رو ازش جداکنن می میره؟ سمیرا:آره فواد:پس چرا جراش نمی کنن؟ سمیرا:واسه اینکه نمیدونن خودش می خواد بمیره یابااین دستگاه زنده بمونه فواد:می خواد بمیره سمیرا:ازکجا میدونی؟ فواد:کسی که خودکشی میکنه یعنی اینکه نمی خواد زنده باشه»
«آن روز که تصمیم بگیرید خودتان را نجات دهید نه آدم های اطرافتان را ،روز بزرگی است.»
«جاوید گفت :«این ها مال ظلم است ،آه مظلوم خورشید را می کشد سال بلوا صفحه ۴۸»
«گفت:سال وماه به هم ریخته ،علتش این است که ادم ها به حق خودشان قانع نیستند .ظهر داشتیم از گرما خفه میشدیم حالا نمیتوانیم از سرما بخوابیم . سال بلوا صفحه۴۷»
«ما از «عشق» طوری سخن میگوییم که انگار چیزی یگانه و نامتمایز است، اما عشق از دو حالت خیلی متفاوت تشکیل شده دریافت عشق و عشق ورزیدن ما باید زمانی ازدواج کنیم که آماده انجام دومی باشیم و از پایبندی خطرناک و غیر طبیعی مان به اولی آگاه شده باشیم.»
«دانستم که این هم باید از حقه های رزم آرا باشد که حرف های خودشان را از قول بزرگان نقل می کنند ،یاس وناامیدی را در دل ها می کارند وبعد می گویند حالا ما آمده ایم که بهترش کنیم ... سال بلوا صفحه۳۶»
«عشق همیشه به معنای رسیدن نیست؛ گاهی میآید تا چشمهایت را به روی چیزهایی باز کند که سالها در وجودت پنهان بودهاند. بعضی آدمها نمیآیند که بمانند، میآیند تا تو را با خودِ واقعیات آشنا کنند»
«بهراستی،میتوان از بزرگواری صحبت کرد وقتی فقر و حقارت آن را حقیقتاً غیرممکن میسازد؟»
«میدانید، سردترین مردان، با قلبی از سنگ، دلش میخواهد محبوبش قادر باشد با خدا حرف بزند و آن را به بچههایش یاد بدهد.»
«(اكرجه از مذاكرات آنها اطلاعى در دست نيست ولى آنجه استنباط كرديد، شاه اصرار ورزيده است كه دولتين شوروى وانكلستان تقاضاهاى خود را از دولت ايران بنمايند. و وعده داده بود كه دستور مى دهم همه كونه تسهيلات فراهم آورند تا موجبات رضايت خاطر متفقين از نظر حمل و نقل ادوات جنكَى تأمين كَردد. همجنين افراد آلمائى را خواهيم كاست وهر كونه اطمينان ديكرى بخواهيد داده خواهد شد. اين حمله ناكهانى رامتروك سازيد وقواى خود را عقب بكشيد.»
«اياز كفت: «خوب، اين را به زبان خوش مى گفتند، او كه رفت. خوب آن وقت هم مى رفت، ديگر چرا حمله كردند؟) وباز به خواندن ادامه داد: «روز بعد شاه تصميم كرفت از كار كناره نمايد. وزيران را به سعدآباد خواست. عصر، وزراء حاضر شدند وكفت: من مى دانم كه منظور از اين حمله وتعرض، مخالفت با شخص من است، من مصلحت مى دانم كه به لحاظ جلوكيرى از آشفتكَى كشور و خرابى و خسارت و ريختن خون سربازان و مردم بى كناهى كه مورد بمباران قرار مى كيرند از سلطنت صرفنظر كنم و سلطنت را به وليعهد واكذار نمايم. شماها نظر خودتان را بكوييد. من به شما مجال مى دهم كه جند دقيقه مشورت كنيد.»
«دنیای درونی او دیگر نه شامل نور و تاریکی، بلکه یک دود خاکستریِ بیپایان بود.»
«کشیش؟ نه کشیش میخواهم چهکار؟ مگر پولتان زیادی کرده که میخواهید یک روبل هم خرج کشیش کنید؟ خدا بی کشیش هم باید گناهان مارا ببخشد. خودش میداند که من چقدر زجر کشیدهام! نبخشید هم نبخشید. چه کارش کنم!»
«متوجه خیلی چیزها نمیشد و به هیچ وجه هم مایل نبود متوجه بشود. گویی چشم بسته زندگی میکرد. دیدن برایش رنجآور و غیرقابل تحمل بود.»
«- پسانداز میکرده! پساندازمیکرده! کی فکر میکرد اینقدر دوراندیش باشد؟ چهطور جلوی خودش را میگرفت؟ نه پالتوی گرمی،نه تعطیلاتی، خب اینطوری پسانداز میشود...عین فرانسویها! چهطور به همچین روزی افتادی؟ ای خدا، نسل جدید ماشین است، انسان نیست! نه شوری، نه دیوانگیای، فقط منطق ، فقط حساب... ماها بلد بودیم چهطور زندگی کنیم، به فردا فکر نمیکردیم، هرچه درمیآوردیم به باد میدادیم. معنی صندوق پسانداز را نمیدانستیم! امروز جوانها به فکر روزهای سختی هستند... من به سن تو ، تو سرم فقط دیوانگی داشتم!»
«وقتی ناممکن را حذف کردی،هرچه میماند،حتی اگر غیر محتمل باشد،لابد خود حقیقت است.»

«تک تک آدم های روی کرهٔ زمین وابسته به موقعیت هستند و موقعیتِ آدم ها را هیچ وقت نمیتوان به طور کامل مشاهده کرد.»
«مادر بسيار تكيده ولاغر بود، با جشمانى سياه ودرشت كه دو جفت از همانها هم در دوقلوها ديده مى شد. كونه برآمدهاش كَاه به سرخى مى زد، وكاه كه دور جشم هاش راسرمه مى كشيد و آن را از دو طرف كمى ادامه مى داد، شبيه زنان مغول مى شد. دو تا از دندان هاش طلايى بود، وقتى مى خنديد يك رج دندان سفيد بالايى بيدا بود و دندان هاى طلاى جسبيده به نيش از هر دو طرف برق مى زد. امّا وقتى نكران بود، با جينى در بيشانى، زنان رنج ديده رامى مانست كه خيلى جيزها مى دانتد امّا بروز نمى دهند.»
«وینک مهر تو: نبردافزاری تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم.»
«دنیای بدون عشق دنیایی مرده است. وقتی از کار، تلاش و ... خسته ای تمام آنچه را که در آرزویش هستی دیدن چهره دوست داشتنی با کلماتی عاشقانه است.»
«هرگز همراهی ندیدم که بهاندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود»
«همهٔ آدمها دلشان میخواهد زندگی شرافتمندانهای داشته باشند؛ مسئله این است که شرافت برای آدمهای مختلف معانی متفاوتی دارد.»
«انگار در تاریکترین و حیوانیترین سالهای زندگیام ، زیبایی و شعر جهان درحالی که همچون رعد میگذشت ، گوشه چشمی به من انداخته بود.»
«_ مسیح می گوید ، کسی که زندگی اش را در راه من از کف دهد ، بازش خواهد یافت.»
«و تنها آنگاه که شما همگان مرا انکار کردید، به نزد شما باز خواهم گشت.به راستی ، برادرانم ، آنگاه گم گشتگانم را با چشمانی دیگر خواهم جست؛آنگاه با عشقی دیگر به شما عشق خواهم ورزید.»
«برای بسیاری زندگی یک شکست است.کرمی زهرآلود قلبش را می خورد. پس بگذار تا ببیند که مرگ او را بسان یک پیروزی ست.»
«در برخی، نخست دل پیر می شود و در برخی نخست روح و برخی در جوانی پیرند؛ اما جوانی که دیر می اید ، دیر می پاید.»
«دولت نامی برای سردترین تمام هیولاهای سرداست که نیز به سردی دروغ می بافد و این دروغ از دهانش بیرون می خزد: من ، همان دولت و همان ملت هستم.»
«اما تو را سوگند به عشق و امیدم؛عشق و امیدت را پاس بدار!بالاترین امیدت را مقدس بدار.»
«در هر حال ، شر لازم است.در میان فضیلت ها؛حسادت،بدگمانی و غیبت ضروری اند.»
«پری با سر به مونا سلام کرد و گفت: «خیلی غمانگیزه!» مونا: «نه، واژه غمانگیز خیلی کمه و برای وصف این مسئله کافی نیست. یه نسل کشی واقعی بوده! نباید هیچوقت فراموش بشه. باید همه به یاد بیارن که چه بلایی سر این افراد بیگناه اومد.»»
«توی زندگی چیزایی مهم تر از برندهشدن هم هست»
«آزور خندید و گفت: «جالبه! کسی به راحتی حرف راست نمیزنه. حقیقتگویی یه پدیدهی نادره، گفتن و شنیدن حقیقت خیلی پسندیده و خوبه!»»
«آدام اضافه کرد: «من تنها به سه اصل: زندگی کن، عشق بورز و بیاموز اعتقاد دارم. فقط همین و بس!»»
«آدمیزاد، راههای زیرکانه را بیشتر میپسندد. میخواهد که حق به جانب بماند. هرکس برای به تماشا گذاشتن خود آرایشی دارد: "همهچیزِ من را همهکس نباید ببینند. از من، همانچه من میخواهم باید دیده شود."»
«شکستِ مَرد که درمیرسد، مردانهتر آنست که چون چنار بشکند. که زندگانی جایی دارد و مرگ هم جایی. مرگ و زندگانی هرکدام جای و شأن خود را دارند. وقتی زندگانی به راه پلشتی خواست کله پا بشود، پس زنده باد مرگ.»
«هی دلبستگی، دلبستگی به زندگانی! زندگانی چه بود؟ ای داد آدمیزاد آدمیزاد شیر خام خورده! کاش خود میدانست که چیست، که کیست. من که ندانستم، ندانستم. فقط این را دانستم و میدانم که آدمیزاد فقط با آب و نان و هوا نیست که زنده است؛ این را دانستم و میدانم که آدم به آدم است که زنده است آدم به عشق آدم زنده است.»
«نمیدانم تو ملتفت شدهای یا نه که بعضی مردها از عمری که دارند، پیرترند...»
«غم، آدم را از درون میجود، بیآنکه نشان دهد. آدم را میخورد، تمام میکند، بعد، آدم مثل پوست خالی میافتد کنار زندگی.»
«در من چیزی کم بود و در این زندگانی هم چیزی کج بود. میان ما و زندگانی یک چیزی گنگ ماند. ما دیر آمدیم یا زود هر چه بود به موقع نیامدیم. گذشت و بهتر که میگذرد.»
«فی الواقع که چقدر بی چشم و روست این آدمیزاد! مثل گرگ، آدم را پاره پاره می کند و فردایش راست راست در خیابان راه می رود. این چه جور گرگی است که تا روز پیش از غارت، حتی تا ساعتی پیش از غارت از بره هم رام تر می نماید.»
«میتوانید رشد کنید یا درجا بزنید. رشد را انتخاب کنید، خواهید دید که زندگی مسیرهای تازه ای را سر راهتان میگذارد که تصورش را هم نمیکردید.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.