ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«خاک! بر خاک می گذری ، بی آنکه بدان بنگری از خاک می خوری و می نوشی ، بی آنکه بدان ، به شگفتی آن بیندیشی بر خاک سر می نهی به امانت ، بی آنکه حرمت امانتداری آن بداری بر خاک ، هستی تو است از خاک وجود تو ؛ اما وجود خودت را در نمی یابی خاک ، خاک! که خاک فقط خاک است خصلت و ذات ، یگانه ؛ جوهر و نام ، یکجا بی آوازه و همه نعمت خاک بی داعیه و بی چشم طلب ، همه بخشایش و ایثار چشمه هایش فزون ، دشت هایش سبز ، قله هایش به قامت و برکتش مستدام ، خاک دل زمین چه بزرگ است ص ۱۳۷۱»
«عطر گندم و خاک آسمان پر دُر و فراخ و بی مرز!»
«حتی اگر در عمرت زنی را ندیده باشی ، باز هم به یک زن فکر می کنی حتی اگر قدرت مردی نداشته باشی ، باز هم به یک زن فکر می کنی یک زن، یک زن! برای چی! برای چی ستار؟ یک رمزی در این کار باید باشد؟ برای این نیست که مرد ، به تنهایی یک نیمه است ؟ یک لِنگ؟ ص۱۲۷۱»
«نمیگه صبح شد میگه : فردا ، از سینه ی فلق در کار رویش است ص۱۲۰۹»
«کجایی مارالِ من؟ چشمانت در انبوه کدام پهنه ی پر ستاره پرسه می زند؟ پندارت در کدام بادیه سر پرواز دارد؟ چه سازم از دست تو ، مارال ؛ که اگر عزیزتر از جانم نبودی ، می گفتمت که به خانه ما بدشگون آمدی! مایه ی آوارگی ، ای مایه آوارگی من ، مارال! حال اما ، اگر هم از هر ستاره خنجری بر من ببارد ، روی بر تو ترش نخواهم کرد . قدمت مبارک! به خانه ی خود خوش آمدی!... ص۱۲۰۷»
«راهِ آمده را باز نتوان گشت راهی اگر هست ، در پیش است دیروز برگذشت ، اکنون فردا را سینه سپر کن! ص۱۲۰۷»
«حقیقت گاه به خاری می ماند که در چشم نشیند ص ۱۲۰۶»
«و مرد افغان ، دستها روی سینه ، به نماز ایستاد خاموشی سپیده دم ، پاکیزگی خاک ، زلالی نسیم و درای گردن میش . تنهایی پهناور و خلوت دل . مرد در نماز ؛ بر فراز شیب صاف ماهور . در همهی بیابان ، پنداری فقط همو بود. گله دم به دم دورتر میشد و مرد ، پیرامون خود را خالی و خلوت حس میکرد. تنها پرندگان سحرگاهی ، نه دیگر هیچ . نه گله ، نه چوپان ، نه سگ ، نه سوار. تنها یکی ؛ مرد افغان و همه ی بیابان . مرد افغان و همه ی آسمان. تا جستجوی خدا را ، قدمی بردارد. ص ۱۱۰۲»
«خانعمو گفت : یک سر همه ی کارها زور است . این را میدانی؟ ص ۱۰۹۶»
«خان عمو به کنایه گفت : آدم دست هایی که روزی برای کشتنش شمشیر برخواهند داشت ، این جور باز میکند ؟ این جور آزاد میکند؟ گلمحمد گفت : عشق به زور و مهر ، به چُمبه نمیشود. میشود؟ میخواستی او را به ضرب و زور با خودم مهربان کنم؟! ص ۱۰۹۶»
«گاه چنانست که آدمی از لحظه های شیفتگی و شوق به هراس می افتد»
«آدمیزاد عادت میکند! کاری را که یک بار کرده دیگر برایش عادت میشود. رو نمیگرداند دیگر! کار بد ، یک بار و صد بارش برای همچه آدمی یکیست. آدمیزاد به هر کاری خو میکند ؛ به درستی و نادرستی ، به کجی و راستی. ص۸۸۲»
«قلب پیر پدر ، بزرگ است.اما غم پدر هم خرد نیست. چه توان کرد؟ ص۸۷۹»
«نسیم هنوز خنک بود و آفتاب ، سرمای زمین را می شکاند آشتیِ خورشید و باد منزلگاهِ بهار ص۸۱۴»
«عاشق همه ی این دنیایی و اما در این میان ، پیش پای سه بت روی بر خاک می مالی. تفنگ و زن و اسب ، نگاه زن ، برق تفنگ و تاخت و توان اسب تو را به ستایش بر می انگیزد : برنو ، مارال ، قره آت! ص ۶۰۴»
«آدم بیابانگرد ، هرگز نباید سه چیز را از خودش دور کند : بُرّنده و دوزنده و سوزنده ص۴۲۸»
«همه چیز من را همه کس نباید ببیند.از من،همان چه من میخواهم باید دیده شود ص۳۹۷ (منم همینطور مارال ، منم همینطور...!)»
«مرز غرور و عطوفت به ناچیزی موییست. ص۲۱۶»
«این ، خودِ غروب بود . نه روز و نه شب . نه خورشیدی گواه روز ، نه ستاره ای گواه شب. ص۱۳۶»
«چشم های آدم از زبانش راست تر حرف میزند ص ۱۱۰»
«عشق مثل همین بادهای کویریست.مگر نیاید! وقتی آمد چشم ها را کور میکند ص۱۱۰»
«احساس گناهی که بدان دست نیالوده ای آرزومندِ بخشش . میل به قبول افتادن . آشتیِ دعوایی که سر نگرفته است . خوش آمدنِ حریف را گدایی کردن . دست کم رفتاری که او بیشتر بدش نیاید ص ۷۷»
«پس آسمان در چشم بلقیس آن هنگام خوش بود که ببارد، و ستاره از پی بارشی پربار خوش بود ابر ، تَرَش خوش بود، نه بازیهایش بر رخ ماه ص ۷۵»
«عشق ، پاس پلهایی را که در رسیدن ، از آنها گذشته است ، میدارد ص ۶۸»
«خاک این سرزمین ، در همه ی روزگارها ، با خون ما مردم آبیاری شده ص ۵۰»
«این را به یقین می توان گفت که زن و زن همدیگر را از درون پس می زنند»
«موج آرام آب بر رهایی پاهای مست ص ۳۲»
«در شهر نمی باید به کاریت کاری باشد . تو هرچه باشی بیگانه ای ص۳۰»
«اذان شهر در زیر چتری از ولوله ی اذانیان در خواب بود ص ۲۹»
«اما به هر جهت شما کردها مردم سختی هستید. تندخو هستید ، اما سخت هم هستید . صبر و حوصله ی بلوچ را ندارید ، اما تاب سختی را دارید. مثال اسب می تازید گاهی هم درنگ می کنید ، اما وا نمی مانید. صفحه۲۷»
«نمیدانم تو ملتفت شده ای یا نه که بعضی مردها از عمری که دارند ، پیرترند ص۲۵»
«روز رنگی دیگر می گیرد هنگام که روزگار تو زیر و زبر شده است غروب سرخ است یا تیره؟ تو چگونه اش می بینی؟ تا چگونه اش ببینی! شب نور باران است ، هنگام که قلب برفروز باشد غروب گنگ است ، اگر مارال قلبی گنگ داشته باشد ، اگر روحی گنگ داشته باشد غروب گنگ بود ص ۱۸»
«قلچماق و دلپاک و سر به راه و دل به کار بود مرد را همین بس «از دلاور یاد بگیرین!» ص ۱۰»
«عشق همان نیروی لایزال که بنده و کدخدای نمی شناسد ص ۹»
«یک مرحله مرد شدن دیگر هم هست. دیالوگی از فیلم اتوبوس شب:(پارسال شونزده سالم بود،بچه بودم.دو روز بعد بابام مرد.بازم شونزده سالم بود اما دیگه بچه نبودم)»
«بهتر است از حقیقت صدمه ببینی تا اینکه دروغی تو را تسلی دهد.»
«در دنیا هیچ کاری سختتر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسانتر از تملق و چاپلوسی. در صداقت و صمیمیت، حتی اگر یک درصد دروغ و تزویر باشد، فوری نغمه ناسازش بلند میشود و کار را به رسوایی میکشاند. برعکس، اگر همه حرفها تا نقطه آخرش دروغ و تزویر باشد، مثل نغمه گوشنواز به دل مینشیند و لذت میبخشد.»
«شاید زندگی پیدا کردن بخش هایی از خودمان در تکه تکه هایی از یک کل منسجم است، پیدا کردنی که به اندازه یک عمر طول میکشد»
«اندوه به گلو که میرسد،بغض میشود به سر که میرسداز چشم ها سرازیر میشود، و وقتی فراتر از بدن باشدما را از زمان جدا میکند. حجم اندوه که زیاد باشد، سر ریز میشود به بُعد دیگری از زمان وماراهم با خودش میبرد...»
««کسی که وجدان داشته باشد و به اشتباه خودش پی ببرد، به عذابِ وجدان دچار میشود. همین مکافات برای او کافی است ... اشدّ همه محکومیتهای کیفری است.»»
«خب دیگر، من یکی از فهم این مطلب که کشتنِ مردم با توپ و تفنگ یا محاصره نظامی، چرا باید شکلِ محترمانهتر و آبرومندانهتری داشته باشد عاجزم.»
«شاید هم «مناعت درویشی» او را به این کار واداشته بود، همان مناعتی که در عزا و عروسی، مفلسان را وامیدارد تا از جانشان مایه بگذارند، آخرین پشیزشان را هم خرج کنند، تا «همرنگِ جماعت» بشوند.»
«من انسان اَم چون چرند می گویم. تا به امروز حتی یک حقیقت کشف نشده است که قبلش صد ها یا شاید هزار بار چرت و پرت محض نگفته باشند.»
«اگر خدا را اختراع نمی کردند، تمدنی هم وجود نمی داشت.»
«بشر می تواند زندگی پرهیزکارانه ای را بگذراند، بی آنکه واقعا به فناناپذیری روح معتقد باشد. می تواند آن را در عشق به آزادی، در برادری و برابری بیابد...»»
«درحقیقت همیشه دربارهٔ سنگدلی «حیوانصفتانهٔ» آدمها صحبت میشود؛ ولی این گفته توهین و بیانصافی بزرگی است نسبت به حیوانها. حیوان هیچگاه نمیتواند مانند انسان بیرحم و سنگدل باشد، انسانی که در سنگدلی اینهمه هنرمند و ظریفکار است. ببر فقط گاز میگیرد و میدرد و جز این هم کار دیگری بلد نیست. هیچوقت به فکرش نمیرسد که میتواند گوش آدمها را در سراسر شب میخکوب کند، حتی اگر هم میتوانست این کار را بکند، نمیکرد.»
«من خیلی وقت است که دیگر از خودم نمی پرسم خدا انسان را آفریده یا انسان خدا را»
«زندگی همین طوری بود؛ درست واقعا درست نبود بلکه هر چه فرد مسئول می گفت درست است، درست بود.»
«در سوئد، درست مثل هر کشور دیگری، وقتی خارجی محسوب شوی آدم حساب نمی شوی.»
«تنها نتیجه ی هر انقلاب احتمالا انقلاب بعدی بود، البته در جهت مخالف.»
«در دشت طبیعت عریان ، کوه و آسمان و افق پیدا و همه چیز حاکی از عظمت کار جهان بود و این عظمت را به نسبت پذیرش انسان ها در روح آنان منعکس می کرد ص۷۱۶»
«آیا زندگی عکسی نیست که باید هر دفعه آن را با حالت های پسندیده تری گرفت؟ ص۷۱۵»
«طبیعت انسانی در زندگی چنان است که در مقابل بزرگترین دردها ، داغ ها و محرومیت ها مقاومت دارد جز در مقابل شکنجه های روحی دائم ؛ و زندگی آهو یک شکنجه ی روحی دائم بود ص۴۵۲»
«خورشید خانم می گفت گیس آب دل را می خورد و شادی و سعادت حقیقی هرکس را می توان از روی بلندی گیسوانش فهمید ص۴۴۷»
«و این مایه ی تعجبش بود که الکل ، با همه ی آنکه به حق مادر فسادها لقب گرفته بود ، انسان را موقتا از جلدها و صورتک های ساختگیاش در می آورد (مستی و راستی!) ص۴۲۲»
«میران : «هرچیزی کمش خوب است» هما : «جز دوستی و عشق ، که یا باید اصلا نباشد یا اگر هست مثل آب اقیانوس ها پایان ناپذیر باشد» ص۴۲۱_۴۲۲»
«خنده ی سالم و شاداب کودک بر دل های ما می نشیند ، زیرا تجلی روشن و شیرینی است از صفای روح بشری ، از پاکی و سادگی و معصومیت ، و بلاخره از اینکه ادامه ی ابدی خودِ زندگی است ص۱۷۲_۱۷۳»
«زندگی آبرومند انسان ، حدّ فاصلی است بین آنچه که خودش میخواهد و آنچه که مردم میخواهند ص۱۵۷»
«هنر ، اختراعی است زائیده ی کار و به منظور مقابله با خستگی های حاصل از آن ص۱۵۶»