ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«آدم وقتی که کسی در انتظارش هست به این سادگی نمیمیرد.»
«فراموش نکن که من همانم که پیش تو ماندهام و او همان است که رفته بود.»
«اما خیلی نادر است که یک آدم پولدار تنها باشد.»
«هیچ روحی به طور کامل جانی نیست و بدترین جنایتکاران هم ساعاتی را میشناسند که در آن خلع سلاح میشوند.»
«من فقط مشتاق آرامشم. مشتاق اندکی فراموشی»
«یافتن کلماتی که جدایی میافکند خیلی آسانتر از یافتن کلماتی است که پیوند میدهد و جمع و جور میکند.»
«به همان اندازه که من خودم از دست میروم، امیدهایم نیز تباه میشود.»
«بنظر می رسد، آزادی به عنوان یکی از مسلمات هستی، نقطه مقابل مرگ است.در حالی که از مرگ وحشت داریم اما آزادی را آشکارا مثبت در نظر می گیریم»
«هرچند مرگ مارا از نظر جسمی مادی نابود می کند، اما "تفکر" درباره مرگ مارا نجات می دهد.»
«وودی آلن:"من از مرگ نمیترسم، فقط وقتی مرگ فرا می رسد نمی خواهم آنجا باشم"»
«در میان حقایق زندگی مرگ بدیهی ترین و آشکارترین امرشهودی است...و در جوهر هر فرد تضادی دائمی بین آرزوی ادامه حیات و آگاهی از مرگ حتمی وحود دارد.»
«عاشق شو جسپر. هیچ لذتی بالاتر از عشق نیست! لذت؟ یعنی یه چیزی مثل یه وان پر از آب داغ توی زمستون؟ آره دیگه چی؟ احساس میکنی زندهای، با تمام وجودت زندگی رو حس میکنی.»
«هنگام سقوط تنها چیزی که میتوانی دستت را بهش بند کنی وجود خودت است.»
«وقتی از دنیا کنار میکشی دنیا هم به همان اندازه از تو کنار میکشد.»
«خب اگر زندگی یک هدیه باشد چی؟ تاحالا هیچ هدیهای را پس ندادهاید؟ چیز جدیدی نیست.»
«ولی نمیشود با تفکر مثبت مرگ را تاراند؛ مثل این میماند که با خودت فکر کنی: خورشید از غرب طلوع خواهد کرد. از غرب، از غرب هیچ ثمری ندارد...»
«ساده است زندگی مطابق نظر دنیا، ساده است در انزوا زندگی کردن مطابق میل شخصی ولی مرد بزرگ کسی است که: در میانهی جمع قادر است از استقلال و تنهاییاش لذت ببرد...!»
«اما به گمانم غیر طبیعی نبود. اصلا عشق اول همین است. آنچه اتفاق میافتد از این قرار است یکی را میبینی وعاشقش میشوی و فورا یک حفره درونت سرباز میکند و به دردت میآورد. این حفره همیشه آنجا میماند. اما متوجه آن نیستی تا آنکه یکی از راه میرسد و آن را پر میکند و بعد با محتویات حفره میزند به چاک.»
«مَن چیزی جز شانس نداشتم.جوان تر از آن بودم که از پیری بمیرم و پیرتر از آن که جزء آمار مرگ ومیر نوزادان به حساب بیایم.این وسط گیر کرده بودم. در دوره وحشتناکی از زمان که آدمها چاره ای ندارند جز نفس کشیدن..»
«چخوف اعتقاد داشت اگه به آدمها نشون بدی چجور موجودی هستن بهتر میشن. فکر نکنم حرفش درست باشه. فقط باعث میشه غمگین تر و تنهاتر بشن.»
«هر کس که ادعا می کند یکی از دوستانش در طول سال ها هیچ تغییری نکرده، فرق نقاب و چهره واقعی را نمی فهمد...»
«نه این که با بدبختی مشکلی داشته باشم چون می دانم تا آخر عمر دست از سرم بر نمی دارد فقط نمی خواهم مشکلات آینده ام از جنس مشکلات فعلی ام باشند. امیدوارم بتوانم هر سالم را با یک مصیبت وحشتناک متفاوت به یاد بیاورم.»
«حس کردم چیزی که باعث میشود انسان دیوانه شود فقط تنهایی و رنج نیست، بلکه بودن در وحشتی دائمی است.»
«قبول ، نمی شود برای خوشبختی در زندگی برنامه ریزی کرد ، ولی این امکان وجود دارد که بعضی اقدامات را برای جلوگیری از بدبختی انجام داد...»
«و تنهایی عجیب چشمهایش بیشتر از زیباییاش مجذوبم کرد.»
«هرگز نباید از کسی چیزی بخواهی، هرگز. مخصوصاََ از آنهایی که از تو قدرتمندترند. اینگونه افراد به دلخواه خودشان پیشنهاد کمک میکنند..»
«ولی عاشق واقعی کسیست که در سرنوشت معشوقش شریک باشد.»
«اگر ابلیسی وجود داشته باشد همیشه به خاطر سجده نکردنش به انسان، براش احترام قائل بودم. بگذریم اون چیزی که باید بهش سجده می کرد انسان بود، همین که نافرمانی کرد و مثل بقیه کاری رو به اجبار انجام نداد قابل تقدیره.»
«میدانید آتشی که زیر خاکستر میماند چه دوام و ثباتی دارد؟ عشق پنهانی، عشقی که انسان جرات نمیکند درباره آن گفتگو کند، به زبان بیاورد درون آدم را میخورد و میسوزاند و آخرش مانند نقره گداخته شفاف و صیقلی میشود.»
«حتما نباید کسی پدرت را کشته باشد تا تو از او بیزار باشی. آدمهایی یافت میشوند که راه رفتنشان، گفتنشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری میرویاند.»
«تنبل نشده بود. خسته بود. یکجور خستگی یکنواخت. دلش بَر پا نبود...»
«آدم هوس چیزهایی که مزهاش را نچشیده هرگز نمیکند، ولی بعد از اینکه یک بار مزهی نعمتی را چشید آنوقت دیگر محرومیت از آن مشکل است. برای اینکه آنوقت آدم خود را به داشتن آن نعمت ذیحق میداند»
«بعضیها زندگی نمیکنند، مسابقهی دو گذاشتهاند، میخواهند به هدفی که در افق دوردست است برسند و درحالیکه نفسشان به شماره افتاده میدوند و زیباییهای اطراف خود را نمیبینند.»
«احساسات ما دکمه کنترل ندلرند که با فشار دادنش مجموعه احساسات مورد نظرمان را روشن و خاموش کنیم»
«زمانی که وقتمان را با افکارمنفی سپری می کنیم، احتمال دارد احساس بدخلقی کنیم. اما همین احساس بدخلقی ما را به سمت افکار منفی بیشتر سوق داده و آسیب پذیرترمان می کند.»
«شاید تمام زندگیام آنطور که باید، نبوده است؟»
«فیلسوف در حقیقت یعنی دوستدار خرد.»
«احمقانهترین کار آن است که در مورد چیزی که مطلقاً هیچ نمیدانیم طوری رفتار کنیم که گویی همه چیز میدانیم.»
«… پس لابد جامعه است که تصمیم میگیرد من و شما چه میتوانیم بکنیم و چه نمیتوانیم.»
«من هیتکلیفم! او همیشه در ذهن من است؛ نه بهعنوان یک لذت، بلکه بهعنوان خودِ وجودم»
«هرچه روح ما از هر چیزی ساخته شده باشد، روح او و من از یک جنساند.»
«بصیرت حقیقی از درون میجوشد.»
«…هر کس که بداند که نداند از همه داناتر است…»
«شب خوبیش این است که همه چیز توش گم میشود و بدیاش این است که بعضی چیزها که توی روز دیده نمیشدند، توی کلهی آدمیزاد بزرگ میشود.»
«جنایت؟ کدام جنایت؟ اینکه شپش پلید مضری را، یعنی پیرزن نزولخواری را که به درد هیچ کس نمیخورد و از کشتناش چهل گناه بخشوده میشود، نابود کردهام، آدمی را که شیره نیازمندان را کشیده بود، این جنایت است؟»
«میدانی چه چیز بیشتر دل آدم را میسوزاند؟ اینکه آنها دروغ میگویند که مهم نیست. از آن میسوزم که دروغ میگویند و بعد به دروغ خودشان هم تعظیم میکنند! »

«او تشنهی مصیبت است و منتظر است تا به جای کسی رنجی را تحمل کند.»
«دروغ را به سبک خود گفتن، بهتر از حقیقتی است به تقلید دیگری! در مورد اول تو انسانی و در مورد دوم تو فقط مانند طوطی هستی! حقیقت ازبین نخواهد رفت، اما پدر زندگی را ممکن است درآوَرد.»
«كشيش؟ لازم نيست من گناهى ندارم! خداوند بدون كشيش هم بايد ببخشايد. خودش میداند چقدر رنج بردهام! اگر هم نبخشد، مهم نيست...»
«واقعاً چه چاهی توانستهاند بکنند! و از وجود آن استفاده میبرند! البته استفاده میبرند! و عادت هم کردهاند. کمی گریستند و حالا خو گرفتهاند. آدمیزاد پست به همه چیز عادت میکند.»
«آدم در کشور خودش راحتتر است. اینجا دستِ کم میتواند دیگران را عامل همهی ناراحتیهایش بشمارد و خودش را تبرئه کند.»
«متوجه خیلی چیزها نمیشد و به هیچ وجه هم مایل نبود متوجه بشود. گویی چشم بسته زندگی میکرد. دیدن برایش رنج آور و غیر قابل تحمل بود.»
«فراتر رفتن از اخلاق، مساوی است با فراتر رفتن از انسان و فراتر رفتن از انسانیت، به معنای خدا شدن است، اما و هزار اما.... انسان تاب و تحمل خدا شدن را ندارد. زیرا فرا انسان شدن به معنای انکار خداست و انکار خدا به معنای انکار بودن خویش است.»
«توهینهایی وجود دارد که با تمام حسن نیت نمیشود آن را فراموش کرد. هر امری حدی دارد که گذشتن از آن خطرناک است زیرا یکبار که قدم از آن فراتر نهاده شد، بازگشت غیر ممکن میشود.»
«"انسان بی غیرت است، به همه چیز عادت می کند"»
«او اصلاً از جنس آدمهای ذلیل نبود؛ روزگار ممکن بود او را به کلی خرد کند، اما واداشتنِ او به ذلت اخلاقی، یعنی مرعوب ساختنِ او و درهم شکستنِ ارادهاش، غیرممکن بود.»
««من از آنها نیستم که زیرِ بارِ حرفِ زور بروم. مرامم همین است. چون معتقدم حرفِ زور شنیدن یعنی آب به آسیابِ استبداد ریختن»»
««هیچ میدانید آقا، هیچ میدانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دست کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.»»