ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«دوست با یکدیگر ، دشمن با انسان»
«کاملا روشن است که سرمنشا همه ی مصیبت های ما همین انسان است .»
«شدت خشم و نفرت سرباز ها به قدری بود که تحمل تن پوش نازک آنها را نداشتند.پیراهن هایشان را می کندند و کابل ها را طوری فرود می آوردند که با هر ضربه ای خون از تن برادران جاری می شد و آنها باید همچنان روی دو پا می نشستند و با چشم های باز به خورشید نگاه میکردند ... شاید اگر خورشید می دانست در آن ظهر های بی رحم شعاع سوزان نورش با اسرا چه می کند، از شرم به غروب پناه می برد.»
«مگر نمی داند زنگ تفریح این برادران مسلمان عراقی، شکستن دست و سر اسراست؟ مگر نمی داند مرگ، بیماری همه گیر اردوگاه اسیران است.مگر نمی داند نسخه پزشکان ، شلاق روزانه به همراه زندان انفرادی است.مگر نمیداند مردن در این آسایشگاه دلیل نمی خواهد.»
«صبح شروع کنید با این آگاهی که پایان خوب آغاز بیداری است.»
«واقعیت این است که آغازها اغلب به پایان های دردناک مبدل می شود. پس زمانی که شما می دانید ثباتی در فراسوی لحظه ناامیدی حاضر وجود دارد، شما می توانید حس کنید که این نیز بگذرد همیشه گذشته و همیشه خواهد گذشت.»
«صبوری کنید تا مانند مشاهده گری بی طرف زندگی کنید، مخصوصا وقتی که یک پایان سبب ناامیدی می شود.»
«هر روز صبوری کنید که رها کنید و به خدا اجازه دهید باشد .»
«برای کمک به شما که چیزها را به صورت دیگری ببینیدخانم. من مانند همیشه خادم وفادار و مطیع شماهستم. ملبورن.»
«او با دادن وعدهٔ زندگی شیرین در دنیای واپسین، باعث میگردد که حیوانات عادی، رنج و مشقت زندگی کنونیشان را بپذیرند.»
«دوستان عزیز امیدوارم این تصور را نکرده باشید که ما از شرایطمان میخواهیم سوءاستفاده کنیم. بهتر است بدانید خیلی از ما خوکها علاقهای به سیب نداریم، مثلاً خود من. ولی چون ما خوکها کارمان فکری است و تمام اوضاع و احوال مزرعه به عملکرد ما بستگی دارد و ثابت شده که این مواد برای سلامتی مفید هستند، پس برای سلامتی، ما به آنها احتیاج داریم. ما که تمام شب و روز به فکر بهبود شرایط شما هستیم، پس خوردن آنها فقط به خاطر شماست که ما بتوانیم وظیفهمان را به خوبی انجام دهیم. میدانید اگر ما وظایفمان را درست انجام ندهیم چه بلایی بر سر شما میآید..!؟»
«- تربیت جوانان ارزشش بیشتر از کارهایی است که برای بزرگسالان انجام میدهیم.»
«این کار داوطلبانه است، اما اگر حیوانی غیبت کند جیرهاش را نصف میکنند.»
«او نمیفهمید چرا حال و روزشان این شده که کسی از وحشت سگهای درنده جرأت اظهارنظر ندارد و باید شاهد تکهپارهشدن دوستانشان و اعترافات آنها به جنایاتشان باشند.»
«گفت: - اگر شما با حیوانات ضعیف مشکل دارید، ما هم با انسانهای ضعیف مشکل داریم.»
«- آیا من در بستن روبان به یالم باز مجاز خواهم بود؟ - رفیق! این روبانی که تو تا این حد به آن علاقمندی، نشان بردگیات است. آیا به این معتقد نیستی که ارزش آزادی بیشتر است!؟»
«این است قانون زندگی؛ همیشه رنج، گرسنگی و ناامیدی.»
«دوستان این را فراموش نکنید که هرگز در این راه نباید تردیدی کنید. هیچ استدلالی نباید شما را از هدفتان منحرف کند. هیچگاه به کسانی که میگویند منافع انسان و حیوان مشترک است و یا پیشرفت هر کدام وابسته به پیشرفت دیگریست، اعتماد نکنید.»
«بشر تنها دشمن واقعیمان است که باید آن را ریشهکَن و از صحنه دور کنیم و گرسنگی و بیگاری را تا ابد بسوزانیم. این بشر تنها مخلوقی است که بدون هیچ تولیدی، فقط مصرف میکند، نه شیر دارد و نه تخم میکند.»
«ماهیت این زندگی از چه قرار است؟ باید بگویم که زندگی ما بسیار کوتاه و پرزحمت و نکبتبار است. به این دنیا میآییم، چیزی به جز قوتلایموت نداریم و از بینمان آنهایی که قادر به کار هستند، تا آخرین لحظهٔ عمر به کار گمارده شده و به محض اینکه از حیص انتفاع بیافتیم، بدون کوچکترین رحمی قربانی میشویم.»
«همیشه خوکها تصمیم میگرفتند و سایر حیوانات حقی برای تصمیم گرفتن نداشتند، ولی رأی دادن را یاد گرفته بودند.»
«بشر به منافع هیچ موجودی جز خود نمیاندیشد»
«هفت قانون ۱-هر موجود دو پا دشمن است. ۲-هر حیوانی که چهار پاست یا بال دارد، دوست است. ۳-هیچ حیوانی لباس نمیپوشد. ۴-هیچ حیوانی بر روی تخت نمیخوابد. ۵-هیچ حیوانی حق نوشیدنِ نوشیدنی را ندارد. ۶-هیچ حیوانی حیوان دیگر را نمیکشد. ۷-همه حیوانات با هم برابرند.»
«نمیتوانستند تشخیص دهند که کدامیک حیوان است و کدامیک انسان! دیگر ممکن نبود که یکی را از دیگری تمیز دهند. آدمها شبیه خوکها بودند و خوکها شبیه آدمها!»
«همه ی حیوانات برابرند، اما بعضی برابرترند.»
«گوسفندان: انبوه جمعیت دنبالهرو که بدون هیچ تفکری فقط شعارهای رهبران را تکرار میکنند.»
«آن شب توی آن قبرستان سرد با مشتی از مردگان خاک همنشین شدیم.فقط صدای ما شنیده می شد . فکر اینکه تنها توی این سالن خوابیدی و میترسی، مثل خوره به جانم افتاده و بی قرارم کرده بود.»
«تو بدون وداع رفته بودی. حتی فرصت خداحافظی هم به کسی نداده بودی.»
«بعضی ها نه می دانند چه احساسی دارند و نه می دانند چه می خواهند، گویی آرزو ها و خواسته هایشان مسدود شده است. بدون نظر، بدون انگیزه، بدون تمایل، به انگلی برای آرزوهای دیگران تبدیل می شوند.»
«از طریق "اراده" یعنی انگیزه اصلی عمل، آزادیمان متجلی می شود.»
«جسم که غمگین باید، دل رنجور میشود. به نظرم میرسید مهارتی را از دست میدهم که برای یادگیریاش هرگز تلاش نکرده بودم ولی آن را خوب بلد بودم، منظورم هنر زندگی کردن است.»
«در این محله که کسی از ادم مدرک تحصیلی مطالبه نمیکند یکعالم ارباب رجوع دارم. ابدا اسان نبود، ولی رفتارم جلب اعتماد میکند، غیر از این است؟ جوری از ته دل میخندم که به دل مینشیند، محکم و با اعتماد دست میدهم، همهی این ها برگ برنده به حساب میآید.»
«شاید روزی برسد که طاعون برای نابودی روشنگری انسان ها دوباره موش هایش را پیدا کند و بفرستد تا در شهری شاد بمیرند.»
«تنها و پیوسته تنهاتر... بی بهره از وداع، بی بهره از شفقت، بی بهره از همسري، در وادي ظلمت روانه ام. داوری مرا از روشنی خورشید بی نصیب می کند. این درخشش فروزان رهایم می کند، و توده زندگان ملامت گوي من ند. دیگر در جهان کسی نیست که دوستم بدارد.و هیچ چیز ندارم جز مرگی بینوا.»
«اگر در جهان راهی یافت میشد که آبِ رفته را به جوی بازگرداند، ارزش داشت که به خطاهای گذشته خود بیندیشیم، ولی به راستی گذشته را باید از آنِ گذشتگان دانست؛ گذشته از آن گذشتگان است و آینده از آنِ توست. مادام که از آنِ توست، نگهش دار و افکارت را، نه روی آزاری که در گذشته رسانده ای، بلکه روی کمکی که اکنون میتوانی انجام دهی، متمرکز کن!»
«نگاه کردن به یک گذشته ی وحشتناک از بی ثمر هم بی ثمرتر است؛ اعصاب را تحت تاثیر قرار می دهد و انسان را وا می دارد تا هرگونه تصورات امکان ناپذیری را به مخیله ی خود راه دهد.»
«سوگند چه معنایی دارد؟ سوگند که نمی تواند دست و پای شما را ببندد. اگر درباره امری به یقین رسیده اید، همان یقین شما را متعهد می کند. اگر چنین یقینی ندارید، هیچ چیز و هیچ سوگندی شما را مقید نمی کند...»
«میخواهم مرا اینجا تنها بگذاری تا بتوانم اینجا را روشنتر ببینم.»
«عادت از جنایت دوم شروع میشود. با جنایت اولی، هیچ چیز شروع نمیشود. جنایت اولی چیزی است که تمام میشود.»
«هرجا که روی، آسمان همین رنگ است. زندگی همیشه زشت و نفرتانگیز است. کنار مردم پست و فرومایه پر از اسرار شرمآور و زوایای تاریک است ولی بههرحال، زندگی زندگیست. باید با او ساخت و از آن لذت برد.»
«بدون تردید، هرآنچه را که یک انسان میتوانست، متحمل شده بود؛ قلبش به میان گل و لای کشیده و به زیر پای عابران لگدکوب شده بود. در روحش نقطهای وجود نداشت که در آنجا نشانی از تحقیر کسی نباشد، که در آنجا استهزای کسی داغ خود را به جای ننهاده باشد.»
«اگر محکومین به مرگ، دردها و رنجهای دلشان را برای میرغضبها بازگو میکردند، حال دنیا چه میشد؟»
«ژان: دل این قدرها ساده نیست. ماریا: ولی دل جز کلمات ساده را به کار نمیبرد»
«من هنوز در قلبم اندکی از خواهشهای بیست ساله زندگی ام را حس میکنم. میخواهم طوری عمل کنم که این رنجها و خستگیها را برای همیشه ترک کنم»
«شاید به خاطرِ خودِ عشق باشد که عشاق به هم نمیرسند، و یا اگر برسند، زمانه بینشان جدایی میاندازد و چنان پرتشان میکند که از این سر و آن سرِ عالم بیفتند بیرون.»
«این کار در خور سن و سال تو هم نیست. من دخترهای زیادی را میشناسم که در همان سال تولد تو متولد شدهاند و جز به خلبازی و جهالت به چیزی فکر نمیکنند.»
«این همه رنج، این همه زخم و این همه غصه کافی نبود که این همه دار و تیر و تفنگ میساختند؟»
«پدر انتظارش را به من واگذار کرد، نمیتوانست بیش از این ها منتظر بماند، گفت: نوشا، پسرم! گفتم: من دخترم. گفت: انتظار انتظار است، فرقی نمیکند.»
«جهان باتلاقی گندیده و مرگبار است که نباید دست و پا زد، آرامآرام باید زندگی کرد و مرد و رفت.»
«آدم باید خیلی پولدار باشد، یا خیلی بیچیز، تا بتواند بیهیچ شغلی زندگی کند.»
«این زندگی چیزهای زیادی به من بدهکار است، اما مهمترینش یک جوانیِ بدون رنج و نگرانی در یک سرزمین آرام است.»
«مارتا: مادر... (تردید دارد، بعد با حرارت) آیا من هنوز زیبا هستم؟ مادر: امروز صبح به نظرم آمد که هستی. این اعمال تو است که تو را کامیاب میکند.»
«من از آنچه که دوست میدارم خیلی دورم و دوری من دارویی ندارد.»
«من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همهی تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچ کس نیستم.»
«مردها هرگز نمیدانند که چطور باید دوست داشت. هیچ چیز آنها را راضی نمیکند. آنچه را که آنها میدانند، خواب و خیال دیدن است؛ وظایف جدیدی برای خود تصور کردن است؛ سرزمینهای تازه و مسکنهای جدیدی را جستجو کردن است. در صورتی که ما میدانیم باید در دوست داشتن عجله کرد؛ در یک بستر خوابید، دست به یکدیگر داد و از غیبت ترسید. آدم وقتی دوست میدارد هرگز خواب چیزی را نمیبیند.»
«فقط میخواهم بگویم که گاهی دوست دارم ببینم تو میخندی.»
«من آزادیام را گم کردهام و اکنون جهنم برایم دارد شروع میشود.»
«در چشمان این مردم گرسنه، خشم جان میگیرد. در روح این مردم خوشه های خشم پر میشود و می روید. و سنگین میشود؛ سنگین میشود تا به بار بنشیند.»
«برای ماندن در یک مکان، آدم باید دلایلش را هم داشته باشد؛ یعنی دوستانی را ومهر و محبت چند نفری را. وگرنه، محرکی برای ماندن در یک جا و نماندن در جای دیگر، وجود نخواهد داشت.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.