ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«《گریه نکن خواهرم ،درخانه ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت》 《و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید :در راه که می آمدی سحر را ندیدی!»
««به مادرم نگاه میکنم و میبینم که من هم دارم همان راه را میروم؛ فقط تلویزیونم رنگیتر است.»»
«هم از این بود اگر چشمهای مرگان، چنان زیبا مانده بود. درخششی سمج، از قعر نومیدی.»
«کسی که در زندگی خود چرایی برای زیستن داشته باشد، هر چگونهای را پشت سر میگذارد»
«مطلب اینکه حرف باد است اما فکر آتش است، آتش را را باید اول گیراند باد خودش به آن دامن می زند»
«واکنش غیر عادی در برابر موقعیت غیرعادی یک رفتار عادی و طبیعی محسوب می شود»
«درمن چیزی کمبود و در این زندگانی هم چیزیکج بود.میان ما و این زندگانی یک چیزیگنگ ماند.ما دیر آمدیم یا زود،هرچه بود به موقع نیامدیم.»
«انسان حتی نمیداند در آرزوی چیست. در نتیجه یا در آرزوی کاری است که دیگران میکنند و یا رفتاری مینماید که دیگران از او میخواهند.»
«آنچه مرا نکشد قطعا مرا نیرومندتر میسازد»
«آیدین گفت:هرچقدر که آنها مخالفت کنند،من بیشتر تلاش میکنم»
«اگر زندگی کردن رنج بردن است.پس باید معنایی در رنج بردن جست»
««پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد تنهاست، نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.»»
«اگر زنی شک داشته باشد مردی را بپذیرد یا نپذیرد، حتماً باید جواب رد بدهد. اگر شک دارد که بگوید بله، باید حتماً بگوید نه. این قضیهای نیست که انسان با شک و تردید واردش بشود و دودل بماند.»
«در آن دقیقه من یقین داشتم او قدرت آن را دارد که آنچه بخواهد با من و سرنوشت من بکند، من حاضر بودم حیاتم را در قدمش نثار کنم و بمیرم، یا زندگی کنم و طوق بندگیاش را گردن نهم و به خاطرش گرسنگی و تشنگی را تحمل نمایم.»
«گیتا گفت: شوهرش مهربان نبود؟ "چرا مهربان بود او را دوست داشت و زنش هم همینطور اما به همدیگر نزدیک نمیشدند انسانها از همدیگر وحشتناک دور هستند و آنهایی که همدیگر را دوست دارند اغلب بیشتر از دیگران از هم دور هستند آنها به شدت از همدیگر انتظار دارند و آن را مهار نمیکنند و این جدایی برای هر دو میماند و انباشته میشود و مانع از این میشود که همدیگر را خوب ببینند و به سوی یکدیگر بروند"»
«من پیوسته در برزخ هستم شاید من خیلی از چیزها را باهم و یکجا میخواهم ولی در عین حال هیچ کدامشان را با شور و اشتیاق کافی نمیخواهم.»
«جهان برای کسی که هنوز از وجودش شگفتزده میشود، همیشه تازه است.»
«به من گفت: "دختر اینطور به من نگاه نکن! این چشمهای تو بالاخره مرا وادار به یک خبط بزرگی در زندگی خواهد کرد." گفتم: "این خبط شما آرزوی من است."»
«من هیچوقت در زندگی نفهمیدهام که چه میخواهم. همیشه قوای متضادی مرا از یکسو به سوی دیگر کشانده و من نتوانستهام دل و جان فدای یک طرف بکنم و طرف دیگر را از خود برانم. بدبختی من در همین است. همیشه دودل بودهام، همیشه با یک پا به طرف سراشیبی و با پای دیگر رو به بلندی رفتهام و در نتیجه وجود من معلق بوده است.»
«هر لذتی وقتی دوام پیدا کرد، زجر و مصیبت است.»
«دلم می خواست از شاخه های سبز درخت ها تاب بخورم و صدای خش خش برگ ها را بشنوم دوست داشتم باد ملایمی از سمت غرب بوزد و ابرهای سفید و پنبه ای از بالای سرم بگذرند غیر از چکاوک ها ، توکاهای سیاه ، سهره ی سینه سرخ و کوکوها هم دور هم بخوانند و نغمه سرایی کنند منظره ی خلنگ زار تا آن سوی دره های سرد و تاریک پیش چشمم باشد و روی تپه های نزدیک ، علف های بلند با وزش نسیم موج بردارند دلم میخواست صدای نهر و جنگل به کوش برسد و تمام هستی یکپارچه شور و غوغا باشد ص ۴۴۶»
«جنگ رنجهای دنیا را زیادتر میکند. حتی اگر جنگ بر ضد بدیها هم باشد، دست آخر دنیا را میآلاید. حتی اگر برای عدالت هم باشد دست آخر دنیا را از غم و بیعدالتی پر میکند...»
«آدمها به فراموشی محتاجترند تا به خاطره. آدمها از خاطرات خنجر میسازند و با خنجرِ خاطره خط میاندازند روی همهچیزِ زندگی. زندگی خجالت میکشد که از ذِهن بیرون بیاید بس که تن و بدن و سر و صورتش خطخطی خاطرات است. گاهی خاطره، خطرناکترین چیزِ جهان است.»
««من ایرانی ام، دلم برای مملکتم میسوزد.امّا ببین چه وضعی شده که آدم راضی میشود بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش بدهند.»»
«شالوده جهان شما بر سعادت استوار است،میتوانید آن را بپذیرید یا رد کنید، اما اساس بر سعادت و خوشبختی است.»
«قاعده بیست و هفتم: این دنیا به کوه میماند، هر فریادی که بزنی، پژواک همان را میشنوی. اگر سخنی خیر از دهانت برآید، سخنی خیر پژواک مییابد. اگر سخنی شرّ بر زبان برانی، همان شرّ به سراغت میآید. پس هر که دربارهات سخنی زشت بر زبان راند، تو چهل شبانهروز درباره آن انسان سخن نیکو بگو. در پایان چهلمین روز میبینی که همه چیز عوض شده.»
«شمس ابرو در هم کشید: «آزمودنِ صحّتِ ایمانِ دیگران وظیفه ما انسانها نیست. بنده نمیتواند ایمان بندهای دیگر را بسنجد. مگر نمیدانی؟»»
«فاحشه باشی یا باکره؛ افتاده باشی یا عاصی، فرقی نمیکند؛ آرزوی یافتن خدا در قلب همه ما، در اعماق وجودمان پنهان است. از لحظهای که به دنیا میآییم، گوهر عشق را درونمان حمل میکنیم. آنجا میماند به انتظارِ کشف شدن»
«نمیدانم چرا آدمیزاد تمایل دارد وقتی چیزی را درک نمیکند بدیاش را بگوید.»
«ما نباید مردم را به دو گروه باهوش و کودن تقسیم کنیم بلکه باید آنها را به سه دسته باهوش و خیلی باهوش و کودن تقسیم نماییم ما با کودنها هر کاری بخواهیم میتوانیم بکنیم باهوشها هم میتوانند در خدمت ما قرار گیرند و ما را همراهی کنند ولی افرادی که از هوش زیادتری برخوردارند حتی اگر همراه ما باشند وجودشان خطرناک است. چون قادر نیستند که جلوی خود را بگیرند و کنجکاوی نکنند و ما باید همیشه مراقب آنها باشیم ولی معمولاً این نکات را نادیده میگیریم و نتیجهاش هم مشاهده میکنیم.»
«ممکن نیست شما به طور مداوم درباره چیزی احساس خوب داشته باشید و نتیجه آن بد از کار دربیاید، درست همانطور ک ممکن نیست راجع ب چیزی احساس بد داشته باشید و نتیجه خوب از کار درآید.»
«همزبانی نیست تا بر گویمش راز این اندوه وحشتبار خویش بیگمان هرگز کسی چون من نکرد خویشتن را مایهٔ آزار خویش ...»
«" برای یه ازدواج موفق آن هم دو نفر مثل من و تو که اینقدر باهم فرق داریم فقط عشق کافی نیست. اسکارلت، همه چیزی که تو از یه مرد میخوای جسمش، قلبش، روحش و افکارشه و اگر نتونی اینارو مال خودت کنی بدبخت میشی، من نمیتونم همه اینارو بهت بدم و نمیتونم همه این چیزا رو به تو و به هیچکس بدم. من فکر و روحت رو نمیخوام و تو لطمه میبینی و بعد هم رفته رفته ازم متنفر میشی... چقدر تلخه! تو از کتابایی که میخونم و از موسیقی که عاشقشم متنفر میشی چون اونا منو از تو دور میکنند، حتی شده برای یه لحظه "»
«قهرمان بودن توانایی خلق امید است،جایی که هیچ امیدی وجود ندارد. روشن کردن شمعیست در دل خاموشیها.»
«هر مسافری باید یه روزی برگرده بابا. من چهل ساله که مسافرم. خاک مردۀ آدمهاش رو میخواد. شاید تنم یه درختی شد کنار قبرم. شاید یه روز اومدین . جمع شدین دورم.»
«وقتی واقعن چیزی را میخاهیباید بروی دنبالش»
«... انسان تنها حیوانی است که میتواند فکر نابودی خودش را بکند و تنها حیوانی است که از این فکر درمانده و مأیوس میشود. چه جانور عجیبی است انسان!»
«تنها راهی که دو نفر بتونن یه راز رو نگه دارن اینه که یکیشون بمیره»
«بیبی و صغرا باجی نمیدانستند آیسییو کجاست برای همین من که نمره ی زبانم امسال خوب شده بود توضیح دادم ترجمهاش یعنی « من شما را میبینم » و احتمالا جایی است که او میتواند دیگران را ببیند اما بقیه نمیتوانند او را ببینند با این جمله رنگ و روی بیبی بیشتر پرید _بِی...! پس داره مثل خدابیامرز حاجی رجب مِشه که الان او مِتانه ما رِ ببینه ولی ما نِمِبینیمش.»
««هدف اینه که جوری زندگی کنین که پنج سال دیگه با افسوس به پنج سال گذشتهی زندگیتون نگاه نکنین.» برای آدمایی که با هم صمیمی میشن، دیگه برگشتن به یه رابطهی عادی، تقریباً محاله. بزرگترین ترس مَت خود مرگ نبود، بلکه مردن در تنهایی بود.»
«مرگ یک بخش طبیعی از زندگی هست همه ی ما باید روزی با ان روبرو شویم فقط موضوع این است که چگونه ؟»
«خر زبانبسته گویا خیلی تشنه بود؛ چون قبل از من آب خوردن را شروع کرد و بعد از من هم ادامه داد. بعد از خوردن آب دیگر دلم نیامد سوارش شوم. بنابراین، از روی عذاب وجدان به سبب سواری کشیدن در آن گرما و برای اینکه نشان دهم چقدر برایش احترام قائلم تصمیم گرفتم به جای سواری با او دربارۀ بیمعرفتی برادرزن احتمالیِ آیندهام صحبت کنم. میدانستم نمیفهمد؛ اما به کسی احتیاج داشتم که، در عینِ نفهمیدن، هم به حرفم گوش کند، هم از من انتقاد نکند، هم به خاطر خریّتش حق را به من بدهد.»
«به یک دختر تحصیلات عالی بده و او را به دنیا معرفی کن او خودش قادر است بدون تکیه به دیگران برای خودش زندگی بسازد»
«بابا گفت: «هرگاه مردی را به قتل برسانی زندگی را از او میدزدی حق زنش را برای داشتن شوهر میدزدی همچنین حق بچههایش را برای داشتن پدر میدزدی وقتی که دروغ میگویی حق طرف مقابل خود را برای آگاه شدن از حقیقت میدزدی وقتی کسی را گول میزنی آن وقت انصاف و عدالت را از او میدزدی میفهمی؟»»
«و شاید غمانگیزترین قسمت زندگی این باشد که آدم یک روز بفهمد تمام عمرش را صرف به دست آوردن محبتی کرده که از اول قرار نبوده نصیبش شود»
«آدم اگر زیادی تحمل کند، یک روز میرسد که دیگر نمیفهمد کدام درد را باید فراموش کند و کدام درد را باید با خودش تا آخر راه»
«خانواده گاهی امنترین جای دنیاست و گاهی همان جایی که آدم برای زنده ماندن مجبور میشود از خودش فرار کند»
«آدم ها هم مثل درخت ها بودند یک برف سنگین همیشه بر شانه های آدم وجود داشت و سنگینی اش تا بهار دیگر حس می شد.»
«آن گاه که بهار بیاید و من به دنیا نباشم، گلها به آیین هر سال شکوفا خواهند شد. سرسبزی درختان از بهر پیشین کمتر نخواهد بود. پرندگان مانند هر بهار آواز خواهند خواند. حقیقت نیازی به من ندارد.»
«سرو را معنا به ایستادن است و مرد را معنا به سر نیفکندن»
«هر اسبی فراخور مردی است که بر او سوار می شود ، و هر مردی لایق اسبی است که از او رکاب می گیرد ص ۱۶۱۳»
«که در جان درشتخوی ترین مردان ، کودکی لانه دارد ص ۱۶۰۷»
«ملتفت نشدی ، بابا ؟ من فراموش کرده ام ، کارم را از یاد بردهام! بابا گلاب گردن خر را گردانید و با پرخاشی دوستانه گفت : _ این چه حرفیست که میزنی ؟ همچو کاری را کی میتواند فراموش کند؟ هنر چیزیست که نه گم میشود و نه دزد میتواند آن را بدزدد ؛ این حرف را از قدیم گفته اند ص ۱۵۷۷»
«دست ما مردم خالیست ، ستار . خالی نیست؟ یک مردمی با دست خالی ، پای برهنه و شکم گرسنه چه میتواند بکند ؟ _انقلاب ! فقط میتواند انقلاب کند و نه هیچ کار دیگری! +انقلاب ؟ _ فقط انقلاب ! اگر ملتی میخواهد زندگانی کند ، باید بتواند بجنگد . جنگ با دشمنی که مشخصا آن را میشناسد . ص ۱۵۶۷»
«بزرگ ترین حسن زن همین است که می تواند مرد را به شوق درآورد بزرگترین عیب زن هم این است که می تواند مرد را به بیزاری بکشاند زن است ، دیگر! ص ۱۴۴۰»
«خاک! بر خاک می گذری ، بی آنکه بدان بنگری از خاک می خوری و می نوشی ، بی آنکه بدان ، به شگفتی آن بیندیشی بر خاک سر می نهی به امانت ، بی آنکه حرمت امانتداری آن بداری بر خاک ، هستی تو است از خاک وجود تو ؛ اما وجود خودت را در نمی یابی خاک ، خاک! که خاک فقط خاک است خصلت و ذات ، یگانه ؛ جوهر و نام ، یکجا بی آوازه و همه نعمت خاک بی داعیه و بی چشم طلب ، همه بخشایش و ایثار چشمه هایش فزون ، دشت هایش سبز ، قله هایش به قامت و برکتش مستدام ، خاک دل زمین چه بزرگ است ص ۱۳۷۱»
«عطر گندم و خاک آسمان پر دُر و فراخ و بی مرز!»
«حتی اگر در عمرت زنی را ندیده باشی ، باز هم به یک زن فکر می کنی حتی اگر قدرت مردی نداشته باشی ، باز هم به یک زن فکر می کنی یک زن، یک زن! برای چی! برای چی ستار؟ یک رمزی در این کار باید باشد؟ برای این نیست که مرد ، به تنهایی یک نیمه است ؟ یک لِنگ؟ ص۱۲۷۱»
«نمیگه صبح شد میگه : فردا ، از سینه ی فلق در کار رویش است ص۱۲۰۹»