ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی امیلی برونته
«من هیتکلیفم! او همیشه در ذهن من است؛ نه بهعنوان یک لذت، بلکه بهعنوان خودِ وجودم»
«هرچه روح ما از هر چیزی ساخته شده باشد، روح او و من از یک جنساند.»
«دلم می خواست از شاخه های سبز درخت ها تاب بخورم و صدای خش خش برگ ها را بشنوم دوست داشتم باد ملایمی از سمت غرب بوزد و ابرهای سفید و پنبه ای از بالای سرم بگذرند غیر از چکاوک ها ، توکاهای سیاه ، سهره ی سینه سرخ و کوکوها هم دور هم بخوانند و نغمه سرایی کنند منظره ی خلنگ زار تا آن سوی دره های سرد و تاریک پیش چشمم باشد و روی تپه های نزدیک ، علف های بلند با وزش نسیم موج بردارند دلم میخواست صدای نهر و جنگل به کوش برسد و تمام هستی یکپارچه شور و غوغا باشد ص ۴۴۶»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.