ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی عباس معروفی
«گفتم آقا داداش بی شرف کی بود؟ گفت دیگر از این حرف ها نزن برو دهنت را آب بکش.از بس دهنم را آب کشیده ام شده ام آبکش. سمفونی مردگان صفحه۲۷۵»
«گاهی آنچه یک خانواده را از هم میپاشد، همان چیزی است که قرار بود کنار هم نگهشان دارد»
«بعضی آدمها آنقدر درد میکشند که سکوت، زبان مادریشان میشود»
«چه غمانگیز است وقتی آدم، در خانهی خودش غریبه میشود»
«آدمها همیشه با مرگ از دست نمیروند؛ گاهی با فراموش شدن میمیرند»
«گاهی سرنوشت، نام دیگری برای رنجهایی است که انتخابشان نکردهایم»
«بعضی رؤیاها را دیگران دفن میکنند، پیش از آنکه فرصت زندگی پیدا کنند»
«تلخترین تنهایی، تنهایی میان آدمهایی است که دوستشان داری»
«بعضی زخمها نه خوب میشوند، نه فراموش؛ فقط با آدم بزرگ میشوند»
«گاهی آدم برای زنده ماندن، باید از گذشتهاش عبور کند»
«همهی سکوتها نشانهی آرامش نیستند؛ بعضیها فریادهای خاموشاند»
«گاهی خانه، همان جایی است که آدم در آن تنهاتر میشود»
«بعضی آدمها پیش از مرگ، از درون تمام میشوند»
«پدر پرسید: «دنبال چه میگردی؟» گفت: «دنبال خودم.»»
«آیدین گفت: توی این مملکت پیش از اینکه به سی سالگی برسیم تباه میشویم. تو یک جور، من یک جور، وآیدا یک جور دیگر.»»
«اما این باردیگر مادر نبود. مادر در گورستان قدیمی شهر در کنار پدر زیر خروار هاخاک و برف خفته بود.»
«و کلاغها گفتند : برف برف»
«آدم تا داستان نخواند معنی زندگی را نمیفهمد»
«آيدين كفت: «سنكَ به پايى مى خورد كه بيش تر مى كردد. مراقب خودت باش، اورهان.))»
«به یاد داشته باش که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمیگردند به زمان بیندیش،و شبخون ظالمانهی زمان: زمستان طولانی و سخت در پیش خواهیم داشت زمستانی که از یاد نخواهد رفت دیگر چه میتوانم گفت جز اینکه لباس های زمستانی ات را فراموش نکن.»
«میکفت من نشانه ی خوبی ندیده ام. میترسم پرپرت کند»
«هنوز مست شب گذشته ام. تو عجب شرابی هستی...»
«آیدین گفت:« من دنبال خودم در گذشتهها میگردم. ما چیزهایی در گذشته داشتهایم که حالا نداریم...»»
«او به خوبی میدانست که همیشه بچه اول مکافات دیگران را پس میدهد»
«آدم وقتی تنها می شود ، تمامی غم دنیا در وجودش خیمه میزند. احساس میکند آن قدر از دیگران دور شده که دیگر هیچوقت نمی تواند به آن ها نزدیک شود. میبیند میان این همه آدم ، حسابی تنهاست.»
«این خانه را بر زیستن ایمن ندیدم»
«خدا میان گندم خط گذاشته. حساب هر کس سوا. امّا چسبیده به هم.»
«من خوب می دانم که زندگی یکسر صحنه ی بازی است، من خوب میدانم، اما بدان که همه برای بازی های حقیر آفریده نشده اند..»
«گفت: «دنیا پوچ و بیارزش است. هیچ ارزشی ندارد.» گفتم: «حرفهای خوب بزن. دنیا بیارزش نیست. فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است.»»
«چقدر انسان تنهاست. مثل پر کاه در هوای طوفانی.»
«آدمها فقط یک بار میمردند. و همین یک بار چه فاجعه دردناکی بود.»
«عشق به آدمی ناشناخته و هراس از آدمهای آشنا.»
«رفتارش با دیگران تفاوت داشت. دنیا را جدیتر از آن میداشت که دیگران خیال میکنند. آن شب فکر کردم از ترس دچار این حالت شده، اما بعدها به اشتباه خود پی بردم، و دانستم که درک او آسانتر از بوییدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند. و من نمیدانم آیا مادرش هم او را به اندازهی من دوست داشت؟ آیا کسی میتوانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک میکند؟ آدم پر میشود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچگاه دچار تردید نشود.»
«چه فرقی میکند این پادشاه باشد یا آن، برای ما که میخواهیم یک لقمه نان بخوریم و سرمان را بگذاریم چه هیتلر، چه روزولت، چه شاه. خر همان خر است فقط پالانش عوض میشود.»
«حضورش برایم هیچ اهمیتی نداشت اما غیبتش خیلی آزار دهنده بود.»
««من ایرانی ام، دلم برای مملکتم میسوزد.امّا ببین چه وضعی شده که آدم راضی میشود بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش بدهند.»»
«- به قول ایاز با دو دسته نمیشود بحث کرد: یکی با سواد و یکی بیسواد. "سمفونی مردگان، عباس معروفی"»
«دارم رفته رفته تبدیل به آدمی میشوم که به فکر کردن فکر میکند. حالا فکر کردن برای من عادت شده. هدف شده. همهاش دلم میخواهد بنشینم و فکر کنم. مهم نیست که دستهام به چه کاری مشغولند»
«بیکاری بدترازتنهایی است، ادم بیکار درجمع تنهاست.»
«وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنها است.چون نمیتواند به هیچکس جز به همان آدم بگویید که چه احساسی دارد.»
««پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد تنهاست، نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.»»
«انسان مدام باید مشغول کار باشد. سازندگی کند، وگرنه از درون پوک میشود. و بیکاری بدتر از تنهایی است. آدم بیکار در جمع هم تنهاست.»
«شعر کهن میخواند و شعر نو هم میگفت و دورادور به نیما یوشیج ارادت داشت»
«(اكرجه از مذاكرات آنها اطلاعى در دست نيست ولى آنجه استنباط كرديد، شاه اصرار ورزيده است كه دولتين شوروى وانكلستان تقاضاهاى خود را از دولت ايران بنمايند. و وعده داده بود كه دستور مى دهم همه كونه تسهيلات فراهم آورند تا موجبات رضايت خاطر متفقين از نظر حمل و نقل ادوات جنكَى تأمين كَردد. همجنين افراد آلمائى را خواهيم كاست وهر كونه اطمينان ديكرى بخواهيد داده خواهد شد. اين حمله ناكهانى رامتروك سازيد وقواى خود را عقب بكشيد.»
«اياز كفت: «خوب، اين را به زبان خوش مى گفتند، او كه رفت. خوب آن وقت هم مى رفت، ديگر چرا حمله كردند؟) وباز به خواندن ادامه داد: «روز بعد شاه تصميم كرفت از كار كناره نمايد. وزيران را به سعدآباد خواست. عصر، وزراء حاضر شدند وكفت: من مى دانم كه منظور از اين حمله وتعرض، مخالفت با شخص من است، من مصلحت مى دانم كه به لحاظ جلوكيرى از آشفتكَى كشور و خرابى و خسارت و ريختن خون سربازان و مردم بى كناهى كه مورد بمباران قرار مى كيرند از سلطنت صرفنظر كنم و سلطنت را به وليعهد واكذار نمايم. شماها نظر خودتان را بكوييد. من به شما مجال مى دهم كه جند دقيقه مشورت كنيد.»
«مادر بسيار تكيده ولاغر بود، با جشمانى سياه ودرشت كه دو جفت از همانها هم در دوقلوها ديده مى شد. كونه برآمدهاش كَاه به سرخى مى زد، وكاه كه دور جشم هاش راسرمه مى كشيد و آن را از دو طرف كمى ادامه مى داد، شبيه زنان مغول مى شد. دو تا از دندان هاش طلايى بود، وقتى مى خنديد يك رج دندان سفيد بالايى بيدا بود و دندان هاى طلاى جسبيده به نيش از هر دو طرف برق مى زد. امّا وقتى نكران بود، با جينى در بيشانى، زنان رنج ديده رامى مانست كه خيلى جيزها مى دانتد امّا بروز نمى دهند.»
«مرا به آسمانی با چهل خورشید تشبیه کرده بود. خودش را به شبی که ماه ندارد.مرا به یک درخت پر شاخ و برگ که سایه دارد، خودش را به درختی که ریشهاش پوسیده.مرا به قلهی سفید سبلان،خودش را به ویرانهای که هیچگاه مهمان نداشته است، ویرانه های همیشه شب. حالا هم بدتر از ویرانه.»
«امّا وقتی که شب میآمد، همهی غصهها و رنجها می آمدند.»
«دردا که دل در ماتم است کی می تواند ازفراق، بگریزد از این آشیان تا کی بماند روزهدار»
«آیدین گفت: واقعیت من فقط تلخی است. سورمه گفت: زندگی بیشترش تلخی و تلخکامی است.»
«انان که می فهمند هیچ گاه سوار اسب دیگران نمی شوند.»
«تازگی فهمیدام در مملکتی که جنگ باشد زلزله قریب الوقوع است میپرسی چرا؟خوب معلوم است،بعدها که دود از کله شهر بلند شد می فهمی.»
«آدمها را میشود کشت، بیآنکه دست به آنها زد»
«مرگ، پایان زندگی نیست؛ پایانِ امید است.»
«گاهی آدمها برای کشتن یک نفر، لازم نیست دست به خشونت بزنند. کافی است صدای او را نشنوند، رؤیاهایش را مسخره کنند و آنقدر مجبورش کنند شبیه خودشان زندگی کند تا یک روز خودش هم فراموش کند که چه کسی بوده. آیدین فقط میخواست خودش باشد، اما در خانهای که همهچیز باید مطابق خواست دیگری میبود، همین خواستن ساده تبدیل به گناه شد.»
«آدمها میمیرند، اما خاطرههاشان میماند.»
«نه من اشتباه کردم ، چیزهای قشنگ تکرار نمی شوند...»
«شب ها می ترسید بخوابد چون بعضی وقت ها مرا می دید و وقتی بیدار میشد من پر زده و رفته بودم...»
«عشق و هراس سرکوفته او را از درون میخورد و پوک می کرد؛ عشق به آدمی ناشناخته و هراس از آدم های آشنا.»
«دنیا بی ارزش نیست. فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است.»
«در گذرگاه روز بلندی از آغاز مردان خشمگین قبیلهی ما برکمرگاه کوه سوار بر اسب با چشمانی که تمامی دره را در خود جای میداد یک لحظه ایستادند. آفتاب چنان گرم میتابید که رخوت گرم زمین از ساقهاشان بالا میرفت همگی بر تخته سنگها فرو لغزیدند. و بی آنکه لگام اسبهاشان را به درخت های خشک ببندند خوابیدند. کلاه بر صورت مست خواب،و خسته. دختران سرخ پوش پرسیدند آیا این مردان شیهی اسب را میشنوند؟ پس چرا میخوابند؟ باد تندی وزید و کاکل دختران سرخپوش را آشفت.»
«عشق را باید با تمام گستردگیاش پذیرفت.تنها در جسم نمیتوان پیداش کرد، بلکه در جسم و روح و هوا، در آینه،در خواب،در نفس کشیدن ها انگار به ریه میرود،و آدم مدام احساس میکند که دارد بزرگ میشود.»
«همیشه بین برخورد و گریز ، گریز را انتخاب میکرد.»
«نفسش بوی باد می داد ، بوی باران. خنک بود. و دهانش بوی چوب می داد. و من یکباره میان دست هاش شعله ور می شدم.»
«گفت: همدیگر را خیلی دوست داشته باشید. زندگی ، زندگی ارزشی ندارد.»
«چرا آدمها خودشان تفرقه ایجاد میکنند و این همه از همدیگر بیگانه اند، و چرا انسان این همه تنهاست.»
«گفت: اجازه میدهید شمارا دوست داشته باشم»
«آدم ها هم مثل درخت ها بودند، یک برف سنگین همیشه بر شانههای آدم وجود داشت و سنگینیاش تا بهار دیگر حسمیشد»
«مادر هرچه می خواست بگوید می گفت و مثل همیشه به صرافت غذا خوردن و ظرف شستنش می افتاد. و آیدین تا می آمد به پدر فکر کند که انگار همین دیروز با آن جسم کوچک از حجره به خانه بر می گشت، و با آن پاپاخ سیاه و پالتو طوسی رنگ، سنگین سنگین از پله بالا می رفت، ناگاه آن ابهت عجیب و آن حضور ماندنی، در خاطره اش محو می شد و در گورستان قدیمی شهر، زیر خاک به چند تکه استخوان بدل می گشت.»
«روز همان روز است اما روزگار ،روزگار دیگری است ...»
«دنیا مثل آتشگردان است، هر چه سرعتش را تندتر میکند ،آدم زودتر به بیرون پرتاب میشود.»
«جنگ زرگری که شنیده ای.روز ها می زنند به تیره و تار همدیگر و شب ها در یک کاسه آبگوشت میخوردند.»
«آیدین همیشه در این فکر بود که چطور می شود دست روی شانه ی پدر گذاشت و کنارش ایستاد.»
«برف تا میانهی قهوه خانه پیش رفته بود نه سماوری نه تختی،نه حتی هیچ نشانهای از زندگی. هیچ چیز نبود به مرده شور خانه متروکی میمانست که لاشخورها به اعتبار بوی دیوار ها و بوی ماندگی در آن لانه میکنند.»
«آیدین:( که مرگ همیشه یهویی نیست؛ یه وقتا از جایی شروع میشه که صدای آدم شنیده نمیشه، استعدادش تحقیر میشه یا تنهاییاش جدی گرفته نمیشه :(»
«آیدین گفت:هرچقدر که آنها مخالفت کنند،من بیشتر تلاش میکنم»
«و شاید غمانگیزترین قسمت زندگی این باشد که آدم یک روز بفهمد تمام عمرش را صرف به دست آوردن محبتی کرده که از اول قرار نبوده نصیبش شود»
«آدم اگر زیادی تحمل کند، یک روز میرسد که دیگر نمیفهمد کدام درد را باید فراموش کند و کدام درد را باید با خودش تا آخر راه»
«خانواده گاهی امنترین جای دنیاست و گاهی همان جایی که آدم برای زنده ماندن مجبور میشود از خودش فرار کند»
«تنهایی وغم غربت در جانش چنگ انداخت، غربتی که درمیان شهر آشنا گریبانش را گرفته بود. چقدر انسان تنهاست. مثل پر کاه در هوای طوفانی آن شب بیش از همیشه دلتنگ بود . برای مادر ،آیدا وحتی برای پدر دلتنگی میکرد. اما نیرویی او را وا میداشت بگریزد؛ به گوشه ای، کنجی، جایی، دور از شهر، جایی دور از آدم ها...»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.