ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی زویا پیرزاد
«یاد پدر افتادم که می گفت: "نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم ها عقیده ات را که می پرسند ، نظرت را نمی خواهند. می خواهند با عقیده خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم ها بی فایده ست."»
«آدم باید خودش را دوست داشته باشد.»
«ناگهان آمدند و ناگهان رفتند. مثل باران آبادان که تا میآمدی فکر کنی میبارد، دیگر نمیبارید»
«آدمها عقیدهات را که میپرسند، نظرت را نمیخواهند. میخواهند با عقیدهی خودشان موافقت کنی»
«نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هرکی هرچی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن»
«آدمها آنقدر زود عوض میشوند، آنقدر زود که تو فرصت نمیکنی به ساعتت نگاهی بیندازی و ببینی چند دقیقه بین دوستیها تا دشمنیها فاصله افتاده است!»
««به مادرم نگاه میکنم و میبینم که من هم دارم همان راه را میروم؛ فقط تلویزیونم رنگیتر است.»»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.